مطالعات جنسیت با پرسشهای بسیار مشخص شروع میشود به ویژه برای درک این واقعیت که انسانها چگونه به زن یا مرد تبدیل میشوند.
سیمون دوبوار در سال نزده چهل نودر کتاب جنس دوم مینویسد: «ما زن به دنیا نمیآییم بلکه زن میشویم» و چند دهه بعد، فرانسوا هریتیه مینویسد «ما به عنوان مرد متولد نمیشویم بلکه به مرد تبدیل میشویم». این دو نقل قول با فاصله نیم قرن، پرسشهای مربوط به مبانی تاریخی و اجتماعی جنسیت را به وضوح نشان میدهند. اگرچه اصطلاح انگلیسی جنسیت (Gender) بهعنوان یک برساخت اجتماعی توسط جامعهشناس فمینیست، آن اوکلی، به منظور نقد تحقیقات علمی که در آن زنان به عنوان سوژه و ابژه تحقیق غایب بودن، ابداع شد. اما مطالعات مرتبط با جنسیت به تدریج مرز همه رشتههای علوم انسانی و اجتماعی را در نوردید.
با به چالش کشیدن تحقیقاتی که در آنها امر مردانه ضرورتا یک مقوله خنثی در نظر گرفته میشد، فمینیستها ضرورت اندیشیدن به «جنسیت» بهعنوان یک «مقوله اجتماعی» و زنان به عنوان یک «گروه اجتماعی» را مطرح کردند. آنها با نقض دیدگاههای بیولوژیکی درباره تفاوت رفتارهای زن و مرد دو مفهوم را از هم متمایز کردند: جنس (Sex) و جنسیت (Gender). مفهوم «جنس» با اشاره به طبیعت و تفاوتهای بیولوژیکی بین زن/مرد، زنانه/مردانه، نوعی جبرگرایی بیولوژیکی ضمنی را نشان میدهد اما مفهوم «جنسیت» به فرهنگ اشاره دارد و مربوط به طبقهبندی اجتماعی و فرهنگی مردانگی و زنانگی است.
صحبت در مورد جنسیت وجود اختلافات بیولوژیکی بین زن و مرد و یا وجود رفتارها، مهارتها و موقعیتهایی که بیشتر در مردان یا زنان مشاهده میشود را انکار نمیکند. اما این ایده که این اختلافات از «ماهیت» مردان یا «طبیعت» زنان ناشی میشود را به چالش میکشد. «جنسیت» در واقع بر جنبه رابطهایِ تعاریف هنجاری زنانگی و یا مردانگی تأکید دارد و از این ایده دفاع میکند که این تفاوتها از طریق مجموعهای از سازوکارهای پیچیده اجتماعی ساخته میشوند. مفهوم جنسیت به ویژه بر مفهوم «تقسیم جنسی کار» تاکید دارد که بر دو اصل عمده بنا شده است: نخست، طبق اصل «تفکیک»، مشاغل ویژهای به زنان و مردان اختصاص یافته است. به عبارتی، تخصیص مردان به حوزه تولیدی (فعالیتهای حرفهای) و زنان به حوزه بازتولیدی (کار خانگی). دوم، طبق اصل «اولویتبندی» به نقشها و فعالیتهای مردان در مقایسه با نقشها و فعالیتهای زنان ارزش بیشتری داده میشود.
مفهوم «روابط اجتماعی جنسیت» منتج از رویکرد مارکسیستی که توسط دانیل کرگوات ابداع شده است، عنوان میکند که یک جهان زنانه و یا یک جهان مردانه وجود ندارد، بلکه این سیستم روابط اجتماعی جنسیت است که زنانگی و مردانگی را تولید و بازتولید میکند. در واقع، یک « نظام اجتماعی» است که همگان را از این که در رابطه قدرت میبایست نقش سلطهگر یا سلطهپذیر را به عهده بگیرند، آگاه میکند.
در این ارتباط، آن بیدیت موردل عنوان میکند که «روابط بین زنان و مردان تنها روابط ساده بینافردی نیستند. زیرا این روابط بخشی از روابط اجتماعی هستند که از سطح افراد فراتر میروند. این روابط مملو از اختلاف و تضادهایی هستند که نه بهطور طبیعی بلکه بهصورت تاریخی و اجتماعی ساخته شدهاند. این روابط از طریق مکانیسمهای استثمار و دستگاههای سلطه، تولید و درونیسازی تضادها، طبیعیسازی، عادیسازی، با سکسوالیته و کار مرتبطاند و خود را در سراسر جهان، با شدتهای مختلف، در قالب خشونت، انواع نابرابریها، حذف جزئی یا کامل از سیاست منعکس میکنند.» تقریباً در همه جوامع، توزیع منابع بین زن و مرد و ارزشگذاری نمادین به این دو جنس نابرابر است. همانطور که کولت گیوما نشان میدهد «این روابط اجتماعی قبل از هر چیز بر اساس یک رابطه سلسله مراتبی بین دو جنس شکل گرفتهاند یعنی در واقع بر اساس یک رابطه قدرت.»
این روابط اجتماعی منجر به ایجاد یکی از اساسیترین تقسیمات در جوامع بشری شدهاند: تقسیمات بین گروههای اجتماعی دو جنس مخالف (زن و مرد). فمینیستها و جامعه شناسان فرانسوی برای نامگذاری روابط سلسله مراتبی بین زنان و مردان از اصطلاحات مختلفی بهره گرفتهاند: کریستین دلفی و نیکول کلود ماتیو از آن با عنوان «پدرسالاری» و پیر بوردیو نیز از آن با نام «سلطه مردانه» یاد میکنند. از این منظر، روابط اجتماعی جنسیت یک «هویت زنانه» ایجاد میکنند که زنان را از ابداع شیوههای مخصوص به خود و سرمایهگذاری بر خودشان منع کرده و آنها را به یکی از گروههای اقلیت در جامعه تبدیل میکند.
با این حال، همانطور که هوارداس بکر اشاره میکند، مرزهای بین یک فضای مردانه و یک فضای زنانه مرزهایی ثابت و تغییرناپذیر نیستند بلکه برعکس منعطف هستند. به گفته رادا ایوکوویچ، مرزها و تعاریف جنسیت «به شرایط فرهنگی وابستهاند».برای نمونه، شرایط زمانی و مکانی و تغییرات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی چون انقلاب، جنگ و مبارزات مسلحانه میتوانند این روابط را تا حدی به چالش کشیده و یا به نوبه خود آنها را تولید و بازتولید کنند.
تحقیقات مردمشناسی نشان میدهند که نقشها و مناصبی که به زنان و مردان نسبت داده میشوند از جامعهای به جامعه دیگر متفاوت است اما ارزش منسوب به آنچه مردانه محسوب میشود از آنچه به زنان و فعالیتهای «زنانه» نسبت داده میشود، بیشتر است. درنتیجه، مطالعهی جایگاه و یا نقش زنان به صورت جداگانه و بدون بررسی جایگاه مردان به فهم ناقصی از روابط اجتماعی جنسیت منجر میشود زیرا چنین مطالعاتی به پنهان کردن روابط اجتماعی جنسیت که تأثیر قابلتوجهی بر وضعیت اجتماعی زنان دارد، منتهی میشوند. در واقع، مطالعات جنسیت تاریخ زنان را پنهان نمیکند بلکه آن را کامل میکند. تنها از طریق تعاملات بین دو جنس است که میتوانیم دلایل حذف، نامرئی بودن زنان و یا جایگاه فرودستی زنان نسبت به مردان را درک کنیم.
تاکید بر مسئله جنسیت به معنای علاقه به زنان (یا مردان) نیست، بلکه به معنی تأکید بر این واقعیت است که زنان و مردان عناصر جدا نشدنی یک سیستماند که باید در عملکرد کلی سیستم و به ویژه در ارتباط با روابطی، خصوصا روابط قدرت، که بین این دو ایجاد میشود، مورد توجه قرار گیرند. به نظر فمینیستهای ماتریالیست رادیکال فرانسوی از جمله کریستین دلفی، پایولا تابت و نیکول کلود ماتیو، روابط اجتماعی جنسیت در همه جا به ضرر زیان تولید و بازتولید میشوند، روابطی که بهموجب آن میتوان از «طبقه زنان» یاد کرد. طبقهای که در آن زنان همه جا نقش فرودستتری را به خود اختصاص میدهند.
علیرغم تأکید فمینیستها بر عامل جنسیت اما این بدان معنی نیست که سرکوب جنسیتی تنها منبع سرکوب زنان است. از دهه ۱۹۷۰ به بعد، فمینیستهای سیاه، فمینیستهای پست کلونیال و بعدها فمینیستهای کوییر، اصل همگنی و یکدست بودن طبقه زنان را زیر سوال برده و تاکید کردند که همه زنان اگر چه به حکم جنسیت در هر گروه اجتماعی نسبت به مردان همان گروه اجتماعی موقعیت فرودستتری دارند اما منابع سرکوب زنان متنوع و متفاوتاند و تنها به عامل جنسیت محدود نمیشود. این فمینیستها با نقد صریح مفهوم یکسان انگارانه «یک طبقه زنان»، چنین رویکردی را به «بازتولید نژادپرستی، دگرجنسگرایی، سلسله مراتب طبقاتی و تعصبات اتنیکی» متهم کردند و بر «ضرورت داشتن تحلیلی فراتر از عامل جنسیت» و مرتبط دانستن آن با دیگر عوامل سرکوب از جمله نژاد، طبقه، اتنیک، مذهب و … تاکید کردند.
تمرکز بر تجربیات زنان غیرسفیدپوست طبقه متوسط غربی از جمله زنان سیاهپوست، زنان مناطق مستعمره، کوییر و … نقطه پایانی بود بر رویکرد پیشین فمینیستهای مسلط. به گفته آنها، «سیستمهای اصلی سرکوب به هم گره خوردهاند» و ترکیب همه این سرکوبهاست که «شرایطی را ایجاد میکنند» که بقیه زنانی که به گروه زنان سفیدپوست غربی طبقه متوسط تعلق ندارند در آن زندگی میکنند. انتقادهای صریح و قاطعانه فمینیستهای سیاهپوست و پسااستعماری تأثیر قابلتوجهی بر فمینیستهای آمریکایی و انگلیسی دهه نزده هشتاد گذاشت. این رویکرد انتقادی نیز از سال دو هزار به بعد توجه فمینیستهای فرانسوی بهویژه فمینیستهای رادیکال ماتریالیست را به خود جلب کرد.
منبع :بیدار زنی،فاطمه کریمی
ادامه درپایین این مقاله ...
No comments:
Post a Comment