آوای زنان افغانستان

آوای زنان افغانستان

Tuesday, June 23, 2026

ما را زنده گذاشتند، اما حق زنده‌گی را از ما گرفتند

 من یک دختر اهل افغانستان استم؛ دختری که سال‌هاست میان ترس، سکوت و انتظار زنده‌گی می‌کند. هر روز که صفحه تلفنم را باز می‌کنم، خبر تازه‌ای از رنج زنان این سرزمین می‌بینم؛ خبرهایی که دست‌هایم را می‌لرزاند، نفسم را سنگین می‌کند و بغضی عمیق را در گلویم می‌نشاند.

گاهی آن‌قدر درد در دلم جمع می‌شود که نمی‌دانم باید گریه کنم، فریاد بزنم یا فقط در سکوت به سقف اتاق خیره بمانم.

گاهی با خود فکر می‌کنم کاش می‌شد همه زنان افغانستان دست هم را بگیریم و از این سرزمین فرار کنیم؛ نه از خاکش، بلکه از ظلمی که سال‌هاست بر شانه‌های ما سنگینی می‌کند. کاش می‌شد جایی زنده‌گی کنیم که دختر بودن جرم نباشد، آرزو داشتن گناه نباشد و کسی آینده ما را پیش از آن‌که خودمان انتخاب کنیم، از ما نگیرد.

من در کشوری به دنیا آمدم که زنانش همیشه بهای جنگ‌ها، تعصب‌ها و تصمیم‌هایی را پرداخته‌اند که هرگز در گرفتن آن‌ها سهمی نداشته‌اند. نسل‌های زیادی از زنان این سرزمین قربانی شده‌اند؛ مادران ما، مادرکلان‌های ما و اکنون نوبت ما رسیده است. گویا تاریخ افغانستان بارها و بارها روی زخم‌های زنانش قدم گذاشته و هیچ‌گاه از آنان نپرسیده است که چه اندازه درد دارند.

گاهی تصور می‌کنم اگر روزی زنان افغانستان فرصت واقعی برای ساختن آینده خود داشته باشند، جهان چهره دیگری از ما خواهد دید. جهان دخترانی را خواهد دید که سال‌ها پشت دیوارهای محدودیت پنهان مانده‌اند، اما در ذهن‌شان هزاران رویا زنده است.

دخترانی که می‌توانند دانشمند شوند، داکتر شوند، ورزشکار شوند، انجنیر شوند، فضانورد شوند و برای کشورشان افتخار بیافرینند. ما استعداد کم نداریم؛ آن‌چه کم داریم، آزادی رسیدن به آن استعدادهاست.

بزرگ‌ترین درد این است که بسیاری از ما نه تنها با ساختارهای ناعادلانه، بلکه گاهی با نزدیک‌ترین آدم‌های زنده‌گی‌مان نیز مبارزه می‌کنیم. دخترانی را می‌شناسم که برای درس خواندن جنگیده‌اند، برای کار کردن جنگیده‌اند و برای داشتن کوچک‌ترین حق انسانی جنگیده‌اند. گاهی کسانی که باید پناهگاه باشند، خودشان به دیوار تبدیل می‌شوند؛ دیواری میان ما و رویاهای‌مان.

من نمی‌گویم همه مردان یکسان‌اند. در میان این تاریکی، مردانی هم بوده‌اند که کنار زنان ایستاده‌اند، صدای آنان را شنیده‌اند و برای عدالت تلاش کرده‌اند. اما حقیقتی که نمی‌توان انکار کرد، این است که زنان افغانستان سال‌هاست بار سنگین تبعیض و نابرابری را بر دوش می‌کشند. این حقیقت را نمی‌توان با چند شعار یا چند نوشته زیبا پنهان کرد.

بعضی روزها احساس می‌کنم خسته شده‌ام؛ خسته از دیدن اشک مادران، از شنیدن ناامیدی دختران و از تماشای رویاهایی که یکی‌یکی خاموش می‌شوند. اما بعد با خود می‌گویم اگر ما نیز سکوت کنیم، چه کسی از درد ما خواهد گفت؟ اگر ما نیز فقط تماشا کنیم، چه چیزی تغییر خواهد کرد؟

زمان می‌گذرد؛ بی‌رحمانه و بی‌صدا. سال‌هایی که می‌توانست بهترین سال‌های زنده‌گی میلیون‌ها دختر باشد، یکی پس از دیگری از دست می‌رود. سال‌هایی که می‌توانست در مکتب، دانشگاه، آزمایشگاه، میدان ورزش یا محل کار سپری شود، در انتظار و محرومیت می‌گذرد. این فقط از دست رفتن وقت نیست؛ این از دست رفتن بخشی از زنده‌گی است.

من نمی‌خواهم روایت نسل ما فقط روایت شکست باشد. نمی‌خواهم آینده‌گان از ما به‌عنوان زنانی یاد کنند که درد را دیدند، اما هیچ نگفتند. ما شاید امروز خسته باشیم، شاید زخمی باشیم و شاید حتا گاهی ناامید شویم، اما هنوز حق داریم آرزو کنیم، حق داریم اعتراض کنیم و حق داریم برای آینده‌ای بهتر تلاش کنیم.

من یک دختر اهل افغانستان استم؛ دختری که قلبش از درد پر است، اما هنوز باور دارد روزی خواهد رسید که دختران این سرزمین بدون ترس زنده‌گی کنند، بدون شرم رویا ببینند و بدون محدودیت آینده خود را بسازند. شاید آن روز دور باشد، اما امید آخرین چیزی است که از ما گرفته خواهد شد.

مرضیه حسینی

No comments: