نويسنده: ليلى غزل
ما شهر را فقط با ساختمانهایش نمیشناختیم، با نامهایش میشناختیم. پیشِ کفترا، چهارباغ روضه، باغ زنانه، دایرهفروشی، بیهقی، خجندیان، پل هوایی، سفر بخیر، دروازهی بلخ،
دروازهی شادیان، دروازهی تاشقرغان، کوچهی خالهگل، کوچهی قابله پروین، تهِ توت، سرِ نهر توپ، شادیان... اینها فقط نام نه، که بخشی از حافظه و نشانی شهر بودند.
سالها میگفتیم: «پیشِ بیهقی میبینمت.» همین یک جمله کافی بود، همه میفهمیدند کجا
ما بلخیها آن ساختمان ساده، یکمنزله و فیروزهای رنگ را دوست داشتیم. شاید برای دیگران فقط یک کتابفروشی بود، اما برای ما نشانی از شهر، خاطره و عشق به کتاب بود.
امروز آن را ویران کردند.
درد ما فقط فرو ریختن یک ساختمان نیست. درد این است که هر بار یکی از این نامها از بلخ کم میشود، بخشی از تاریخ، فرهنگ و حافظهی ما هم کم میشود.
انگار هر چه با کتاب، دانایی، فرهنگ و روشنی پیوند دارد، یکییکی از ما گرفته میشود. اول دروازه مکاتب را به روی دختران بستند، بعد کتابها را سانسور کردند، بعد کتابفروشیها را از میان برداشتند. گویی هرچه بوی آگاهی بدهد، باید نابود شود.
غمانگیزتر اینکه ما را ویران میکنند و صدایمان هم به جایی نمیرسد. یکییکی نشانههای شهرمان را از ما میگیرند و ما فقط نظارهگر میمانیم.
امروز، یکی از زیباترین نامهای بلخ را از زبان شهر گرفتند. ٢ جولاى ٢٠٢٦
No comments:
Post a Comment