آوای زنان افغانستان

آوای زنان افغانستان

Friday, May 8, 2026

جشن شصت سالگی با گریه به پایان رسید

 در شصتمین سالگرد تولدم، یک لباس #قرمز پوشیدم… 

انتظار داشتم تحسین شوم اما سردی کلمات همسرم اشکم را درآورد.


برای این روز مثل دختری جوان که به یک مهمانی باشکوه می‌رود آماده شدم.


آن لباس قرمز را یک ماه پیش انتخاب کرده بودم؛ ساده و خوش‌دوخت تا زیر زانو.


نه خیلی باز نه اغراق‌آمیز… اما زیبا به چشم‌آمدنی.

سال‌ها بود رنگ‌های زنده نپوشیده بودم.

اما این‌بار می‌خواستم زنده بودن را حس کنم… می‌خواستم یادم بیاید که هنوز یک زنم.

نه فقط یک مادربزرگ… نه فقط زن خانه.


موهایم را درست کردم آرایشگر به خانه آوردم.

همان عطری را زدم که سال‌ها پیش خودش برایم خریده بود… عطری که همیشه دوست داشتم.


میز تقریباً آماده بود: سالادها، کیک، نوه‌ها با بادکنک‌های رنگی می‌خندیدند… همه‌چیز سر جای خودش بود.

موسیقی جز آرامی در فضا پخش می‌شد. گلدانی پر از گل‌های سرخ…


در را باز کرد.


با بی‌حوصلگی کفش‌هایش را درآورد.

نگاهی به من انداخت و گفت:

با این سر و وضع کجا می‌خوای بری؟ روی صحنه؟ این کارها دیگه به سن تو نمی‌خوره.


همان‌جا وسط اتاق… لبخندم خشک شد.


آرام گفتم:

فکر می‌کردم… قشنگ شدم.

با بی‌اعتنایی آهی کشید و از کنارم رد شد. حتی یک بوسه هم نه.

خودم را در حمام حبس کردم.


گریه کردم… ریملم پخش شد، صورتم به‌هم ریخت.

شصت سالم شده بود… و تنها چیزی که می‌خواستم، کمی محبت بود.


یک جمله‌ی ساده… یک نگاه گرم.

نه هدیه‌ای گران فقط این:

تو هنوز هم عزیزترین منی…

اما در چشم‌های او… دیگر هیچ‌چیز نبود.

کنارش انگار فقط یک تکه از وسایل خانه بودم.


چهل سال زندگی مشترک…

بچه‌ها، قرض‌ها، بیماری‌ها…

همیشه کنارش بودم.


وقتی تند حرف می‌زد، به خستگی‌اش ربط می‌دادم.

فکر می‌کردم یک روز تغییر می‌کند…


سال‌ها گذشت…

و من، آرام‌آرام نامرئی شدم.

آن روز فهمیدم: دیگر چیزی برای انتظار باقی نمانده.

آرایشم را پاک کردم.


یک پلیور خاکستری و شلوار جین پوشیدم.

مهمان‌ها را پذیرفتم، شمع‌ها را روشن کردم.

نوه‌ها خندیدند… در حالی که قلب مادربزرگشان تکه‌تکه شده بود.


بچه‌هایم هم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده…

آخر شب، وقتی همه رفتند، ظرف‌ها را شستم و به اتاق خواب رفتم.


او روی مبل لم داده بود و فوتبال تماشا می‌کرد.

آهسته گفتم:

حتی تولدم را هم تبریک نگفتی…


بدون اینکه نگاهش را از تلویزیون بردارد، گفت:

برات همزن خریدم. دیگه چی می‌خوای؟

لبخند تلخی زدم:

شاید… چیز دیگری.


صبح زود بیدار شدم.


روی میز آشپزخانه یادداشتی بود:

رفتم خونه مادرم. بعدازظهر برمی‌گردم.

بلند شدم.

دوباره همان لباس قرمز را پوشیدم.

در آینه به خودم نگاه کردم…


و همان‌جا فهمیدم:

من هنوز می‌توانم زیبا باشم.

هنوز می‌توانم زندگی کنم… نه برای کسی دیگر برای خودم.

برای خودم قهوه ریختم.


لپ‌تاپم را باز کردم…

و شروع کردم به جست‌وجوی یک سفر به ایتالیا.

چرا که نه؟

من پیر نیستم.

آزادم.

و خیلی بیشتر از یک همزن… و خیلی بیشتر از کلمات سرد، سزاوارم.


No comments: