دریغا آشیانم در دهانِ کرگسان افتاد
چو ماهیای که از دریا درونِ مرتبان افتاد
هجومِ مرگ از هر کوچه و پسکوچه هو میزد
قلمها هم قلم گشت و زبانها از زبان افتاد
هراس از چار سوی شهر میبارید و بختِ ما
نه تنها از هواپیما که از چشمِ جهان افتاد
چنان با این سقوط و بیسرانجامی زمین خوردیم
که نبضِ زندگیِ سادهی ما از تکان افتاد
منارِ جام لرزید و غمِ کابل دو چندان شد
خبر آمد که شهمامه ز بامِ بامیان افتاد
پرید از چهرهی هر لاله رنگ و دستِ غم رو شد
تبِ بیحاصلی در روحِ دشتِ شادیان افتاد
خلاصه، هستیِ ما ناگهان لِه شد، دگرگون شد
به فرقِ زندگی انگار سنگِ آسمان افتاد
برادر پشتِ مرزِ کشورِ همسایه جان میداد
پدر با قامتِ خم پایِ رنجِ آب و نان افتاد
تلاطم در تلاطم، ناخدا نادان و نالایق
که این توفان به جانِ کشتیِ بیبادبان افتاد
و اما باد ما را با خودش تا ناکجا آورد
خدا در فکرِ نابودیِ ما هم بیگمان افتاد
و غربت نیز شاهد بود ما در لاکِ خود مُردیم
همان روزی که آشِ آرزوها از دهان افتاد
لیلی غزل
No comments:
Post a Comment