آوای زنان افغانستان

آوای زنان افغانستان

Tuesday, June 30, 2026

ترور فرهنگ، آپارتاید جنسیتی، تفرقه‌ قومی و بحران تاریخی چپ

تاریخ هیچ‌گاه در لحظه‌های بی‌تفاوتی روشنفکران دادنامه‌ای صادر نمی‌کند؛ بلکه در همان سکوت، حکم محکومیت توده‌ها را امضا میزند. افغانستان امروز نه یک بحران گذرا، نه یک اتفاق ناگوار و نه یک انحراف موقت در مسیر تاریخ است، بلکه یک فاجعه‌ تمدنی سیستماتیک است که با آگاهی کامل، با برنامه‌ریزی دقیق و با حمایت بین‌المللی پیچیده، در برابر چشمان بی‌تفاوت جهان به پیش میرود. طالبان در قدرت نه یک جنبش دینی خودجوش، بلکه یک دستگاه ایدئولوژیک سرکوبگر است که از ترکیب انحصار قدرت قبیله‌ای، بنیادگرایی مذهبی ابزاری و منافع ژئوپلیتیکی قدرت‌های منطقه‌ای، نظامی از آپارتاید جنسیتی، ترور فرهنگی و تفرقه‌ قومی ساخته است. این نظام نه یک واکنش خودجوش به شرایط، بلکه یک پروژه‌ هژمونیک آگاهانه است که هدف آن بازتولید ساختارهای سلطه برای نسل‌های آینده است و هر روزی که در برابرش سکوت میشود، این پروژه یک گام دیگر به تکمیل شدن نزدیک‌تر میشود. طالبان به‌خوبی دریافته‌اند که برنده‌ترین سلاح در برابر مقاومت، نه توپ و تانک، بلکه نسلی است که هرگز فکر کردن نیاموخته؛ بستن مکاتب به روی دختران، محروم کردن زنان از تحصیل دانشگاهی، و حذف سیستماتیک علوم انسانی، فلسفه و تاریخ انتقادی از برنامه‌های درسی، بخشی از یک پروژه‌ آگاهانهٔ جهل‌پروری است که هدفش نه فقط سرکوب نسل حاضر، بلکه نابودی ظرفیت مقاومت نسل‌های آینده است. وقتی نسلی از دسترسی به ابزار شناخت محروم میشود، نه تنها توانایی نقد سیستم را از دست میدهد، بلکه حتی زبان مقاومت را نخواهد داشت، و این دقیقاً همان چیزی است که هژمونی فرهنگی طبقه‌ حاکم برای بقای خود به آن نیاز دارد. سانسور رسانه‌ها، ممنوعیت موسیقی و تئاتر و سینما، تعطیلی کتابخانه‌های عمومی و ممنوعیت آثار ادبی و فلسفی، همه در یک راستای واحد قرار دارند: پاک‌سازی حافظه‌ جمعی؛ چرا که مردمی که تاریخ مقاومت خود را نشناسند، قادر به تکرار آن نخواهند بود. استعمار ذهن همیشه پیش از استعمار زمین آغاز میشود، و طالبان این منطق را از درون پیاده میکنند. اما هر کتابی که می‌سوزانند، هر هنرمندی که می‌رانند و هر معلمی که خاموش میکنند، در واقع بذر خشمی می‌کارند که دیر یا زود جوانه خواهد زد؛ چرا که سرکوب آگاهی تنها می‌تواند آن را به تأخیر بیندازد، نه نابود کند. آپارتاید جنسیتی آنچه در افغانستان جریان دارد در حوزه‌ حقوق زنان، ساختاری شبیه به آپارتاید نژادی است اما با معیار جنسیت. ممنوعیت کار برای زنان، ممنوعیت سفر بدون محرم مرد، حذف از تمام مناصب قضایی و اجرایی، ممنوعیت فضاهای عمومی و الزام پوشش کامل با تهدید کیفری ، این‌ها انتزاعی نیستند؛ این‌ها زنده به‌گور کردن سیاسی نیمی از جامعه است، تخریب سیستماتیک نیروی کار، ظرفیت فکری و توان مقاومت نیمی از پرولتاریای افغانستان است. کنترل بدن زن همیشه یک عمل سیاسی بوده است؛ وقتی حجاب اجباری تحمیل میشود، آنچه در واقع اتفاق می‌افتد تبدیل بدن زن به قلمروی اعلام سلطهٔ دولت است؛ هر زنی که در خیابان قدم می‌زند باید بر پیشانی‌اش شکست مقاومت را حمل کند، و هر مردی که این را می‌پذیرد در واقع در بازتولید سلطه مشارکت می‌کند. اما مقاومت زنان افغانستان ساکت نمانده است: اعتراضات خیابانی با جان در کف، آموزش مخفیانه در خانه‌ها، فعالیت شبکه‌های زیرزمینی ادبی و هنری نشان میدهد که خط مقدم مقاومت در افغانستان، نه در دفاتر احزاب تبعیدی، بلکه در اتاق‌های تاریک خانه‌هایی است که در آن‌ها دختران مخفیانه کتاب می‌خوانند و زنان جسورانه آموزش میدهند؛ هیچ انقلابی بدون رهایی زن، رهایی واقعی نیست، و چپ افغانستان باید این درس تاریخی را با تمام وجود بپذیرد. 
طالبان در ظاهر پرچم اسلام فراقومی را می‌افرازند اما در عمل، هسته‌ سخت قدرت در دستان یک گروه قبیله‌ای از یک اقلیم مشخص متمرکز است؛ این تضاد بین گفتمان دینی ظاهراً فراگیر و عملکرد قومی، قبیله‌ای واقعی، یکی از شکننده‌ترین تناقضات درونی این نظام است که چپ سیاسی باید آن را به‌طور سیستماتیک برملا سازد. تفرقه‌ قومی همیشه در خدمت حفظ سلطه‌ طبقهٔ حاکم قرار میگیرد؛ در افغانستان تأکید بر هویت‌های قومی به‌عنوان اولویت سیاسی، نه‌تنها از جانب طالبان بلکه متأسفانه توسط بخشی از اپوزیسیون نیز تقویت میشود؛ وقتی یک هزاره و یک پشتون به‌جای همبستگی طبقاتی اول به هویت قومی می‌اندیشند، طبقه‌ حاکم پیروز شده است حتی اگر هنوز جنگ در جریان باشد. پاکستان، ایران، روسیه، چین و کشورهای خلیج، هر یک با محاسبات ژئوپلیتیکی خود، نه به خاطر منافع مردم افغانستان بلکه برای حفظ بی‌ثباتی مزمن این کشور در بازی بزرگ قدرت نقش فعالی ایفا میکنند؛ سرمایه‌داری جهانی برای بقا به تقسیم، تفرقه و استثمار نیاز دارد، و افغانستان صحنهٔ این بازی است و مردم افغانستان پیاده‌های آن ، مگر آنکه خود کارگردان شوند.اکنون باید با صراحت تمام، با خشم انقلابی و بدون هیچ مجاملهٔ روشنفکرانه‌ای گفت: بخش قابل‌توجهی از روشنفکران، آگاهان سیاسی، نخبگان فرهنگی و فعالان اجتماعی افغانستانِ در تبعید، در یک بحران عمیق و شرم‌آور نقش‌آفرینی فرو رفته‌اند. آنانیکه در دانشگاه‌های اروپا و آمریکا تدریس میکنند، آنانیکه در رسانه‌های بین‌المللی قلم می‌زنند، آنیکه در محافل آکادمیک غرب تحلیل ارائه میدهند و با زبان شیرین روشنگری سخن میگویند اما هیچ پیوند سازمانی با توده‌های در بند ندارند ، اینان نه روشنفکر مترقی، بلکه تزئین‌کاران فاجعه‌اند. 
شعر سرودن در باب درد وطن در محافل فرهنگی غرب، در کانال‌های مجازی مقاله نوشتن و در جلسات آنلاین سخنرانی کردن، در صورتیکه جایگزین عمل سازمانی شوند، چیزی جز تسکین وجدان و تولید نمادهای زیبا در برابر واقعیت‌های زشت نیستند؛ این نوع روشنفکری نه تنها بی‌تأثیر است بلکه فعالانه به حفظ وضع موجود کمک می‌کند، زیرا توهم مقاومت را در غیاب مقاومت واقعی تولید می‌کند. روشنفکری که از درد توده‌ها شعر می‌سازد اما در ساختن سازمان ناتوان است، نه متفکر انقلابی بلکه عزادار حرفه‌ای است؛ آن نخبه‌ای که در کنفرانس‌های بین‌المللی از ستم بر زنان افغانستان سخن می‌گوید اما حاضر نیست یک شبکهٔ آموزشی زیرزمینی را با منابع مادی حمایت کند، آن روشنفکری که مقاله‌های درخشان درباره‌ تفرقهٔ قومی مینویسد اما خود در حلقهٔ قومی بسته‌ای نشسته است که در آن همه هم‌زبان و هم‌فکرند، آن فعال سیاسی که از ضرورت بسیج توده‌ها با الفاظ انقلابی سخن می‌راند اما با هیچ تودهٔ  ارتباط سازمانی ندارد ،اینان نه چپ انقلابی بلکه محافظه‌کارانی هستند که لباس انقلاب پوشیده‌اند و با این تناقض زیسته‌اند چنانکه دیگر آن را حس نمی‌کنند. محافظه‌کاری در شرایط اختناق خود نوعی همدستی با اختناق است؛ بی‌طرفی در برابر ظلم طرف‌داری از ظالم است؛ احتیاط در شرایطی که هر روز یک دختر دیگر از مکتب محروم می‌شود و یک زن دیگر به خانه رانده می‌شود، نه عقل سیاسی بلکه جبن سیاسی است. آن روشنفکری که با برند اعتدال و گفتگو و پروسهٔ تدریجی فاصلهٔ خود را از عمل انقلابی توجیه میکند، در واقع نه میانه‌رو، بلکه محافظ ساختاری است که از فروپاشی‌اش می‌ترسد ،‌حتی اگر آن ساختار زنجیر باشد. نخبه‌ای که امنیت اقامت در غرب را به خطر سازمان‌دهی ترجیح میدهد، آگاهی دارد اما وظیفه را نمی‌پذیرد؛ و این نپذیرفتن وظیفه، در متن یک فاجعهٔ تاریخی، نه یک انتخاب شخصی بلکه یک موضع‌گیری سیاسی است ، موضع‌گیری در جانب سکوت، در جانب بقای وضع موجود، در جانب طالبان. عمل ، یعنی وحدت دیالکتیکی نظر و عمل ، تنها راه بیرون رفتن از این بن‌بست شرم‌آور است؛ نظر بدون عمل ایده‌آلیسم است، عمل بدون نظر ماجراجویی است، اما وحدت انتقادی این دو یعنی عمل انقلابی، آن چیزی است که لحظهٔ تاریخی از روشنفکر مترقی طلب میکند. این وحدت نیازمند پیوند سازمانی واقعی با اقشار زحمتکش داخل و خارج افغانستان است، نیازمند ایجاد ساختارهای آموزشی برای آگاهی طبقاتی در سطح پایه است، نیازمند همکاری فراقومی بر پایه منافع مشترک است، و نیازمند حضور فیزیکی و سازمانی در فضاهای واقعی زندگی مردم است  نه فقط در فضای مجازی و محافل روشنفکرانه‌ای که در آن‌ها همه با هم موافق‌اند و هیچ‌کس با دشمن روبه‌رو نمی‌شود. حمایت مادی، فکری و فنی از شبکه‌های زیرزمینی آموزشی داخل افغانستان فوری‌ترین وظیفه است؛ ایجاد جبهه‌ متحد نه بر اساس وحدت ایدئولوژیکی کامل بلکه بر اساس حداقل‌های مشترک ، حقوق زنان، آموزش رایگان، آزادی بیان و پایان اشغال 

No comments: