آوای زنان افغانستان

آوای زنان افغانستان

Thursday, July 23, 2026

دختـــــر پالــــــــــــیزبان


صبح مُلا آذان بود که « جوره»، لحاب را از روی خود پس کرده سر جای خود نشست.پس از انکه باد های کمر خود را شکستاند، بستر را ترک گفت و رفت وضو گرفت و دست و روی خود را با آب سرد جویبار پیش خانه شُست و پس به خانه بر گشت.


نماز صبح را که خواند، بیادش آمد که امروز با بابه رشید همسایه در جمع آوری پالیز وعده دار است.واسکت خود را که زیر بالشت گذاشته بود، پوشید و از خانه برآمد و به مادر خود گفت: « آپه ! مه رفتم.» مادرش آهسته صدایش را بلند کرد: بخیر بری بچیم »                                                                   آفتاب هنوز از پس کوهها بلند نشده بود که در دشت، نزد بابه رشید رسید.آنها در یک روستا زندگی میکرند و مانند شیر و رغن و ماش و برنج، با هم مخلوط و مرکب بودند. ..  

     جوره از سال های نو جوانی « عایشه» دختر بابه رشید را دوست می داشت.یعنی که عاشق اش شده بود.از همان سال هایی که یکچا به مسجد می رفتند و پنجسوره و سوره های کوتاه قران را خوانده بودند.از سال های نو جوانی که در کوچه و پسکوچه های تنگ و باریک، خاکباد کنان از مسجد سوی خانه می دویدند، دوست و رفیق همدیگر شده بودند.آن روز که جوره نزد بابه رشید رفت، احساس عجیبی برایش دست داده بود.زیرا هیچگاه بابه رشید او را برای کمک کردن در کاری دعوت نکرده بود.بابه رشید همان روز با دخترش عایشه و جوره، خربوزه ها و تربوز ها را  از پالیز جمع کرده هرکدام را از یک دیگر جدا جدا گذاشتند.در ان روز، عایشه هم با امدن جوره پیراهن گلدار چیت و چادر گل سیبی قشنگی پوشیده بود.و گاه گاه از زیر چادر به جوره نگاه هم میکرد.عصر روز که شد، بابه چند تا خربوزه و تربوز را در یک جوال انداخت و گفت: 

« جوره بچیم! این خربوزه ها و تربوز ها را به مادرت ببر که منتظرت است.» 

جوره ،جوال را سر شانه انداخت وگفت:

ممنون بابه ! مادرم همیشه در حق شما و اولاد هایت دعای نیک می کند.» 

        روز دیگر که جوره از خانه بر آمده بود تا به شهر برود،عایشه را دید کوزه ای را گرفته که از سردابهء مسجد بخانه آب ببرد.عایشه حالا جوان شده بود و از خانه، کم به بیرون می برامد.. جوره با دیدن عایشه پرسید: « امروز چطور تنها از خانه بر امده ای مگر بابه، خانه نبود؟ » عایشه رویش را با گوشه ی چادرش پوشانید. چشم هایش مانند یک آهوی وحشی به جوره خیره شدند در حالیکه به چهار طرف خود نگاه می انداخت تا همسایه ها انها را یکجا نبینند، گفت: « نه پدرم خانه نیست،بازار رفته » 

احساس و هیجان عجیبی به هردو دست داده بود.جوره شف لنگی خود را محکم به فرق سر بست کمی به خود جرات داد و گفت: عایشه ! خوب می دانی که دوستت دارم ! به همین سبب چند بار مادرم را به خانه ی تان خواستگاری روان کردم.دیگر چه کاری از دست من می اید؟ »           

 عایشه، گیسوان سیاه و پریشان خود را که تا پشت سرینش می رسید به عقب زد و از زیر چشم با شرم رویی به جوره نگاه کرد. چوری های رنگ رنگی دستانش ، شرنگ شرنگ صدا کردند.عایشه از شرم رویی سر خود را پایین گرفت و گفت: « پدرم خو گپ های مادرت را قبول کرد پس چرا معطل استی ؟ »  جوره زار نالی کرد: تو از حال من چه می دانی من، معطل حاصلات زمین ها هستم.» عایشه خس و خار پیش پایش را با نوک کلوش هایش پس زد و گفت: « ایستادن ما و تو در اینجا خوب نیست.اگر کوچگی ها ما را با هم ببینند پیش همه رسوا و بد نام می شویم. 

   « ستار» پسر ارباب قادر در همان روستا هم خاطر خواه عایشه بود.زمیندار و ملک و جایداد و نام و نشان داشتند.اما با وصف خواستاری ، بابه رشید دخترش را به پسر ارباب نداد و گفت که ما به مادر جوره « لفظ» داده ایم، ما با هم دوستی و رفت و امد همیشگی داریم، نان و نمک یکدیگر را خورده ایم .من عهد شکنی و نا مردی در حق انها نمی کنیم..جوره یک جوان زحمت کش و حق شناس  است؛ خیر است که غریب است اما همت بلند دارد ما از قول و وعده ی خود نمی گذریم.» اما « گل بی بی» زن بابه رشید فکر دیگری داشت.همیشه با بابه رشید دعوا میکرد و میگف که دخترم را به ستار که پدرش زمیندار و یک آدم پول دار و نام نشان دارد، باید بتیم که نان و دستر خوان و پیش مردم قدر و عزت دارد.اما جوره چی؟ دخترم عایشه خوار و بیچاره میشود.اما بابه رشید مخالف گل بیگم بود و می گفت مردی که به پای خود ایستاده نباشد و هنر و کمال نداشته باشد،مرد زن و خانواده شده نمی تواند.» با همین دلیل هر سال نامزدی جوره با عایشه معطل قرار داده  می شدد  تا بستان همان سال، قرار به همین شد که باید جوره با عایشه نامزاد شود بابه رشید به وعده ی خود وفا کرد و دو دلداده به مراد خود رسیدند. 

( تا بستان سال 1349 – اندراب )

No comments: