در میهنم بهار به بیراهه میرود
اتر گل انار به بیراهه میرود
خشکیده برگ سبز امید درختها
شاید که جویبار به بیراهه میرود
راهش گرفته ترس پلنگان بیشه ها
آهوی سبزه زار به بیراهه میرود
دنبال روشنی، پی دیوانگان شب
هر کوچه، هوشیار به بیراهه میرود
تا یاوه است ویاوه نیوشان هاج و واج
هرروزه، روزگار به بیراهه میرود
ارگ است تا که جای شمار ستمگران
کشور چه بیشمار به بیراهه میرود.
*****
نخش
تن من یک درخت نوروزی روی دامان یک بهار شود
رخس هر برگ باور سبزم، شرشر شاخه ی چنار شود
بروم تا که گل کنم در خود بازدید بهار کابل ر
میوه ی باور شکوفه ی من روی هر شاخه ام انار شود
باغها هی روند در خودشان هرچه روییدن است گنجانند
دامن روزگار سبز چمن باز گلگشت برگ و بار شود
شامها چهچه های گنجشکان در سپیدار تخم بگذارد
آشیان امید فرداها دور از دست هرچه مار شود
میکشم نخش یک نگارستان، روی یک پرده زندگانی خود
تا خراسان هرچه رویایم خوب پر نخش و پرنگار شود
نگذارم که این خیال خوشم در میان تبار تیره گرا
نیمه ی ره هنوز نارفته، با تفنگ کسی شکار شود
*****
باران
گل به دست بهار میخشکد
لاله در جویبار میخشکد
ناز پیراهن گل نرگس
به تن روزگار میخشکد
گام گام خرام سبز چمن
زیر پا، هرکنارمیخشکد
پیش چشمم دمیدن فردا
نیمه شب بار بارمیخشکد
بسکه گردون فتاده از گردش
ماه در آبشار میخشکد
هر شبی هم به آشیان دگر
مرغکی در چنار میخشکد
مهر در نیمه ره ز پا ماند
دل به آغوش یار میخشکد
زندگی آرزوی مردن شد
گذری در گذار میخشکد
زندگی آرزوی مردن شد
گذری در گذار میخشکد
آب برد آرزوی دریا را
ماهیی بیشمار میخشکد
هم امید گذشتن سرما
هم پیام بهار میخشکد
دشت در دشت، کاه نومیدی
دل من شوره زار میخشکد
تا که باران از ابر ها برسد
تشنگی، خاکسار میخشکد
می روم پیش ازآنکه بنویسم:
«بیگناهی به دار میخشکد»
بهار باز دو پشتاره خار میگذرد
به شانه شاخه ی خشک چنار میگذرد
یکی نرفته بیارد دو غنچه فروردین
کسی ندیده که اسپند پار میگذرد
و جوی هم که امید تردرختان بود
دهان خشک ازین شوره زار میگذرد
یکی لگد بزند سرنوشت فردایش
دگر ز چاره ی زخمش کنار میگذرد
گرسنگی که به هر چاشت کودکی بخورد
ز راه کوچه ی ما بار بار میگذرد
شبانه شهرم و لنگیدن گدایانش
ز پیش دیده چه رخشاره وار میگذرد
مگو که «می گذرد شام و روز میآید»
که شام «می گذرد»ها چه تار میگذرد
شبی شمردم و دیدم که روز تا برسد
شمار مردن من از شمار میگذرد
No comments:
Post a Comment