آوای زنان افغانستان

آوای زنان افغانستان

Wednesday, January 14, 2026

مقایسه زنان «فمینیست افغانی» یا وطنی


 با زنان «فمینیست ایرانی» از آدرس همان تفکر خشونت‌آلود مردسالاری می‌آید که هدفی جز سرکوب، تحقیر، به حاشیه‌راندن، بی‌اعتبارکردن و بالاخره به‌دست‌آوردن کنترل فضا ندارد. کلمه فمینیست «وطنی» یا «افغانی» در برابر «فمینیست ایرانی



 از همان سیاست ارزشی تفکیک/ دسته‌بندی مردسالار به منظور کنترل زنان می‌آید که دوگانه «زن خوب» و «زن بد» یا «زن نجیب» و «زن فاحشه» را خلق کرده است؛ در چنین تفکری برای کنترل جنسیت زنان نقش‌ها و انتظاراتی تعریف می‌شود که اگر زنی از پذیرش آن نقش‌ها و انتظارات سرباز زند، جامعه او را در رده «زن بد» یا «فاحشه» قرار داده و در مقابل با تعریف تمجید و ارزش‌گذاری زن تابع که آن نقش و انتظارات نظام مردسالار را پذیرفته‌ است، تحت فشار قرار داده، اعتبار اجتماعی‌اش را سلب می کند و با طرد اجتماعی او را در انزوا و شکنجه نگاه‌های مجازات‌گرانه اجتماع قرار داده مجبور به سرگذاشتن در خط احکام و قوانین مکتوب و غیرمکتوب نظام مردسالار می‌کند.


 «فمینیست ایرانی» در این مقایسه، به عنوان معیار ارزشی پاداش‌دهنده به «زن تابع» نظم مردسالار حاکم شناخته می‌شود که نخست برای اعتبارزدایی مبارزات، انتقادات، اعتراضات و مطالبات و منفعل‌سازی عاملیت زنان جامعه خودی تحت عنوان فمنیست وطنی یا افغانی به کار می‌رود. به عبارتی، مردان دامن‌زن دوگانه فمینیست خوب ایرانی و فمینیست بدافغانی با این مقایسه می‌خواهند اعتبار، شفافیت، کیفیت و ماهیت مبارزه زنان جامعه خودی را زیرسوال قرار داده و زمینه بی‌اساس‌ثابت‌کردنش را فراهم کنند. 

در خانواده‌‌ و جامعه هم برای کنترل رفتار زنان از خشونت مقایسوی کار گرفته می‌شود. مثلاً، فلانی زنی خوبی است کمی از او یاد بگیر؛ یا فلان زن را نگاه کن چه خوب«با حیا، سنگین و ساده» است، تو هم کمی یاد بگیر؛ زن خوب این نمی‌کند، آن نمی‌کند و... 
در این مقایسه، سوژگی یا فردیت زن انکار می‌شود؛ خشونت مقایسوی تلاش می‌کند به‌جای سنجش، شناخت، اراده و تجربه زیسته زن قرار بگیرد و از آدرس او برنامه و چارچوب عمل برای کارکردش خط‌کشی کند. 

مهمتر از همه در این مقایسه زن از مقام انسان دارای اراده به یک مدل قابل سنجشی تنزل پیدا می‌کند که تفکر مردسالار از قبل سر و تهی آن را رسامی یا مهندسی کرده است. مثلاً زن باید چنین باشد یا اگر نباشد، زن ایدئال و مطلوب نیست و زن نامطلوب زن فضول و بیکاره‌ای است که باید تحقیرش کرد و از نظر حرمت و دیده‌شدن اجتماعی انداختش بیرون. 

خشونت مقایسوی از یک نگاه، ادامه همان ابزار فشار یا گزاره «زن ناکامل است»، خشونت و فانتزی که همواره توقع دارد یک خلای برای خوردکردن، و سرکوب زن ایجاد کند تا راحت‌تر بتواند کنترلش را به دست گیرد. در هر صورت محال است زمینه قناعت فانتری « زن‌کامل و کافی» نظم مردسالار را فراهم کرد، زیرا اگر این سیاست سرکوب که در زنان ایجاد ترس و خوردشدن می‌کند متوقف شود، ابزار کنترل نظم حاکم هم از دست می‌رود. بناءً، توهم زن کامل در مردسالاری همواره وجود خواهد داشت، اما در شرایط مختلف در اشکال متفاوت و کاغذپیچی برای کنترل زنان خودش را ظاهرخواهد کرد! اکنون هم نظم مردسالار توقع دارد همه زنان مدافع افغانستانی برای اینکه دفاع شان از حق زنان منطقی و قابل قبول دانسته شود، باید همه شبیه فیلسوفان و محققین آکادمیک در مورد مسئله زنان ابراز نظر کنند. 

حتی زنان معترض را زنان مدافع به تصویر می‌کشد، در حالی‌که در هر جامعه‌ی زنان معترض به وفور وجود دارد که از سیاست‌های ضدزن تحمیل‌شده بر خودشان بیزار و معترض‌اند ولی اعتراض آنها قطعاً به معنی ادعای مدافع‌ حقوق‌ زن‌شدن نمی‌تواند قرار بگیرد! هر مدافعی می‌تواند معترض باشد ولی هر معترضی نمی‌تواند مدافع و فعال حقوق زن محسوب شود. مردانی که با وجود فراهم‌بودن زمینه درس، تعلیم و تحصیل هنوز نتوانسته‌اند فرق میان « معترض» و « مدافع » را کشف کنند، چگونه است که سواد سیاسی زنانی را که با عدم فراهم‌بودن فرصت‌ها، حقوق و آزادی‌ها مواجه بودند و دسترسی به تعلیم و تحصیل نداشتند، تحت پرسش قرار داده و به تحقیر می‌گیرند؟ این حجمی از اعتماد به نفس از کجا می‌آید؟ 
زنان برای اعتراض شان به مردسالاری و زنستیزی و دفاع از حق، آزادی و بدن خود هیچگاهی نیاز ندارند لیسانس، ماستری و تخصص دانشگاهی مطالعات جنسیت یا فمینیسم را نخست به دست بگیرند بعد وارد خیابان و اجتماع برای اعتراض و دفاع شوند. زنان حتی در بیسوادی کامل باید حق اعتراض و دفاع از خود با زبان بسیار ابتدایی و ساده را داشته باشند، در غیر آن اگر شرط پذیرش منطق مردسالار مسلط تکامل علمی و تخصص‌گرایی زنان در نسبتی به حقوق و آزادی شان باشد، بدون شک طرح دیگر این نظم برای اعتبارزدایی و سرکوب اعتراضات و دفاعیه‌های زنان شمرده می‌شود که مستلزم مقاومت و پرده‌برداری از آن است. 

اعمال این مقایسه، فرصت ارزیابی سطح سواد خود این مردانی را نیز فراهم می‌کند که با تکیه بر ناکافی‌خواندن سواد فمینیستی زنان فمینیست جامعه افغانستان، به نحوی قصد تحقیر و کم‌زدن آنان را دارند. مقایسه زنان مدافع حقوق زن افغانستان با زنان مدافع حقوق زن ایران از نگاه سطح سواد فمینیستی به نحوی اشاره می‌کند که در تصور این کتله از مردان فمینیسم و دفاع از حق زن مسئله و مسئولیت شخصی خود زنان است! 
این تصور می‌رساند که در ذهنیت این مردان، مسئله مردسالاری و زنستیزی هنوز در سطح یک معضل اجتماعی، ساختاری و همه‌گیر پذیرفته و به رسمیت شناخته نشده است؛ بلکه به مثابه مسئله و مسئولیت شخصی و خصوصی خود زنان پنداشته‌می‌شود که باید خودشان برای خود چاره‌‌ای بسنجند. در نتیجه، به‌جای تشخیص  و تحلیل این مسئله به عنوان معضل جمعی و همه‌گیر از جایگاه بالا به آن نگاه انداخته شده، قضاوت کرده و نسخه‌ پیچیده می‌شود که این زنان چگونه باید عمل می‌کردند یا نمی‌کردند. 

خوب، بازهم از این مردان باید پرسید که با وجود زمینه‌های فراهم آموزشی چرا و چگونه نتوانستند سواد خودشان را حداقل تا این سطح برسانند که درکی نسبتاً منطقی، آکادمیک و تحلیلی‌تری از فمینیسم و مردسالاری ارائه؟ 
مثلاً، چگونه است که شمای مرد افغانستانی با وجود این نگاه برتری‌طلبانه و قضاوت‌گرایانه‌ نسبت به سطح سواد زنان فمینیست جامعه خودی، هنوز فمینیست‌بودن را مختص به زنان و جنسیت زنانه می‌کنید؟ اختصاص‌دادن فمینیست‌بودن صرفاً به زنان، خود گویای این باور است که در این دیدگاه، فمینیسم نه به‌عنوان یک موضع سیاسی، اخلاقی، حقوقی و بشری در برابر نابرابری، تبعیض، محرومیت، فقر، جنگ و مناسبات قدرت شناخته شده، بلکه به‌مثابه یک نظام زنانه‌ی ضد مرد تصور می‌گردد؛ تصوری که پیامد منطقی آن این است که مردان هرگز نمی‌توانند فمینیست شوند.

در اینجا دو نکته به‌روشنی آشکار می‌شود:
نخست، مردانی که مدعی ناکافی‌بودن سواد سیاسی و فمینیستی زنان فمینیست افغانستان‌اند، با تقلیل فمینیست‌بودن به زنان و جنسیت زنانه، خود نشان می‌دهند که از ابتدایی‌ترین درکِ سیاسی و فمینیستی بی‌بهره‌اند؛ ولی در عین حال، با نوعی اعتمادبه‌نفس کاذب و شگفت‌انگیز، جایگاه داوری را به خود اختصاص داده و زنان فمینیست کشورشان را به «کم‌سوادی فمینیستی» متهم می‌کنند.
دوم، آنجا که این افراد زنان فمینیست افغانستان را «گروه ضد مرد» می‌خوانند، در واقع بیش از هر چیز، برداشت سطحی، نادرست و پیش‌داوری خود از فمینیسم و فمینیست افغانستانی را افشا می‌کنند. با این حال، تعریفی که این مردان از فمینیسم ارائه می‌دهند، نشان می‌دهد، پیش از آن‌که ضد‌مردبودن فمینیست افغانستانی مورد ارزیابی قرار گیرد، این فهم تقلیل‌گرایانه و ناآگاهانه‌ی خود آنان است که فمینیسم افغانستان را به‌عنوان جریانی ضد مرد بازنمایی می‌کند‌. 

در طرف دیگر این سیاست خشونت‌آمیز مقایسوی، آنچه نادیده گرفته می‌شود، زمینه‌های منحصر به اجتماع طرف‌های مورد مقایسه است. در این مقایسه مرز تفاوت میان شرایط اجتماعی، اقتصادی، آموزشی، سیاسی، تاریخی و نقش تقابل قدرت حاکم با قدرت آگاهی توده‌یی به عنوان سازوکار توازن قدرت جوامع طرف‌های مورد مقایسه انکار می‌شود. زنان جامعه خودی که با زنان جامعه بیرونی در شرایط غیرقابل همسان و نابرابری رشد کرده‌اند با معیارهای یکسانی مورد قضاوت قرار می‌گیرند. در این رویکرد، نقش مستقیم، هدفمندانه و زمینه‌یی نظام‌های مردسالار حاکم در عدم پیشرفت و ترقی زنان جامعه خودی انکار می‌شود و در نتیجه بیشتر از آنکه به ریشه معضل که سیاست‌های مردسالار حاکم بوده‌اند اشاره شود، مسئولیت عدم پیشرفت زنان به گردن خود آنان افکنده شده و دوباره قصه حول همان گزاره از سر بدرکردن تحت عنوان «زن نامکمل» چرخانده می‌شود. گزاره که مدعی است همه چیز خوب بوده، فرصت‌ها فراهم بوده اما این اشکال از زنان جامعه خودی است که ظرفیت و استعداد پیشرفت یا تکامل‌یافتن نداشتند! 

این مقایسه بدون اینکه به چرایی عدم پیشرفت زنان جامعه خودی بیندیشد، از داوری به عنوان ابزاری برای سرکوب و طرد اجتماعی زنان کار می‌گیرد. 
مثلاً، شرایط مبارزات فمینیستی زنان در ایران کاملاً متفاوت از شرایط زنان افغانستان است. زنان ایران از آنچه انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ خوانده می‌شود، بدین طرف با یک نظام مردسالار جمهوری اسلامی مواجه بودند؛ جریان تعلیم، تحصیل، کار اشتراک و مبارزات شان در اجتماع هرچند با محدودیت‌هایی ناشی از نظم مردسالار جمهوری اسلامی همراه بوده ولی هیچگاهی مختل، معطل و توقف نیافته بلکه به گونه تدریجی و آرام آرام در حال تقویت‌شدن و جان‌گرفتن بود تا اینکه قطره‌های این جریان مقاومت چهل و هفت‌ساله در قامت بلند جنبش زن، زندگی، آزادی خودش را نمایان کرد. 

در مقابل، زنان افغانستان از سال ۱۳۵۷ تا امروز، شاهد تغییر پی‌درپی چندین حکومت به شدت مردسالار در کشور خود بوده‌اند. در خلأ ناشی از سرنگونی هر یک از این حکومت‌ها، انرژی مبارزاتی و جمعی زنان بارها به هدر رفته و ثبات مبارزاتی آنان نه‌تنها از هم پاشیده، بلکه حلقات فعالین و مدافعان حقوق زنان ناگزیر به عقب‌نشینی، تبعید، زندان و حبس خانگی شده‌اند.
در نتیجه، با حاکمیت هر حکومت جدید، زنان افغانستان مجبور به شروع از نقطه‌ی صفر شده‌اند و با انرژی تحلیل‌رفته و پاهای زخمی، مبارزه‌ی شان را بر دوش‌های خسته خود حمل کرده‌اند. از این‌رو، زنان افغانستان در این چند دهه نه‌تنها فرصت سرمایه‌گذاری پایدار علمی، سازمانی، انقلابی و انسجامی را از دست داده‌اند، بلکه هم‌زمان با حکومت‌هایی مواجه بوده‌اند که برخلاف وضعیت ایران ــ که زنان آن عمدتاً با یک جمهوری اسلامی درگیر بوده‌اند ــ به‌صورت چندلایه، پی‌درپی، تازه‌نفس و به‌شدت زن‌ستیز عمل کرده‌اند.
 بر علاوه این، طرف‌های سرکوب‌گر زنان افغانستان صرفاً حکومت‌های داخلی نبوده‌اند؛ بلکه قدرت‌های امپریالیستی و دولت‌های همسایه نیز به‌عنوان نیروهای موثر ضد زن، به‌طور هم‌زمان در سرکوب زنان نقش داشته‌اند. زنان افغانستان، برخلاف زنان ایران، در زمین مبارزه با چندین جبهه‌ی فعالِ قدرت جنگیده‌اند و با وجود این فشار چندسویه، همچنان ایستاده و زنده مانده‌اند.
بنابراین، قرار دادن مبارزات زنان افغانستان در قیاس مستقیم با مبارزات زنان ایران یا سایر کشورهای منطقه، نه تحلیلی منصفانه که آشکارا از اتاق‌های فکر نظم مردسالار و زن‌ستیز اجتماعی بر‌می‌آید که در کنار حکومت‌های مردسالار، دهه‌ها به‌عنوان شانه و بازوی راست آنان در سرکوب زنان عمل کرده است.
سمیه سلطانی

No comments: