آوای زنان افغانستان

آوای زنان افغانستان

Thursday, July 23, 2026

درس هایی زیادی از تنهایی و مهاجرت

 دو سال زندگی در اسلام‌آباد برای من درس‌های زیادی داشت. حداقل تفاوتی که زندگی در اسلام‌آباد با زندگی‌ای که در افغانستان داشتم، این بود که در اوایل ۲۰۲۵، وقتی گزینه‌های مهاجرتی‌ام برای ورود به آمریکا به نتیجه نرسید، خودم را تک و تنها و بدون هیچ‌گونه آینده و پشتیبانی در زندگی می‌دیدم.


اینکه در آن شهر هستم ولی نیستم. آن روزها، روزهای سختی بود، واقعن.

بعدها هم در دانشگاه ثبت‌نام کردم و هم مجبور بودم کار کنم. از آنجا که آدم تک‌فازی‌ام، هیچ‌گاه نتوانستم تعادل بین کار و زندگی‌ام ایجاد کنم. یکی را اگر خوب پیش می‌بردم، دیگری می‌لنگید. از این بابت همیشه عذاب وجدان داشتم و هیچ‌گاه احساس رضایت نمی‌کردم.

در روزهای داغ تابستان اسلام‌آباد که گرمی و هوای مرطوب آن نفس آدم را می‌گیرد، من روزانه چهار مسیر را برای کار و درس می‌رفتم و آخر روز، گرسنه و مانده به اتاقم برمی‌گشتم. تنهایی و آن چهاردیواری اتاق، وقتی از خستگی دراز می‌ماندم و کسی پیدا نمی‌شد که یک پیاله آب برایم بدهد، آزارم می‌داد. بالاخره، به هر نحوی که بود، تا آخرین توانم برای زندگی تقلا کردم.

درس مهم دیگری را از بستر روابط و رفاقت‌هایی که شکل دادم، گرفتم. وقتی در IOM کار می‌کردم و چون مسیر رفت‌وآمدم خیلی طولانی می‌شد و هزینه‌هایم بالا می‌رفت، تصمیم گرفتم موتورسیکلت بخرم. چون خودم از نوع، کیفیت و خرید موتور معلومات زیادی نداشتم، این موضوع را با همکارم درمیان گذاشتم و اینکه چقدر بودجه می‌توانم پرداخت کنم. ایشان قبول کرد و وعده داد که یک موتور برایم بخرد. من هم پیش از اینکه موتور را ببینم، هزینه‌اش را پرداخت کردم و امیدوار بودم که ایشان برایم یک موتور خوب بخرد.

روزی که از تورخم برگشتم و رفتم تا موتور را ببینم، دیدم که آن موتور حتی به نصف آن بودجه‌ای که من پرداخت کرده بودم، نمی‌ارزد. همکارم نیز تقصیر را به گردن نگرفت و نصف پولی را که پرداخت کرده بودم، پس نداد. در آخر، برای اعتمادی که کرده بودم و برای آن پولی که با چه زحمتی پیدا کرده و پرداخت کرده بودم، دلم می‌سوخت. البته این فقط یک نمونه از آن نوع ضربه‌هایی بود که دیدم.

درس مهم دیگری که گرفتم، این بود که باید مواظب خودم باشم. من با مصروفیت‌های زیادی که داشتم، اغلب از غذای بیرون که اکثراً سالم و صحی نیست، می‌خوردم. توأم با آن حس نارضایتی و عذاب وجدانی که تجربه می‌کردم و هم‌زمان با آن، وقتی شرایط هیچ‌گاه طبق میلم پیش نمی‌رفت، همه این‌ها دست به دست هم داده بود تا دستگاه گوارشی بدنم درست کار نکند و مریض شدم؛ مریضی‌ای که تا هنوز هم سلامتی‌ام به‌طور کامل برنگشته است.

روز دوشنبه، با دو چمدان در دست، اتاقم را به مقصد میدان هوایی ترک کردم. در بخش پاسپورت‌کنترول، وقتی آفیسر پاسپورتم را دید، مرا به بخش ویزاچکینگ فرستاد. اسناد سفرم را دقیق اسکن کردند و تاریخ‌های ورودم به پاکستان را در سیستم چک کردند. از آن بخش که موفقانه عبور کردم و در انتظار پرواز نشستم، در پیش روی عابرین خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم.


هواپیما که از زمین بلند می‌شد، هدفونم را وصل کردم و از دریچه دیدم که زمین زیر پای ماست. میدان هوایی اسلام‌آباد دقایقی بعد، در هاله‌ای از گرد و غبار، از چشمم دور شد.

نازنین محسنی

No comments: