آوای زنان افغانستان

آوای زنان افغانستان

Saturday, March 22, 2025

🥲🥲🥲یک‌ سال دیگر برای ما تاریکی نوشتند

 یک سال دیگر گذشت؛ یک سال دیگر از نوجوانی‌، فرصت‌ها و آرزوهای‌مان کم شداما هیچ تغییری نیامده استدنیا چرخید، زمانگذشت، فصل‌ها آمدند و رفتند، اما برای ما، دختران افغانستان، هیچ دری باز نشدچهار سال است که ایستاده‌ایم، نه به جلو می‌رویم ونه به عقبچهار سال است که در تاریکی راه می‌رویم، بی‌آنکه نوری در انتهای مسیر باشدچهار سال است 

که از تحصیل محرومیم،چهار سال است که به‌جای کلاس و کتاب، به‌جای صدای زنگ مکتب، تنها سکوت تلخ و خفقان‌آور را شنیده‌ایم

نوروز آمد، اما، برای ما چه فرقی دارد؟ برای آن‌هایی که زنده‌گی‌شان در حرکت است، نوروز آغاز است، امید است، نو شدن استامابرای ما، نوروز یعنی یک سال دیگر از دست رفتیعنی یک سال دیگر هم زنده‌گی نکردیم و یک سال دیگر هم به‌جای دانش، برای ماتاریکی نوشتندنوروز، یعنی یک سال دیگر هم آینده‌ی ما به تعویق افتاد.

کودک که بودم، نوروز بوی تازه‌گی می‌داد؛ خانه را تمیز می‌کردیم، لباس‌های نو می‌پوشیدیم، سبزه در گوشه‌ حویلی‌مان قد می‌کشید، مادراز سال جدید می‌گفت، از روزهای روشن، از آینده‌ا‌ی خوبو ما، با قلب‌هایی کوچک اما پر از امید، باور می‌کردیم که جهان جای خوبیاست، که آینده برای ما چیزی جز روشنی نخواهد داشتوقتی زمین سبز می‌شد و درختان شکوفه می‌دادند و پرنده‌گان در آسمانمی‌چرخیدند، ما باور داشتیم که زنده‌گی زیباست.

آن روزها، نوروز یعنی آماده شدن برای مکتب، کتاب‌های جدید، دفترهای سفید، صنف‌هایی که پر از هیاهوی دخترانی بود که ازآینده‌شان می‌گفتندیعنی راه رفتن در جاده‌ها با چادرهای سفید نورانی و لبخندهای که از ته دل بودندآن روزها، فکر می‌کردیم، نوروزیعنی امید به فردایی که بهتر خواهد شد.

بعد از آن، روز و سالی رسید که همه چیز در آن تغییر کرد؛ روزی که دروازه‌های مکتب‌ها به روی ما بسته شدروزی که امیدهای‌مان را ازما گرفتندو تازه فهمیدیم، دختر بودن در این سرزمین یعنی نداشتن حق،  فراموش شدن و قربانی شدناز آن روز، نوروز دیگر نوروزنبودبهار آمد و رفت، اما دل‌های ما یخ‌زده مانددرختان شکوفه دادند، اما رویاهای ما خشکیدندپرنده‌گان آواز خواندند، اما صدای ماخاموش شد.

حالا نوروز یعنی یک سال دیگر که در آن پیش نرفتیمیعنی یک سال دیگر به‌جای کتاب و علم، فقط غم خوردیمبدون هیچ امیدی به آینده،بی هیچ جایی برای رفتن، خود را در اتاق‌های تاریک حبس کردیم.

می‌گویند نوروز یعنی تغییر، اما برای ما، هیچ‌چیز تغییر نکرده استجهان همان جهان است، ما همان دخترانی هستیم که از پشتدرهای بسته به بیرون نگاه می‌کنیم، به دنیاهایی که دیگر سهمی در آن‌ها نداریمما دهنوز همان دخترانی هستیم که قرار بودی روزیداکتر، انجنیر، معلم، رهبر و نویسنده شویم، ولی حالا فقط تماشاگریم.

آری، نوروز آمد، اما برای ما چه فرقی دارد؟ برای ما که فصل‌ها دیگر چیزی را عوض نمی‌کنند؟ برای ما که فقط زنده‌ایم، اما زنده‌گینمی‌کنیم؟

اما، هنوز من به سیاهی مطلق این شب باور ندارم؛ در گوشه‌یی از دلم می‌دانم که شب، همیشه شب نمی‌ماند و این تاریکی، روزی بهپایان خواهد رسید؛ روزی دوباره درهای مکتب‌ها باز خواهد شد، دوباره کتاب‌های‌مان را از خاک برمی‌داریم و دوباره زنده‌گی می‌کنیمشاید نه امسال، شاید نه سال آینده، اما روزی این سال‌ها را پشت سر خواهیم گذاشتروزی دوباره نوروز برای ما هم نو خواهد شد.

روزی، بهار، بهار ما هم خواهد شداما تا آن روز، نوروز برای ما، چیزی جز یک عدد در تقویم نیست.

مینه نوری

No comments: