آوای زنان افغانستان

آوای زنان افغانستان

Friday, June 5, 2026

رسیدگی به سلامت و آرامش خودتان خودخواهی نیست

 در شصت‌ونه سالگی، برای اولین بار در تمام عمرم، به فرزندان بزرگسالم گفتم که نمی‌توانم هزینه سفر تابستانی‌شان را پرداخت کنم.


نه به این خاطر که دیگر دوستشان نداشتم، نه چون ناگهان آدم خسیسی شده بودم. دلیلش فقط این بود که سه سال تمام با درد شدید زانو زندگی کرده بودم و دیگر از وانمود کردن به اینکه «می‌توانم تحملش کنم» خسته شده بودم.

من هانا هستم و در ویکتوریا، بریتیش کلمبیا زندگی می‌کنم.

اگر استعدادی در زندگی داشته باشم، آن این است که همیشه خودم را در آخر صف قرار داده‌ام. هر وقت بچه‌ها چیزی می‌خواستند، فراهم می‌کردم. اگر نوه‌ها آرزویی داشتند، برایشان می‌خریدم. هر زمان کسی به کمک نیاز داشت، من اولین نفری بودم که دستش را می‌گرفتم.

اما خودم چه؟

همیشه به خودم می‌گفتم: بعداً به خودم می‌رسم.

و آن بعداً سال‌ها طول کشید.

اول، پیاده‌روی‌های عصرانه‌ام را کنار گذاشتم. بعد فقط تا فروشگاه‌های نزدیک خانه رانندگی می‌کردم. کم‌کم هنگام آشپزی مجبور می‌شدم به کابینت آشپزخانه تکیه بدهم، چون ایستادن بیشتر از ده دقیقه برایم به شکنجه‌ای واقعی تبدیل شده بود.

شش ماه تمام، برگه ارجاع به متخصص ارتوپدی روی میز آشپزخانه‌ام افتاده بود. هر روز آن را می‌دیدم و هر روز بهانه‌ای تازه پیدا می‌کردم تا تماس نگیرم.

تا اینکه یک روز دخترم زنگ زد.

با لحنی آشنا گفت که دوست دارند تابستان بچه‌ها را به سفر ساحلی ببرند. از خستگی بچه‌ها گفت، از گرانی‌ها گفت و از اینکه بودجه‌شان کافی نیست.

مستقیم درخواست پول نکرد، اما من سال‌ها بود آن لحن را می‌شناختم.

در گذشته، احتمالاً همان لحظه اپلیکیشن بانک را باز می‌کردم و حساب می‌کردم چقدر می‌توانم برایشان بفرستم.

اما آن روز روی مبل نشسته بودم و یک کیسه یخ روی زانوی متورمم گذاشته بودم که ناگهان فکری مثل برق از ذهنم گذشت: پس من چه؟ نوبت من کی می‌رسد؟»گ

نفسی عمیق کشیدم و گفتم: عزیزم، این بار نمی‌توانم کمکی بکنم. باید این پول را برای درمان خودم کنار بگذارم.

چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد.

بعد دخترم با صدایی آمیخته به دلخوری گفت: اوه… فکر می‌کردیم دلت بخواهد برای نوه‌ها هدیه‌ای خوب بدهی.

همان لحظه چیزی در درونم شکست.

فهمیدم کمکی که سال‌ها از سر عشق انجام داده بودم، دیگر یک فداکاری عاشقانه دیده نمی‌شود؛ تبدیل شده بود به یک انتظار همیشگی، به یک عادت.

بعد از پایان تماس، مدت زیادی به آن برگه ارجاع خیره ماندم.

سپس گوشی را برداشتم و بالاخره وقت ملاقات گرفتم.

حالا یک ماه از آن روز گذشته است.

در جلسات فیزیوتراپی شرکت می‌کنم، تمرین‌هایم را انجام می‌دهم و آرام‌آرام دوباره راه رفتن بدون درد را یاد می‌گیرم.

چند روز پیش دخترم تماس گرفت تا حال درمانم را بپرسد. دیگر حرفی از سفر ساحلی نزد.

و می‌دانید چه شد؟

دنیا به آخر نرسید.

بچه‌ها خودشان راهی پیدا کردند.

و من، برای اولین بار بعد از سال‌ها، به خودم خیانت نکردم.

اگر شما هم روزی به زندگی‌تان نگاه کرده‌اید و دیده‌اید که خودتان را در آخرین اولویت قرار داده‌اید، این را به خاطر بسپارید:

رسیدگی به سلامت و آرامش خودتان خودخواهی نیست؛ گاهی ضروری‌ترین کاری است که می‌توانید برای ادامه زندگی انجام دهید. 

No comments: