دختر جوانی هستم که روز ها را با اشک و غم و درد میگذرانم پدرم تنها نانآور خانوادها ما شهید شد و این فقدان برای ما بینهایت دردناک و غیرقابل تحمل بود او تنها تکیهگاه زندگیام بود کسی که همیشه ما را با عشق حمایت میکرد پدرم نه تنها نانآور بلکه قهرمان زندگی ما نیز بود
او با سختی و زحمت فراوان برای ما کار کرد و همیشه در کنار ما بود حالا که او را از دست دادهام حس میکنم که یک بخش از وجودم را از دست دادهام
زندگی پس از شهادت پدرم به یک کابوس سیا تبدیل شد و به سختی ادامه پیدا کرد من و برادرم یتیم شدیم و هیچ کس دیگری برای ما نبود مادرم به شدت دچار افسردگی و غم عمیق شد او هر روز در نگرانی از آیندهمان به سر میبرد و دردی که میکشید به خاطر ما قلبم را به درد میآورد با وجود همه این مشکلات من به عنوان یک دختر جوان با آرزوها و آرمان های بزرگ مجبور شدم به خانههای مردم بروم و کار کنم
یادم نمیرود روزی که شجاعت به خرج دادم و به خانهای تک تک زدم در را باز کرد دیدم هم صنفی مکتبم بود ما در یک صنف درس میخواندیم وقتی مرا دید حیرتزده شد و به خاطر این وضعیت سرش را پایین انداخت من به او گفتم که برای کار آمدهام او به من گفت که بروم و به مادرش بگویم که کار آمدهام وقتی از آن خانه بیرون آمدم احساس کردم که دنیا بر سرم خراب شده است. بیاختیار گریه کردم و به مادرم گفتم ما هر دو در لحظه گریه کردیم و آن لحظه هیچگاه از ذهنم نخواهد رفت
زندگی هر روز برای ما سخت تر میشد مادرم به شدت نگران من و برادرم بود و آینده نامعلوم ما هر روز وقتی به خانه برمیگشتم او را میدیدم که با چشمان اشکبار و چهرهای پریده منتظرم بود این صحنهها قلبم را به درد میآورد هر روز صدای ناله هایش را از درون قلبم می شنیدم و میفهمیدم که زندگی چقدر برایش سخت است او همیشه به من میگفت عزیزم زندگی گاهی اوقات بسیار بیرحم است و من هر بار فقط می توانستم به او نگاه کنم و اشک بریزم
یک روز وقتی در خانه نشسته بودم تصمیم گرفتم به خانه همسایه بروم تا کار کنم قبل از رفتن مادرم با صدای کم به من گفت که مراقب خودم باشم وقتی برگشتم خانه صدای مادرم را شنیدم که با دل تنگی و درد با خدا درد دل میکرد او از بیرحمی زندگی میگفت و اینکه دیگر چه در انتظاری ماست این صدا در ذهنم حک شد و هیچ گاه فراموش نخواهم کرد آن روز احساس کردم که دیگر هیچ امیدی برای زندگی و آینده ندارم و تنها چیزی که میخواستم این بود که در آنجا بمانم و هیچوقت از آنجا نروم
با گذشت زمان مادرم به شدت بیمار شد و دیگر از اشتها افتاد روز به روز وزن کم کرد و رنگ چهرهاش زرد شد او دیگر نمیتوانست به راحتی حرکت کند و به تدریج به بستر بیماری افتاد ما هیچ توان مالی برای درمان او نداشتیم و هر روز با احساس ناامیدی به خانه برمیگشتم یک روز یک مسلمان مهربان به ما کمک کرد و گفت که می تواند مادرم را معاینه کند پس از معاینات داکتر گفت که مادرم سرطان دارد و بسیار پیش رفت کرده دیر شده و تنها چند ماه فرصت دارد این خبر مانند تیر بر قلبم اصابت کرد حالا که او در بستر مریضی افتاده است و زندگی مان به شدت سخت شده و ما برای خرید دواه مادرم پول نداریم
مادرم به قدری بیمار شده که دیگر نمیتواند به راحتی غذا بخورد و حتی صحبت کند هر بار که او را میبینم اشک هایم بی اختیار جاری میشود او روز به روز ضعیف تر می شود و من حس میکنم که در حال از دست دادن او هستم زندگی ام به یک درد بی پایان تبدیل شده است ما هر شب با شکم گرسنه به خواب می رویم و نگران فردای خود هستیم احساس میکنم که در یک دنیای تاریک و بی رحم گیر افتادهام و هیچ راه فراری وجود ندارد
من هم روزی دختر جوانی با آرزو های بزرگ بودم دلم میخواست همانند شما خوب بپوشم خوب بگردم خوب زندگی کنم و تحصیلاتم را ادامه دهم اما حالا همه آرزوهایم به یک خیال تبدیل شده است زندگی هر روز بیشتر به سمتی می رود که گویی هیچ امیدی برای آینده ندارم خواهش میکنم اگر توان کمک دارید به مادرم کمک کنید مادرم به دواه و درمان نیاز دارد و ما به شدت در تنگنا هستیم هنوزم که هنوز است مادرم در شفاخانه هستیم من در بالای سرش مادرم در شفاخانه هستم شماره واتساپ من است
۰۷۷۵۹۶٨۱۱٨
0775968118
+93775968118
به مادرم کمک کنید بیاید از نزدیک خودتان ببینید آدرس شفاخانه را میدهم در واتساپ من به تماس شویم بیایید از نزدیک ببینید
No comments:
Post a Comment