آگست ۱۹۹۱ بود و کرت راسل نمیدانست که شاهد شکافی نامرئی در پایههای سلطنت بریتانیا خواهد بود.
آن شب در لندن، قنديل ها بر روی لباسهای شيك و دريشي هاي بیعیب و نقص میدرخشیدند.
مراسم افتتاحیه سلطنتي فلم Backdarft بود. همه لبخند میزدند. كمرهها در حال حرکت بودند. اما در زیر این درخشش، چیزی غیرعادی بود.
این بازیگر آمریکایی اتفاقاً بین دو نفر نشسته بود که به سختی با هم صحبت میکردند. در سمت چپ، پرنس چارلز. در سمت راست، پرنسس دایانا. و بین آنها، جریان سردی از نارضایتی و غم.
راسل بعداً گفت: «آنها خیلی خوب با هم کنار نمیآمدند.»
اما این بازیگر به جای اینکه ساکت بماند یا خود را به کلمات تشريفاتي و مودبانه محدود کند، کاری غیرمنتظره انجام داد. او رو به دایانا کرد و تقریباً مثل یک همسایه پرسید: «واقعاً حالت چطور است؟» دایانا آهی کشید. و سپس همه چیز را برایش تعریف کرد.
او درباره هیولای نامرئی که همه جا دنبالش بود صحبت کرد: در باره خبر نگار ها درباره اینکه چطور دیگر نمیتوانست بدون «شکار» كمره و فوتو به کافه، پارک یا مكتب فرزندانش برود. در سال ۱۹۹۱، او یکی از زنانی بود که بیشترین عکسها از او گرفته میشد. و زندگی عادی دیگر برای او وجود نداشت.
کرت در سکوت گوش میداد.
و سپس چیزی گفت که شاید هیچکس تا به حال به او نگفته بود:
«من یک مزرعه در کلرادو دارم. دورافتاده است. آنجا یک جاده طولانی وجود دارد - آنقدر طولانی که هیچکس به ميل خودش هرگز به اخرش نرسيده. اگر روزی خواستی به جایی بروی که همه چیز تحت کنترول خودت باشد... به من اطلاع بده.»
دایانا لبخند زد. یک لبخند واقعی، نه یک لبخند رسمی.
«شاید روزی...»
سه سال گذشت. دیگر هیچکس دعوت را به یاد نمیآورد.
تا اینکه یک روز تيلفون زنگ خورد. سوال کوتاه بود:
«آیا دعوتنامه کلرادو هنوز باز است؟»
پاسخ بلافاصله بود:
«بلي .»
و در سال ۱۹۹۵، بیسروصدا و بدون اعلام رسمی، موتري نامحسوس در دروازه مزرعه کرت راسل توقف کرد. دایانا و دو پسرش، پرنس ویلیام سیزده ساله و پرنس هری یازده ساله، از آنجا بیرون آمدند.
وقتی رسیدند، کرت و گلدی هاون خانه نبودند. آنها عمداً رفته بودند. همه چیز را برای دایانا گذاشته بودند: خانه، زمین، آرامش………
هیچ كمره دم دروازه نبود. حتی یک عکاس هم نبود. هیچ سكرتري نبود. هیچ قانونی وجود نداشت.
فقط آسمان بیکران بر فراز کوههای کلرادو، جادهای طولانی که دنیای بیرون را در خود جای داده بود، و مادری که ده روز بود دیگر پرنسس نبود.
تنها کسی که باقی مانده بود بانی، خانهدار، بود. زنی ساده با قلبی بزرگ. چنان دوستی صمیمانهای بین او و دایانا شکل گرفت که پس از آن سفر، بانی هر سال یک کارت کریسمس دستنویس با تحفه هاي گوناگون از پرنسس دریافت میکرد.
و پسرها؟ آنها در طبیعت وحشی گم شدند. آنها اسبسواری کردند. ماهیگیری کردند. در گل و لای بازی کردند. آنها فقط اطفالها 😉 بودند. اما اینکه در روز اخر چه اتفاقی افتاد، همچنان یک راز باقی مانده است.
چون وقتی موتر رسید تا آنها را به سر کارهایشان برگرداند، ویلیام و هری - بعداً، سالها پس از مرگ مادرشان - کرت راسل را در آغوش گرفتند و چیزی به او گفتند که این بازیگر هرگز در مصاحبهها به طور کامل فاش نکرد...
و به طور خاص یکی از آنها - کسی که چشمانش هنوز درد گذشته را منعکس میکند - اعتراف کرد که آن ده روز در کلرادو... شادترین روزهای کودکیاش بوده است.
او دقیقاً به کرت راسل چه گفت؟
و چرا بازیگر وقتی آن را شنید گریه کرد؟
سالهای زیادی گذشته است.
دنیا تغییر کرده است. پسرها بزرگ شدهاند. مسئولیتها سنگینتر شدهاند و خاطرات ارزشمندتر.
و سپس یک روز، پس از فوت مادرشان، دوباره کرت راسل را ملاقات کردند.
یک ملاقات آرام بود. بدون كمره. بدون کلمات غیرضروری و تشريفات.
در ابتدا، آنها درباره چیزهای ساده صحبت کردند. درباره زمان. درباره زندگی. درباره اینکه همه چیز چقدر سریع میگذرد.
و سپس یکی از آنها - کسی که همیشه محتاطتر بود - ناگهان ساکت شد.
او مستقیماً به چشمان بازیگر نگاه کرد... و گفت:
"تو نمیدانی چه کاری برای ما انجام دادهای."
کرت جوابی نداد. فقط گوش داد.
"آنجا... در کلرادو..." او ادامه داد و کمی صدایش را پایین آورد. "آن تنها زمانی بود که احساس کردیم یک مادر داریم... نه یک شاهزاده خانم. فقط یک مادر."
سکوت برقرار شد.
"او آنجا طور دیگری میخندید،" دیگری اضافه کرد. "واقعاً ،ما دیگر هرگز چیزی شبیه این نديديم."
کرت به پایین نگاه ميکرد. و سپس عبارتی آمد که هرگز فراموش نکرد:
"این ده روز به ما دوران کودکیای را داد که تقریباً هرگز نداشتیم."
در آن لحظه بود که اشک در چشمانش حلقه زد.
زیرا ناگهان متوجه شد: آنچه برای او صرفاً یک حرکت مهربانی بود... برای آنها به یک خاطره مادام العمر تبدیل شده بود.
نه رویدادهای بزرگ.
نه تجمل.
نه عناوین.
اما سکوت، آزادی ،و مادری در نزدیکی.
گاهی اوقات بزرگترین کارهایی که انجام میدهیم، کارهایی هستند که حتی متوجه انجام آنها نمیشویم.
و گاهی اوقات... ده روز میتواند زندگی کسی را برای همیشه تغییر دهد.
No comments:
Post a Comment