اما وقتی به چهرهٔ آرام و معصومش نگاه میکنم، بسیاری از این قضاوتهای تلخ و بیرحمانه رنگ میبازد،چگونه میتوان دربارهٔ زندگی یک انسان داوری کرد، وقتی حتی لحظهای دردهای ناگفته، زخمهای پنهان و واقعیتهای پشت پردهٔ زندگی او را نشنیدهایم؟
در جامعهای بسته، سنتی و مردسالار، ما گاهی زنان پیش از آنکه درک شوند، محکوم میشوند. زنی که شاید تنها راه ادامهٔ زندگی و بیان وجودخود را در آواز و رقص مییافت، به جای همدلی و درک، با دیوار بلند قضاوتها روبهرو شد،
آیا کسی از او پرسید که این مسیر چگونه آغاز شد؟ آیا کسی از شبهای دشوارش، از رنجهایی که پشت لبخندش پنهان میکرد، و از لحظاتی که شاید با درد و تنهایی فراوان سپری کرد، پرسید؟ آیا کسی خواست بداند در دل زنی که زیر فشار نگاههای سنگین جامعه زندگی میکند، چه طوفانهایی میگذرد؟
من با این دردها بیگانه نیستم. من نیز طعم نگاههای سنگین و قضاوتهای ناعادلانه را چشیدهام. میدانم چقدر دردناک است وقتی انسانی بدون شناخت حقیقت، ناعادلانه و بیدلیل قضاوت میشود،
برای همین است که میگویم خماری را نباید فقط از پشت حرفها و قضاوتها شناخت ، باید از خود او دربارهٔ زندگیاش پرسید، باید سکوت چشمانش، رنجهای ناگفتهاش و انسانی را که پشت آن چهره پنهان است، دید ، هیچ انسانی را نمیتوان با چند واژه و چند داوری بیریشه تعریف کرد،
اگر خماری هنوز در این جهان زندگی میکند، برایش آرامش، عزت و روزهای روشن آرزو دارم ،و اگر از میان ما رفته است، روحش در آرامش ابدی باشد.
پیش از آنکه قضاوت کنیم، انسان را ببینیم زیرا هر زندگی داستانی دارد که شاید ما هرگز آن را نشنیده باشیم.
No comments:
Post a Comment