زنی بود که در جوانی همسرش را از دست داد و تنها یادگارش، پسری کوچک، برایش باقی ماند. با تمام وجود تلاش کرد تا او را بزرگ کند؛ آرزویش این بود که پسرش را بینیاز از دیگران، با تحصیل و موفقیت به جایگاهی برساند. سالهای جوانیاش را با همین امید گذراند.
با وجود زیبایی و جوانی، همه پیشنهادهای ازدواج را رد کرد؛ نمیخواست پسرش را به دست نامادری بسپارد.
برای تأمین زندگی، در خانههای مردم کار میکرد؛ لباس میشست، نظافت میکرد، و با سختی فراوان، پسرش را از هیچچیز محروم نکرد. تنها آرزویش این بود که روزی او تحصیلش را به پایان برساند، شغلی آبرومند داشته باشد و باقی عمرش را در کنار او با آرامش سپری کند.
سالها گذشت… سرانجام پسرش در رشته حقوق تحصیل کرد و به مقام قضاوت رسید. شادی مادر وصفناپذیر بود. حالا تنها دغدغهاش این بود که همسری شایسته برای او پیدا کند. دختری را که به نظرش مناسب میآمد یافت، بیآنکه از باطن او آگاه باشد. عروس آینده را همچون فرزند خود دوست داشت و بیصبرانه در انتظار روز عروسی بود. در دلش رؤیای نشستن در گوشهای از خانه و بازی با نوهها را میپروراند.
یک ماه مانده به مراسم عقد، پسر و نامزدش به خانه جدید رفتند تا وسایل را بچینند. همهچیز مرتب شده بود و خانه جلوهای زیبا گرفته بود. در همین هنگام، دختر رو به نامزدش کرد و گفت:
«سیهان! همهچیز خوب شده، اما این سطل زباله را کجا بگذاریم؟
پسر با تعجب گفت:
«در این خانه بزرگ جایی برای یک سطل زباله پیدا نمیکنی؟ زیر کابینت بگذار!
دختر پاسخ داد:
نه، اصلاً مناسب نیست… بالکن چطور؟
پسر گفت:
هرجا که میخواهی بگذار، اینقدر سختش نکن!
دختر مکثی کرد و گفت:
منظورم سطل زباله نیست… مادرت را میگویم! مادرت را کجا قرار دهیم؟
این جمله چون خنجری در دل پسر نشست. مادری که برایش از جان مایه گذاشته بود، حالا در نگاه کسی که قرار بود شریک زندگیاش باشد، به «سطل زباله» تشبیه میشد.
پسر هیچ نگفت. به خانه بازگشت و چیزی را با مادرش در میان نگذاشت. مادر، بیخبر از همهجا، با شوق از عروس آینده تعریف میکرد و از او میپرسید که خانه چگونه است. پسر تنها لبخندی تلخ میزد.
روز عقد فرا رسید. سالن پر از مهمان بود و همه در انتظار لحظه جاری شدن خطبه بودند. عاقد از دختر پرسید:
«آیا سیهان، پسر احمد را به همسری میپذیری؟
دختر پاسخ داد:
بله.
سپس رو به پسر کرد و گفت:
آیا تو، زلیخا، دختر زینب را به همسری میپذیری؟
پسر با صدایی بلند و قاطع گفت:
نه! نمیپذیرم.
همه در بهت فرو رفتند. عاقد با تعجب پرسید:
پسرم، چرا؟
پسر گفت:
پدرم را در کودکی از دست دادم. مادرم با سختی فراوان، جوانیاش را فدای من کرد. نخورد تا مرا سیر کند، نپوشید تا مرا بپوشاند، و مرا به اینجا رساند. حال که زمان آسایش او رسیده، این خانم مادرم را مانند سطل زباله میبیند و برایش جایی در خانه قائل نیست. من هم کسی را که مادرم را نخواهد، نمیخواهم.
سپس از جای خود برخاست، دست مادرش را گرفت و در میان نگاههای حیرتزده و اشکآلود جمعیت، سالن را ترک کرد.
میگویند آن دختر پس از آن ماجرا به خانهاش بازگشت و تا سالها بعد، هرگز ازدواج نکرد
No comments:
Post a Comment