آوای زنان افغانستان

آوای زنان افغانستان

Thursday, February 12, 2026

عشق چگونه انسان را نجات می دهد؟

 

«دوشیزه آرنت عزیز! باید امشب بیایم و با قلبت سخن بگویم. همه‌چیز میان ما باید ساده، روشن و خالص باشد. فقط در این صورت است که مجازیم و ارزش دارد همدیگر را ببینیم. تو شاگرد من هستی و من معلمت، اما این فقط فرصتی بوده برای آن‌چه میان ما رخ داده است.» (دهم فبروری ۱۹۲۵، نامه مارتین هایدگر به هانا آرنت)

در سال ۱۹۳۸، محققان دانشگاه هاروارد مطالعه‌ای چنددهه‌ای را آغاز کردند تا پاسخ دهند: چه چیزی ما را در زنده‌گی خوشحال می‌کند؟ ثابت‌ترین یافته این تحقیق ۸۵ ساله این است: روابط مثبت، ما را شادتر، سالم‌تر و حتا طول عمر را افزایش می‌دهند. همین و بس.

اما این رابطه مثبت و سالم چیست و چگونه ساخته می‌شود؟ اگر فرض کنیم رابطه مثبت با دیگری همان معنا بخش زنده‌گی است، «آلبر کامو» فیلسوف و نویسنده بزرگ قرن بیستم فرانسه در نامه‌ای به «ماریا کاسارس» تا حدی پاسخ می‌دهد: «عشق تنها چیزی است که به زنده‌گی معنا می‌بخشد. همه چیزهای دیگر پوچ‌اند. ما نه به واسطه ایده‌ها، نه قدرت، نه موفقیت، بلکه توسط قلب‌هایی که به ما باز می‌شوند و عشقی که به ما می‌آموزد در لحظه حال به‌طور کامل زنده‌گی کنیم، نجات می‌یابیم.»

وقتی عاشق می‌شوی، نوع رابطه تو با جهان چگونه خود را اصلاح می‌کند؟ شروع می‌کنی به گفت‌وگو با خویشتن، به طبیعت می‌روی و حتا با درخت و پرنده هم دلت می‌خواهد سخن بگویی. شاید کمی احمقانه به نظر برسد، اما رابطه‌ات با جهان ساده و شفاف می‌شود؛ همان‌طور که هایدگر در نامه به آرنت تاکید می‌کند: رابطه باید خالص و ساده باشد تا مجاز باشیم یکدیگر را ملاقات کنیم. این هیجان و شور که در دل تو شکل می‌گیرد، رابطه‌ات با هستی را نیز متحول و تمیز می‌کند. اشیا و طبیعت را خشک و بی‌جان تصور نمی‌کنی؛ گویی هر آن‌چه در نظر تو ظاهر می‌شود با کمک نیروی عشق زبان دارد، احساس و میل رابطه با تو را بیان می‌کند.

این بیت نجمه زارع مصداق همین عاشقانه بودن در جهان است:
«می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود»

اما چه وقت زنده‌گی واقعاً غم‌انگیز و ترس‌ناک می‌شود؟ وقتی هیچ‌کس را نتوانی دوست بداری. وقتی ناتوان از عشق‌ورزی به دیگری هستی، ارزش‌ها و زیبایی‌هایش را نمی‌بینی و کلماتی که از رایحه عشق تهی شده‌اند، خشونت‌بار و برنده می‌شوند.

اگر امکان ارتباط میان عشق و اخلاق متصور باشد، می‌توانیم از امانوئل لویناس، فیلسوف یهودی فرانسوی، کمک بگیریم. لویناس در فلسفه اخلاق تاکید می‌کند که چهره دیگری تو را در زنده‌گی مسوول می‌کند. این چهره وقتی عاشق هستی بیشتر بر تو عریان می‌شود و تو به‌سان خود به او ارزش قائل می‌شوی. همین‌جاست که عشق، اخلاق‌آفرین نیز هست و معنابخشی و نجات‌بخشی را در یک کلیت به نام زنده‌گی همدلانه ترکیب می‌کند.

این نکته با اندیشه آلن بدیو نیز پیوند دارد که در رساله «در ستایش عشق»، عشق را کلیت زنده‌گی می‌داند؛ چیزی که سراسر زنده‌گی فرد را فرا می‌گیرد. وقتی کسی عاشق می‌شود، عشق او را محدود به یک لحظه یا یک رابطه خاص نمی‌کند، بلکه دیدگاه، رفتار، تصمیم‌ها و حتا تجربه‌های روزمره‌اش را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

آیا عاشقی دشوار است؟ شاید اصطلاح عامیانه را شنیده باشید: افراد شجاع و قوی خود هم‌سفر و معشوق انتخاب می‌کنند، ولی افراد ضعیف، پدر و مادرهایشان. اگرچه این بیان مطلق نیست، اما بخشی از واقعیت را نشان می‌دهد. برای عشق‌ورزی، شجاعت و استقلال ضروری است: شجاعت انتخاب، شجاعت بیان احساس، شجاعت خطرپذیری، شجاعت نه گفتن… یا ممکن است برعکس پیش آید که یک عشق ناگهانی افراد را شجاع و جسور کند و برای دفاع از عشق همه قواعد و هنجارها را کنار بزنند. این شجاعت گاهی لحن قاطع دارد و گاهی ملایم و کودکانه، طوری که هانا آرنت در نامه‌ای به هایدگر می‌گوید: «من کودک توام، هانای تو، امروز هر چه بر من گذشت همین بود.»

خلاصه کلام این است که عشق، نیرویی درونی و پایدار در وجود انسان است که در دل و جان جریان می‌یابد و محدود به یک فرد، یک دهه یا یک تجربه خاص نیست. همان‌طور که ارنست همینگوی پس از جدایی از همسر اولش گفت دیگر عاشق نخواهد شد، اما بار دوم و سوم به این تجربه بازگشت؛ یا همان‌طور که احمد شاملو و فروغ فرخزاد بارها عاشق شدند، نشان می‌دهد قلب فرمان‌بردار نیست و نمی‌توان به آن گفت «عاشق نشو».

عشق، مانند آبشخوار حیات‌بخش، انسان را باز و گشوده می‌کند، به دیگری پیوند می‌دهد و زنده‌گی را جاری می‌سازد؛ حتا اگر در مسیرش به بن‌بست و سرخوردگی برسد، این تجربه‌ها نه پایان، بلکه بخشی از جریان طبیعی و تکرارشونده نیروی درونی عشق‌اند و هر بار ما را به فهم عمیق‌تر از خود، دیگری و زنده‌گی می‌رسانند.

سعادت موسوی،هشت صبح

No comments: