او از خانداده تحصیل کرده هم بود. اما سنت و باور های پوسیده به جرم زن بودن زیباترین قسمت بدنش را گرفت.
او با این زخم سالها برای نجات میلیون ها زن دیگر تلاش کرد.
آنشب شش سالگی خود را بیاد می آورم که گرم و آرام در بستر خود غنوده بودم در آن حالت دلپذیر نیم خواب و نیم بیدار، و با آن خواب های رنگارنگ کودکی که چون پر یان خیالی با سرعت، ولی آرام و بی صدا، از برابرم می گذشتند. در درون بسترم حرکت چیزی شبیه به یک پنجه سرد و زمخت را احساس کردم که به لمس و جستجوی بدن من سرگرم بود. گویی به دنبال چیزی می گشت همزمان با آن پنجه ای دیگر، بهمان بزرگی سردی و زمختی ،اولی بر دهان من قفل شد تا مرا از فریاد زدن باز دارد
آنها مرا به حمام بردند چهره هایشان را بیاد نمی آوردم، اینکه مرد بودند یا زن و یا تعدادشان را به نظرم دنیا را ابر تیره ای فرا گرفته بود که مرا از دیدن باز می داشت. شاید هم آنها چیز خاصی به روی چشم های من گذاشته بودند. همه آنچه که بخاطر می آورم این است که ترس مرا فرا گرفته بود و تعداد آنها نیز زیاد بود. هم چنین چیزی شبیه یک گیره آهنی را بیاد می آورم که دست ها، بازوان و رانهای مرا در خود می فشرد طور یکه
هر گونه حرکت یا مقاومت را از من سلب میکرد. تماس سرد و یخ زده کاشی های حمام در زیر بدن برهنه ام را بیاد می آورم، و صداهای ناشناس و زمزمه های نامفهومی را که گاه و بیگاه با صدای فلزی ناهنجار قطع می شد. صداهایی که قصاب را هنگام تیز کردن چاقوی خود و قبل از سر بریدن گوسفند عید قربان بخاطرم می آورد.
خون در رگهایم منجمد شده بود گمان می کردم که چند نفر دزد به اطاقم خزیده و مرا از بسترم ربوده اند. به نظر می آمد آنها آماده می شوند تا حلقوم مرا ببرند و این همان اتفاقی بود که همیشه در داستانها در کمین دختر بچگان شیطانی چون من مینشست داستان هایی که مادر بزرگ پیر روستایی من با اشتیاق فراوان برایم نقل می کرد.
گوش هایم را تیز کردم تا صدای ناهنجار فلز را خوب بشنوم. لحظه ای که صدا قطع شد، انگار قلب من از زدن باز ایستاد. من قادر نبودم چیزی را ببینم اما حس میکردم که نفس در سینه ام حبس شده است. چیزی که صدای سوهان از خود بیرون میداد ظاهراً بمن نزدیک و نزدیک تر می شد، اما بر خلاف انتظار من آن شئی به گردن من نزدیک نمی شد بلکه قسمت دیگری از بدنم را نشانه گرفته بود جایی در زیر شکمم، و شاید بدنبال چیزی پنهان در میان رانهایم در همان لحظه متوجه شدم که رانهایم از یکدیگر باز شدند. پنجه های پولادینی که آنی از فشار خود نمی کاستند هر یک از آنها را تا سرحد امکان از دیگری بدور میکشیدند. من احساس کردم که چاقو یا تیغ سوهانی مستقیم بسمت گلوی من پایین آمد. اما ناگهان بنظرم رسید که لبه تیز فلزی آن به میان رانهایم فرو رفت و پاره گوشتی را از آن نقطه بدن من جدا کرد. من فریادی از درد زدم و دستی که دهان مرا می فشرد نتوانست مانع خروج آن شود زیرا آنچه که حس کردم فقط احساس یک درد معمولی نبود، آتش سوزانی بود که سراسر جسم مرا در خود می گرفت. چند لحظه بعد حوضچه سرخی از خون را در اطراف کمرم گسترده دیدم.
من نمی دانستم که آنها چه چیز را از بدن من جدا کرده اند، کوششی نیز برای پی بردن به آن نکردم فقط گریه را سر دادم و مادرم را به کمک خواندم. اما بدترین ضربه لحظه ای بود که بدور خود نگاه کردم وا و را در کنار خودم ایستاده دیدم بله اشتباه نمی کردم این خود او بود که درست در وسط آن افراد غریبه با آنان حرف میزد و لبخند تحویلشان می داد، انگار که آنها همین چند لحظه پیش در مراسم تکه پاره کردن دخترش شرکت نکرده بودند.
آنها مرا به بسترم باز گرداندند. سپس خواهرم را که دوسال از من کوچک تر بود چنگ زدند درست بهمان ترتیبی که چند دقیقه قبل مرا چنگ زده بودند من با تمام قدرتم فریاد زدم نه نه صورت او را که در میان دست هایی درشت و خشن حبس شده بود میتوانستم ببینم. رنگش مثل مرده ها پریده بود. چشمهای گشاده سیاهش در یک لحظه ناتمام با چشم های من تلاقی کرد نگاه وحشت زده ای که هرگز نمی توانم فراموشش کنم. لحظه ای نگذشت که او نیز رفته بود پشت درهای حمام و همان جا که من تازه ترک گفته بودم نگاه هایی که ما مبادله کردیم گویی به هم می گفتند: «حالا می فهمیم که چیست حالا می فهمیم که فاجعه ما از کجا ریشه می گیرد. ما از جنس خاصی متولد شده ایم جنس مؤنث. سرنوشت ما را از آغاز به سیاهی رقم زده اند به قطع تکه ای از بدنمان به وسیله دستانی سرد، بی احساس و جنایتکار.
خانواده من یک خانواده بی سواد مصری نبود بعکس با معیارهای آن زمان والدين من هر دو از تحصیلات بسیار خوبی برخوردار بودند
پدر من فارغ التحصیل دانشگاه بود و در آن سال (۱۹۳۹) به سمت بازرس آموزشی استان منوفیه در ناحیه دلتا و در شمال قاهره منصوب شده بود. مادرم در مدارس فرانسویان آموزش دیده و به هنگام ازدواج پدرش مدیر کل استخدام ارتش بود. با این همه سنت ختنه دختران در آن زمان بسیار رایج بود و هیچ دختری، چه از یک خانواده روستایی و یا شهری
نمی توانست از قطع کلیتر پس خود فرار کند… نوال سعداوی از قطع کلیتوریس
او از خانداده تحصیل کرده هم بود. اما سنت و باور های پوسیده به جرم زن بودن زیباترین قسمت بدنش را گرفت.
او با این زخم سالها برای نجات میلیون ها زن دیگر تلاش کرد.
ازین متن دلخراش آموختم تنها در یک جامعه برای برابری جنسیتی به دور از بوی گند عقاید و مذهب دانشگاه رفتن هم کفایت کننده نیست.
آنشب شش سالگی خود را بیاد می آورم که گرم و آرام در بستر خود غنوده بودم در آن حالت دلپذیر نیم خواب و نیم بیدار، و با آن خواب های رنگارنگ کودکی که چون پر یان خیالی با سرعت، ولی آرام و بی صدا، از برابرم می گذشتند. در درون بسترم حرکت چیزی شبیه به یک پنجه سرد و زمخت را احساس کردم که به لمس و جستجوی بدن من سرگرم بود. گویی به دنبال چیزی می گشت همزمان با آن پنجه ای دیگر، بهمان بزرگی سردی و زمختی ،اولی بر دهان من قفل شد تا مرا از فریاد زدن باز دارد
آنها مرا به حمام بردند چهره هایشان را بیاد نمی آوردم، اینکه مرد بودند یا زن و یا تعدادشان را به نظرم دنیا را ابر تیره ای فرا گرفته بود که مرا از دیدن باز می داشت. شاید هم آنها چیز خاصی به روی چشم های من گذاشته بودند. همه آنچه که بخاطر می آورم این است که ترس مرا فرا گرفته بود و تعداد آنها نیز زیاد بود. هم چنین چیزی شبیه یک گیره آهنی را بیاد می آورم که دست ها، بازوان و رانهای مرا در خود می فشرد طور یکه
هر گونه حرکت یا مقاومت را از من سلب میکرد. تماس سرد و یخ زده کاشی های حمام در زیر بدن برهنه ام را بیاد می آورم، و صداهای ناشناس و زمزمه های نامفهومی را که گاه و بیگاه با صدای فلزی ناهنجار قطع می شد. صداهایی که قصاب را هنگام تیز کردن چاقوی خود و قبل از سر بریدن گوسفند عید قربان بخاطرم می آورد.
خون در رگهایم منجمد شده بود گمان می کردم که چند نفر دزد به اطاقم خزیده و مرا از بسترم ربوده اند. به نظر می آمد آنها آماده می شوند تا حلقوم مرا ببرند و این همان اتفاقی بود که همیشه در داستانها در کمین دختر بچگان شیطانی چون من مینشست داستان هایی که مادر بزرگ پیر روستایی من با اشتیاق فراوان برایم نقل می کرد.
گوش هایم را تیز کردم تا صدای ناهنجار فلز را خوب بشنوم. لحظه ای که صدا قطع شد، انگار قلب من از زدن باز ایستاد. من قادر نبودم چیزی را ببینم اما حس میکردم که نفس در سینه ام حبس شده است. چیزی که صدای سوهان از خود بیرون میداد ظاهراً بمن نزدیک و نزدیک تر می شد، اما بر خلاف انتظار من آن شئی به گردن من نزدیک نمی شد بلکه قسمت دیگری از بدنم را نشانه گرفته بود جایی در زیر شکمم، و شاید بدنبال چیزی پنهان در میان رانهایم در همان لحظه متوجه شدم که رانهایم از یکدیگر باز شدند. پنجه های پولادینی که آنی از فشار خود نمی کاستند هر یک از آنها را تا سرحد امکان از دیگری بدور میکشیدند. من احساس کردم که چاقو یا تیغ سوهانی مستقیم بسمت گلوی من پایین آمد. اما ناگهان بنظرم رسید که لبه تیز فلزی آن به میان رانهایم فرو رفت و پاره گوشتی را از آن نقطه بدن من جدا کرد. من فریادی از درد زدم و دستی که دهان مرا می فشرد نتوانست مانع خروج آن شود زیرا آنچه که حس کردم فقط احساس یک درد معمولی نبود، آتش سوزانی بود که سراسر جسم مرا در خود می گرفت. چند لحظه بعد حوضچه سرخی از خون را در اطراف کمرم گسترده دیدم.
من نمی دانستم که آنها چه چیز را از بدن من جدا کرده اند، کوششی نیز برای پی بردن به آن نکردم فقط گریه را سر دادم و مادرم را به کمک خواندم. اما بدترین ضربه لحظه ای بود که بدور خود نگاه کردم وا و را در کنار خودم ایستاده دیدم بله اشتباه نمی کردم این خود او بود که درست در وسط آن افراد غریبه با آنان حرف میزد و لبخند تحویلشان می داد، انگار که آنها همین چند لحظه پیش در مراسم تکه پاره کردن دخترش شرکت نکرده بودند.
آنها مرا به بسترم باز گرداندند. سپس خواهرم را که دوسال از من کوچک تر بود چنگ زدند درست بهمان ترتیبی که چند دقیقه قبل مرا چنگ زده بودند من با تمام قدرتم فریاد زدم نه نه صورت او را که در میان دست هایی درشت و خشن حبس شده بود میتوانستم ببینم. رنگش مثل مرده ها پریده بود. چشمهای گشاده سیاهش در یک لحظه ناتمام با چشم های من تلاقی کرد نگاه وحشت زده ای که هرگز نمی توانم فراموشش کنم. لحظه ای نگذشت که او نیز رفته بود پشت درهای حمام و همان جا که من تازه ترک گفته بودم نگاه هایی که ما مبادله کردیم گویی به هم می گفتند: «حالا می فهمیم که چیست حالا می فهمیم که فاجعه ما از کجا ریشه می گیرد. ما از جنس خاصی متولد شده ایم جنس مؤنث. سرنوشت ما را از آغاز به سیاهی رقم زده اند به قطع تکه ای از بدنمان به وسیله دستانی سرد، بی احساس و جنایتکار.
خانواده من یک خانواده بی سواد مصری نبود بعکس با معیارهای آن زمان والدين من هر دو از تحصیلات بسیار خوبی برخوردار بودند
پدر من فارغ التحصیل دانشگاه بود و در آن سال (۱۹۳۹) به سمت بازرس آموزشی استان منوفیه در ناحیه دلتا و در شمال قاهره منصوب شده بود. مادرم در مدارس فرانسویان آموزش دیده و به هنگام ازدواج پدرش مدیر کل استخدام ارتش بود. با این همه سنت ختنه دختران در آن زمان بسیار رایج بود و هیچ دختری، چه از یک خانواده روستایی و یا شهری
نمی توانست از قطع کلیتر پس خود فرار کند…
No comments:
Post a Comment