منیژه باختری از سیماهای سرشناس افغانستان است. داستان، نقد، تحلیل، ارزیابی و بررسی مینویسد؛ در کنار کارهای پژوهشی، برای برابری جنسیتی میرزمد و در نقش دپلومات آگاه دستی در اجاق سیاست نیز دارد.
هنگامی که نوشتار او را میبینم، از خود میپرسم: چند کتابخانه را خوانده باشد؟ پرسش امروزم را دیروز پاسخ داده بود: «گزافه نیست اگر بگویم که تقریباً همه شاهکارهای ادبیات جهانی قابل دسترسی در افغانستان و آثار داستانی همه نویسندگان افغانستان را در نوجوانی خواندم. از همان زمان با دنیای جادویی روایت آشنا شدم و این آشنایی را تا امروز با خوانش شاهکارهای معاصر سبز نگهداشته ام.»
منیژه باختری مانند هرکس دیگر پیامد تلاشهای خودش است. البته، بالیدن در آغوش آموزگاری به نام مادر و دایرةالمعارفی به نام پدر، در منزلی که تعداد کتابهایش زیادتر از شمار خشتهای چهاردیوارش خواهد بود، بینقش نیست. او میگوید:
«کتابخوانی را از مبتذلترینها آغاز کردم، از ماجراهای شیطانی جزیرههای وحشتناک، عشقهای سوزان رمانتیک و اسرار قتلهای مدهش. عطش عجیبـی برای خواندن داشتم، هرچیزی که به دستم میرسید، میخواندم.
افزون بر دستبرد به کتابخانۀ پدر و مجموعههای گوناگون شعر، زمستانها به خانۀ یکی از دوستان مادرم میرفتم و کتابهای سه جلدی "سه تفنگدار" الکساندر دوما را امانت میگرفتم و بعد تا پایان زمستان آن را با خود میداشتم. وقتی هر سه را تمام میکردم، خواندن را از سر میگرفتم. از شوالیهگریهای دارتین یان و دوستانش لذت میبردم. حتا تا امروز، زمستان برایم یادآور "سه تفنگدار" است. اما چرا باید "سه تفنگدار" را به تکرار میخواندم، نمیدانم. یکی از خواندنیهای جالب من مجلههای یغما و سخن بود که کلکسیون شان را داشتیم. شاید در سیزده سالهگی از مطالب آن چیز زیادی نمیفهمیدم، اما میتوانستم ساعتها با آنها مصروف باشم. سپس کتابهای خوبی را مانند جادۀ تنباکو، بینوایان، خشم و هیاهو، سپید دندان، دن کیشوت، آزادی و مرگ، مسیح بازمصلوب، زوربای یونانی، پاییـز پدرسالار، بربادرفته، بیگانه، تهوع، مسخ، مزرعۀ حیوانات، سه قطره خون، بوف کور، روزگار سپریشدۀ مردم سالخورده، کلیدر، همسایهها و .... خواندم و از کتابهای مبتذل فاصله گرفتم. ناگفته نمیگذارم که پیوندی را که با نویسندهگان روس برقرار کردم تا امروز برجاست.
آفریدههای پوشکین، تولستوی، داستایوسکی، چخوف، لرمونتف، تورگنیف، گوگول و چنگیز آیتماتوف برایم جاودانه اند. در نوجوانی "دن آرام" شولوخوف همراه و همدم همیشهگیام شد. مثلی یک بازی که هر بار باید از سر گرفته شود، این اثر جاویدان را میخواندم و از آن حظ میبردم. این رمان به استثنای بخشهای تاریخی آن همین امروز هم در حافظهام است و شخصیتهایش دوستان همیشهگی من استند.»
در میان خامهپردازیهای منیژه باختری، "۹۳ سال رسانه و قانون" و "دستینههای بیدستور" را دو بهترین جستار پژوهشی میدانم و هنوز رشکورزانه میاندیشم به آن یادنامۀ غمانگیزی که در نخستین سالیاد زجرکشی تکاندهندۀ فرخنده نوشته بود.
تازگیها از وی سه رمان - نزدیک به هزار صفحه - خواندم و خواهرانگی "چهار دختر زردشت" و "خاکستر شیرین" در زیر یک سقف با خواهرخواندگی "دفی برای گلسا" در همسایگی دو جلد نخست را گیرا یافتم. ریشۀ چنین بافت را در کارگاه "ریالیزم جادویی" میبینم.
در ادبیات افغانستان، تکنیکهای سبک پیشگفته با تلاشهای استاد رهنوررد زریاب در "نقشها و پندارها"ی شش دهه پیش گره میخورد. البته، فضایی که او میخواست در پناه آن داکتر، شاعر و رقاصه را با پیل، پلنگ و مهاراجه در شهرک "سدوم" آشتی دهد؛ سوی سورریالیزم "بوف کور" و سرگردانی کابوسی کافکا میرفت.
اعتبار ادبی منیژه باختری در همین گذرگاه بالا میرود؛ زیرا هنجارمندتر به آمیزش تاریخ و اسطوره، واقعیت و حیرت، رؤیا و بیداری و پندار در مجهولیت زمان و مکان میپردازد و با پذیرا-نمایی پدیدهها و روندهای باورناکردنی، نقد روانشناسانۀ اجتماعی-تاریخی را رویدست میگیرد.
البته، در کنار ستایش از درخشش نویسنده، انگشتگذاریهایی هم دارم. نخستین اشارۀ من بر بارگذاری/ اپلود دانش و اطلاعات بر هنر آفرینش است. از همینرو، خواندن سه رمان تازۀ او را به آدمهای شوقی سپارش نخواهم کرد. شاید خودش نیز طیف معینی از مخاطبان خاص را مد نظر دارد و مثلاً میداند که به دانشآموزان ناآشنا با کیمیا و بیولوژی، نمیتوان از مباحث histology و pharmacology فاکولتۀ طب سخن گفت. مشت نمونۀ انبار:
کسی که شم نیرومند برای یافتن جغرافیای "زردشت آباد" در خاور میانه نداشته باشد؛ تاریخ افتخارات چندهزارسالۀ نیاکان نیاکان باشندگان امروزش را چگونه و از کدام حاشیۀ "چار دختر زردشت" به دست خواهد آورد - به ویژه، اگر روایت هم از زبان راوی مرده باشد -؟
در سه داستانی که حتا گزینش نامهای زنان و مردانش - به خاطر پرهیز از تعلق یافتن به خط خاص تباری - ناآگاهانه نیست، خوانندۀ دانا باید حساسیت بلند هنری داشته باشد تا بداند که با افسانههای خوابآور نیز میتوان بیداری بخشید و آگاهی آورد.
نمیدانم تنها منم یا دیگران نیز کاربرد زبان سرشار از جزئیات روزمره را عامل کُند شدن آهنگ هر سه داستان مییابند. یگان بار در میان نامهای چندین تن سردرگم میشوم، چنانی که نمیتوانم پیش بروم: کتاب را میبندم و دنباله را دیرتر پی میگیرم.
گاه زیادهروی در استعمال اعداد، ابعاد اشیا، وزن و حجم خریطههای مواد خوراکی، رنگهای در و دیوار و روزن تا صفات متنوع در کنار اسمایی که بی نیاز از توصیف اند، شکیبایی خواننده را میآزماید. اگر همین وسواس ظریف صرفِ لایههای ذهنی و روانی آدمهای کلیدی داستان میشد، کیفیت از کمیت پیشی میگرفت.
رمان "خاکستر شیرین" که آن را همزاد "چار دختر زردشت" خواندم، آگاهی تاریخی را در کشاکش زروانیها و نیلیها رونمایی میکند. نویسنده در این روایت خونین، ویرانگری و تاراج را نخست به زمان و مکان خاکستری میبرد و سپس یکی را به پاسداری اصالت برمیگمارد و دیگری را در برابرش میشوراند تا با برخوردهای واهی آرمانی، ویرانۀ کارنامۀ آبایی را با لاف و گزاف بالا بیاورد. دانستن ژرفای این بخش بدون پشتوانۀ نیرومند دانایی/ توانایی ناممکن است.
در همین راستا، "دفی برای گلسا" تفسیر مشرح تبعیض و ظلمت چیره بر زن افغانستان با چرخش الکترونهای سرگردان گرداگرد بانو است. سوژۀ این رمان، میتواند پیشنهادکنندۀ آن مصراع معروف باشد: "جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه"؛ زیرا همه به زندگینامۀ زن خاموش و فراموش میپردازند و از زیر خاک میشنوند: "... آنقدر مرده ام که دیگر هیچ چیز مرگ مرا ثابت نمیکند".
منیژه باختری با انداز دیگری نشان میدهد که افغانستان به فلسطین میماند: در هر دو سرزمین، کسانی که بدون مجال پدرود با هستی، از جهان میروند، حتا پس از مرگ هم نمیدانند که زندگی شان چرا و چگونه پایان یافته است.
سیمای کلیدی "دفی برای گلسا" شناسۀ زن "هردم شهید" افغانستان است. او این رتبۀ امانت را در جریان چندین سده همانند هاجر مدفون زیر حجرالاسود، فرسنگ فرسنگ به دوش میکشد و در فرجام مینمایاند که مرگ - ولو با درجۀ شهادت - راه حل نیست.
رنج و آشوب بازتابنده در هر سه رمان، یکایک ثبت شده اند، بدون آنکه راه برونرفت از بحران - به ویژه مصبیت مردسالاری – به چشم آید. میدانیم نمایاندن افق رهایی، رسالت نسخهنویسی و امکان رستگاری به دوش رمان نیست؛ ولی آیا دیگر زمانی فرا نرسیده تا از بیان سرکوب و شکنجه پا فراتر نهیم و رو به سوی رهایی قربانیان و زندانیان زمانه نقب زنیم؟
نمایش کاویدن زخمهای کهن با نوک چاقوی خویشتن، در بهترین حالت، به شمار تماشاچیان دلسوز و مهربان میافزاید، اما هوا را دگر نمیسازد.
آنچه امروز نیاز داریم دمیدن جان تازه به انگیزۀ ایستادگی و تکانۀ نبرد در هنرهای آفرینشی است؛ ورنه با آفتابی ساختن زخم هرگز از ایستگاه تاریخنگاری و گزارشنویسی پیش نخواهیم رفت.
اگر هنرمندان همروزگار مان با سوژۀ فاجعه برخورد دوراندیشانه نکنند، کاهش تدریجی واکنشهای عاطفی، اخلاقی یا ذهنی در برابر پدیدهها و روندهای خشونتآمیز به حساسیتزدایی خواهد انجامید و - زبانم لال - دیدن، خواندن وشنیدن هر تباهی مانند گزارشهای جنایی روزانه در رسانههای کنونی برای مردم "عادی" خواهد شد.
آنچه در بالا آوردم، برداشت امروزینم پس از خواندن "چار دختر زردشت"، خاکستر شیرین" و دفی برای گلسا" و ناآشنایی با ترازوی نقد رمانهای نگاشته شده به سبک ریالیزم جادویی است. باور دارم، منیژه باختری از همچو یادداشتها در پیرامون کتابهایش فراوان دیده و راه و چاه پیشرو را بهتر و بیشتر از هر کس دیگر بازمیشناسد.
برای این هنرمند دانشمند همواره پیروزی میخواهم و میافزایم: آفریدن دشوار است و انگشت گذاشتن آسانترین کار.
کانادا/ هشتم جنوری 2026
No comments:
Post a Comment