من از نزدیک شاهد بودهام که اقدامات پنهان (استخباراتی) چه تأثیری بر یک جامعه میگذارد. امروز، هنگامی که در غرب درباره ونزوئلا سخن گفته میشود، همان روشهایی را میبینم که افغانستان را نابود کرد.
من از افغانستان هستم. پدرم جنرال ارتش افغانستان بود. خودم نیز در این کشور زندهگی و کار کردهام و از نزدیک آنچه را که در پایتختهای غربی اغلب ژیوپولیتیک میخوانند، تجربه کردهام؛ چیزی که برای ما همواره واقعیت زندهگی روزمره بوده است. وقتی امروز تحلیلهای غربی درباره ونزوئلا را میخوانم، الگویی آشنا را تشخیص میدهم. مسأله در درجه نخست ایدئولوژی نیست، بلکه روش است.
نقش سازمان اطلاعات مرکزی امریکا (سیآیای)
در فضای عمومی ناروی، تاریخ افغانستان بهطور معمول با تهاجم اتحاد جماهیر شوروی سابق در سال ۱۹۷۹ آغاز میشود، اما برای ما، این تاریخ زودتر شروع شد. پیش از آنکه نیروهای شوروی مرزها را عبور کنند، افغانستان تحت تأثیر بیثباتسازی خارجی، تضعیف سیاسی و حمایت از گروههای مسلحی بود که علیه دولت فعالیت میکردند. این واقعیت برای کسانی که در افغانستان زندهگی میکردند آشکار بود، اما برای جوامع غربی که بعدها جنگ را واکنشی به گسترش نیروهای شوروی توصیف کردند، بسیار کمتر دیده میشد.
سیآیای در این روند نقشی محوری ایفا کرد. از طریق تأمین مالی، ارسال تسلیحات و سازماندهی مجاهدین، افغانستان به ابزاری راهبردی در یک منازعه بزرگ قدرت تبدیل شد. هدف، تضعیف اتحاد جماهیر شوروی بود و پیامدهای آن برای افغانستان در درجه دوم اهمیت قرار داشت.
پدرم برای مسکو نمیجنگید؛ او برای دولتی در افغانستان میجنگید که میکوشید میان دو بلوک قدرت زنده بماند. بسیاری از افسران خود را بازیگرانی ملی میدانستند، نه نمایندهگان ایدئولوژیک یک قدرت خارجی. این تجربه به ندرت در روایتهای غربی بازتاب یافته است، جایی که اغلب این مناقشه به مبارزهای میان آزادی و کمونیسم تقلیل مییابد.
جنگ غیرمستقیم بدون پاسخگویی
با این حال، نکته تعیینکننده گذشته نیست، بلکه روشی است که در آن زمان تثبیت شد. سیآیای تنها یک سازمان اطلاعاتی نیست، بلکه ابزاری برای جنگ غیرمستقیم بهشمار میآید. چنین عملیاتهایی در مرز میان دیپلماسی و قدرت نظامی قرار دارند و دقیقاً به همین دلیل، پاسخگو کردن آنها دشوار است. این اقدامات از نظر سیاسی قابل انکارند، اما در عمل جوامع را بهگونهای عمیق و ماندگار دگرگون میکنند.
وقتی امروز به ونزوئلا نگاه میکنم، همین روش را میبینم. فشار اقتصادی، حمایت از ساختارهای مخالف، جنگ اطلاعاتی و عملیاتهای پنهانی، الگویی آشنا را شکل میدهند. بهطور رسمی، این اقدامات با بهانه دموکراسی و حقوق بشر توجیه میشوند، اما در عمل، هدف، تغییر رژیم بدون رویارویی مستقیم است.
در تحلیلهای غربی، این نوع اقدامات پنهان، اغلب دقیق و کمخشونت توصیف میشود، اما تجربه واقعی چیز دیگری نشان میدهد. عملیاتهای پنهانی نهادها را تضعیف میکنند، تضادهای داخلی را تشدید میکنند و جامعهای بدون بازیگران پاسخگو بهجای میگذارد. پس از پایان جنگ میان بلوک غرب به رهبری امریکا بر علیه شوروری در افغانستان، مجموعهای از جنگسالاران، افراطگرایی و دولتی فاقد مشروعیت رسمی به میراث ماند. این روند تصادفی نبود، بلکه نتیجه تصمیمات آگاهانه بود.
تجربیات کسانی که آسیب میبینند چه میشود؟
ناروی دوست دارد خود را مدافع حقوق بینالملل و راهحلهای چندجانبه بداند. با این حال، ما همزمان بخشی از یک جامعه امنیتی هستیم که در آن اینگونه عملیاتها در بسیاری موارد بدون بحث عمومی باقی میمانند. مطبوعات ناروی اغلب به سازمان اطلاعات مرکزی امریکا (سیآیای) از زاویهای تاریخی یا فنی میپردازند، اما بهندرت روایت کسانی را بازتاب میدهند که با پیامدهای این سیاستها زندهگی کردهاند.
من این را نه بهعنوان انتقاد ایدیولوژیک از ایالات متحده، بلکه بهعنوان یک مشاهده تجربی مینویسم. جنگ پنهان جوامع پایدار نمیسازد؛ بلکه بیثباتی ماندگار، فرسایش اعتماد و منازعاتی ایجاد میکند که مدتها پس از آنکه استراتیژیستها اهداف خود را محققشده اعلام میکنند، همچنان ادامه دارند.
افغانستان به ما آموخت که جنگ بدون پاسخگویی چه پیامدهایی دارد. ونزوئلا این فرصت را پیش روی ما میگذارد تا این پرسش را این بار زودتر مطرح کنیم.
برای ما که از کشورهایی میآییم که این جنگها در آنها رخ میدهند، پاسخ از پیش شناخته شده است.
سمیه ابو انصاری
No comments:
Post a Comment