آمنه زنی چهلساله است که در مدت چهار دهه زندهگیاش همواره رنج دیده و انواع شکنجه را تحمل کرده است. او نیز همانند صدها زن در افغانستان، زمانی که تازه به مرحله بلوغ میرسد، مجبور به ازدواج شده و داستان غمانگیز زندهگیاش پس از آن آغاز میشود
او به خواست پدر و مادرش تن به ازدواج میدهد و زندهگی مشترکش را با مردی آغاز میکند که پانزده سال از او بزرگتر بود. زمانی که از آن روزها یاد میکند، هنوز هم شرم و گاهی اخم ـ که نشانه نارضایتی او از این ازدواج است ـ بر صورتش نقش میبندد و چنین از آن روزها یاد میکند: «وقتی خواهرم که دو سال از من بزرگتر بود را به شوهر دادند، از همان زمان مادرم به گوشم میخواند که حالا نوبت تو است و باید همه کارهای خانه را خوب یاد بگیری و از خانه شوهر برنگردی. با اینکه همه کارهای خانه و آشپزی را در همان سن انجام میدادم، اما تندخویی مادر و گاهی دشنام و لتوکوب باعث میشد بیشتر از توان خود کار کنم. وقتی دیدند که از پس همه کارهای خانه برمیآیم، تصمیم گرفتند مرا نیز قربانی خواستههای خود کنند.»
پدر آمنه به رسم قریهاش ابتدا تصمیم میگیرد دخترش را به نکاح پسر کاکایش دربیاورد، اما زمانی که متوجه میشود آنها پول کافی در بدل دخترش ندارند، از تصمیمش منصرف میشود و او را به نکاح مردی نسبتاً پولدار و بسیار بزرگتر از دخترش درمیآورد: «پسر کاکایم پنج سال از من بزرگتر بود. با اینکه هیچگاه از من نپرسیدند، اما من ترجیح میدادم با پسر کاکایم ازدواج کنم؛ چون هم او و هم فامیلش را میشناختم و کمتر از ازدواج میترسیدم. اما برای پدرم تنها پول مهم بود که در بدل دخترانش باید میگرفت.»
آمنه را به نکاح مردی درمیآورند که حتا نامش را هم نمیدانست و پس از ازدواج و رفتن به خانه شوهر، برای نخستین بار او را میبیند. در همان سالهای اول زندهگی مشترکش، او را مجبور به انجام کارهای طاقتفرسایی میکنند که بیشتر از توانش بود: «نه کودکیام را فهمیدم، نه جوانی و نه ازدواجام را؛ همهاش با انجام کارهای دشوار قریه گذشت. در خانه پدر از صبح تا شام کار میکردم و در خانه شوهر چند برابر آن را انجام میدادم، حتا کارهایی که به عهده مردها بود. مرا مجبور میکردند علاوه بر کار خانه و آشپزی، برف پاک کنم و برای حیوانات از کوه و تپه علف جمعآوری کنم. شبیه کارگری بودم که نه شب آرامش داشتم و نه روز و در کنارش بیرحمانه و بیدلیل لتوکوب میشدم.»
آمنه میگوید همه زنان قریه از سوی شوهران خود لتوکوب میشدند و این مساله در میان زنان به عادت تبدیل شده بود؛ زنی نبود که از سوی شوهرش لتوکوب نشود: «لتوکوب از سوی شوهر در میان زنان قریه بسیار عادی بود. زنهایی بودند که بهخاطر لتوکوب زیاد دستهایشان میشکست و آنهایی که باردار بودند، سقط میکردند و خودم هم همینگونه بودم. شوهرم همیشه میگفت که زنان باید از شوهران خود بترسند و لتوکوب شوند، در غیر آن صورت بیترس شده و سرپیچی میکنند.»
اکنون آمنه چهل سال زندهگیاش را با تحمل انواع ظلم و شکنجه سپری کرده و بهعنوان یک زن در افغانستان، روزهای تلخ و دشوار زیادی را در سکوت و تاریکی تاب آورده است. او قربانی فرهنگ و رسم و رواج نادرستی است که از زنان و دختران افغانستان قربانی میگیرد و زنان بیصدا آن را تحمل میکنند. اما متاسفانه این خشونت و ظلم با گذشت سالها و بهدلیل سطح پایین آگاهی، هنوز هم ادامه دارد و زنان و دختران در هر گوشه افغانستان با انواع ظلم و ستم دستوپنجه نرم میکنند.
No comments:
Post a Comment