آوای زنان افغانستان

آوای زنان افغانستان

Wednesday, March 18, 2026

رؤیای گردش‌گری؛ می‌خواستم جهان را با پاهایم لمس کنم

نویسنده: سامعه علمیار

سامعه استم، دختری که عاشق شعر و ادبیات است، دختری که کوه را دوست دارد، دختری که بزرگ‌ترین آرزویش این بود که روزی کوله‌پشتی‌اش را بردارد و تمام جهان را بگردد. می‌خواستم گردش‌گر شوم، جهان را با پاهایم لمس کنم،


نه فقط با خیال. می‌خواستم از مرزها عبور کنم، نه این ‌که خودم مرز باشم؛ اما امروز در میان خانه‌های گلی گیر مانده‌ام، در میان فکرهایی که از سنگ سخت‌تر و از دیوار بلندترند؛ در جایی که زن هنوز «هیچ» است


من در سرزمینی به دنیا آمدم که برای دختربودن، باید عذرخواه باشی. از کودکی به ما یاد دادند آهسته بخندیم، کوتاه حرف بزنیم، کم آرزو کنیم. گفتند صدای زن فتنه است، حضورش خطر و آزادی‌اش تهدید است. گفتند که مکتب رفتن ‌مان مؤقتی، دانشگاه‌رفتن ‌مان اضافی و سفرکردن ‌مان بی‌غیرتی است. گفتند که کوه برای مرد است، جاده برای مرد و جهان برای مرد است. سهم زن؟ چهاردیواری، سکوت و اطاعت.


طالبان که آمدند، فقط دروازه‌های مکتب را نبستند؛ پنجره‌های امید را هم میخ‌کوب کردند.آن‌ها گفتند که دختر بالاتر از صنف ششم درس نخواند، دانشگاه جای زن نیست، زن بدون محرم سفر نکند، کار نکند، صدایش در رسانه نباشد. گفتند: صورتت را بپوشان، رؤیاهایت را هم بپوشان و حضورت را هم بپوشان.


من اما می‌پرسم: مگر رؤیا برقع می‌پوشد؟ مگر فکر را می‌شود در چهاردیواری زندانی کرد؟ مگر می‌شود به آفتاب گفت نتاب؟ اگر علم فریضه است، چرا برای من حرام شد؟ اگر زمین از آنِ خداست، چرا سهم من از این زمین فقط آشپزخانه است؟ اگر کوه را خدا آفرید، چرا صعودش برای من گناه است؟


من سؤال دارم، زیاد هم دارم. مثل همان مرد ساده‌دل فیلم «پی‌کی» که از زمین و آسمان سؤال می‌پرسید و پرده از تناقض‌ها برمی‌دارد، من هم می‌پرسم: اگر زن ضعیف است، چرا این ‌همه از آزادی‌اش می‌ترسید؟ اگر حضورش بی‌ارزش است، چرا این ‌همه برای حذفش تلاش می‌کنید؟ اگر صدایش ناچیز است، چرا آن را خاموش می‌کنید؟ کدام قانون آسمانی نوشته که زن باید کوچک بماند؟ کدام خدا گفته که رؤیای دختر را دفن کنید تا ناموس ‌تان زنده بماند؟


به من گفتند آرزوی گردش‌گری را فراموش کن و گفتند زن تنها سفر نکند. گفتم بسیار خوب، با علم سفر می‌کنم، با قلم سفر می‌کنم، با نوشتن جهان را می‌گردم؛ کتاب‌ها شدند همسفرم. از طریق واژه‌ها به پاریس رفتم، در کوچه‌های استانبول قدم زدم، برف‌های سویس را لمس کردم، در صحراهای افریقا دویدم. جهان را با ذهنم گشتم؛ چون پاهایم اجازه‌ی رفتن نداشتند.


من کوه را دوست دارم؛ چون کوه به من یاد داد هرچه بالاتر بروی، افق وسیع‌تر می‌شود؛ اما این جا افق را کوتاه کرده‌اند تا قدِ محدودیت‌ها بلند به نظر برسد. این جا دیوارها آن ‌قدر بالا رفته‌اند که دختر باور کند آسمان همان سقف خانه است. این جا به زن گفته‌اند که رسالتش فقط همسری و مادری است؛ گویا زن نمی‌تواند هم مادر باشد و هم اندیش‌مند؛ هم همسر باشد و هم جهان‌گرد؛ هم عاشق باشد و هم مستقل. چرا باید بین رؤیا و زندگی یکی را انتخاب کنم؟ چرا زندگی زن همیشه به قیمت دفن‌شدن رویاهایش تمام می‌شود؟


طالبان می‌گویند که محدودیت‌های شان برای حفظ ارزش‌هاست. می‌پرسم: کدام ارزش با نادانی حفظ می‌شود؟ کدام فرهنگ با زندانی‌کردن نیمی از جامعه رشد می‌کند؟ کدام غیرت با شکستن بال‌های دختر معنا پیدا می‌کند؟ اگر جامعه یک پرنده باشد، با یک بال چه گونه پرواز کند؟ اگر زن را حذف کنید، آینده را به چه کسی می‌سپارید؟ به تاریکی؟


من سامعه‌ام؛ دختری که شب‌ها در اتاقی کم‌نور شعر می‌نویسد و صبح‌ها با واقعیتی خشن بیدار می‌شود؛ دختری که نقشه‌ی جهان را در ذهنش دارد؛ از کوچه‌های کابل تا خیابان‌های پاریس، از کوه‌های بدخشان تا سواحل مدیترانه. شاید پاسپورتم مهر نخورده باشد، اما قلبم مرز نمی‌شناسد؛ شاید پاهایم اجازه‌ی رفتن نداشته باشند، اما فکرم را نمی‌توانید زنجیر کنید.


شما مکتب را بستید، اما اشتیاق یادگیری را چه می‌کنید؟ به در دانشگاه قفل انداختید، اما مغز دختران را چه گونه قفل می‌کنید؟ سفر را ممنوع کردید، اما خیال را چه گونه متوقف می‌کنید؟ مگر می‌شود به رودخانه گفت جاری نشو؟ مگر می‌شود به پرنده گفت در دلَت پرواز نکن؟


می‌دانم در سرزمینی که زن «هیچ» شمرده می‌شود، همین نوشتن هم جسارت است؛ اما باور دارم هیچ، وقتی کنار هیچ‌های دیگر قرار بگیرد، عدد می‌شود، قدرت می‌شود، صدا می‌شود. ما دخترانی که امروز در خانه‌های گِلی محبوسیم، فردا می‌توانیم همان زلزله‌ای باشیم که دیوارهای کهنه را فرو می‌ریزد؛ زلزله‌ای از جنس آگاهی، نه خشونت. طوفانی از جنس قلم، نه تفنگ.


شاید امروز بگویند زن باید خاموش باشد. اما تاریخ نشان داده هیچ صدایی برای همیشه خاموش نمی‌ماند. شاید امروز بگویند زن ناتوان است. اما همین زن‌ها نسل فردا را تربیت می‌کنند. اگر ما «هیچ» هستیم، پس این همه ترس از چیست؟


No comments: