تاریخ افغانستان از فرمانروایان گوناگون سخن گفته است؛ از پادشاهان دادگر و حاکمان مستبد، از مردان خردمند و زمامداران نادان، از رهبران شجاع و سیاستمداران ترسو. برخی برای این سرزمین جان دادهاند و برخی از سفره همین ملت برای خویش کاخ ساختهاند.
اما در میان این همه فراز و فرود، کمتر کسی را میتوان یافت که چون تو با شعار نجات آمد، با ادعای دانش و اصلاحات بر کرسی نشست، اما در پایان، کشوری زخمی را در کام فاجعه رها کرد و خود گریخت.
تو سالها از جمهوریت گفتی، اما پایههای جمهوریت را از درون فرسوده ساختی. از شایستهسالاری سخن راندی، اما حلقههای تنگ وفاداری و انحصار را بر گرد قدرت تنیدی. از وحدت ملی دم زدی، اما سیاستت بارها بر زخمهای قومی نمک پاشید. از قانون گفتی، اما اراده سیاسی را بالاتر از نهاد و قاعده نشاندی. از مقاومت و ایستادگی سخن گفتی، اما در حساسترین ساعت تاریخ، مردمی را که به سخنانت اعتماد کرده بودند، میان هراس، حیرت و فروپاشی تنها گذاشتی.
فاجعه فقط سقوط یک حکومت نبود؛ فرو ریختن امید میلیونها انسان بود. دخترانی که آیندهشان را در مکتب و دانشگاه میدیدند، جوانانی که برای فردای بهتر درس خوانده بودند، سربازانی که در سنگرها خون داده بودند، خانوادههایی که به جمهوریت دل بسته بودند—همه یکباره خود را در برابر دروازههای بسته تاریخ یافتند.
تو از ارگ رفتی، اما پرسشها باقی ماند. چگونه نظامی با آن همه حمایت جهانی، ارتش، بودجه و امکانات چنین فرو ریخت؟ چرا مردمی که سالها قربانی دادند، از حقیقت بیخبر ماندند؟ چرا تا واپسین لحظات از «ایستادگی» گفته شد، اما سرانجام مردم با واقعیتی کاملاً متفاوت روبهرو شدند؟
تاریخ ممکن است دیر داوری کند، اما حافظه ملتها به آسانی پاک نمیشود. نسلهای آینده خواهند پرسید چه کسانی افغانستان را تا لبه پرتگاه بردند، چه کسانی حقیقت را از مردم پنهان کردند، چه کسانی قدرت را ملک شخصی پنداشتند و چه کسانی در لحظه حساب، بار مسئولیت را بر زمین گذاشتند و رفتند.
اشرف غنی! شاید بتوان از یک کشور گریخت، اما از محکمه تاریخ نمیتوان فرار کرد. نام هر زمامدار نه با لقبهایش، نه با سخنرانیهایش و نه با کتابهایش، بلکه با سرنوشت مردمی سنجیده میشود که روزی مسئولیت آنان را بر دوش داشته است.
و در حافظه زخمی افغانستان، پرسشی برای سالها باقی خواهد ماند:
تو با این ملت چه کردی؟سهیلا کابلی
No comments:
Post a Comment