طرح داستانی کوتاه نگارش: داکترعبدالخالق( تنها)
*****************************************
قامت نحیف جلالی ازاثر شعله های سرکش عشق نحیف تر و استخوانی تر شده بود. یاد سیاه موی او را به دیار آرزو های ناکام وسر خورده می برد وپنهانی وآهسته میگریست.جلالی پیشهء کهنه دوزی را اختیار کرده بود تا بتواند یکمقدار پولی بدست آورد
عشق سیاه موی اورا به شهر هرات کشانیده بود او از آن روستایکه با سیاه موی یکجا زندگی میکردغرض امرار معاش به شهر آمد تا اگر قسمت باشد با پول بدست آورده اش سیاه موی نازک اندام سیم پیکر را به نکاح بگیرد. روز ها تاشام چکش میزد وبوت هارا ترمیم میکرد و آهسته آهنگی را زمزمه میکرد:
سیاه موی آتش جان جلالی.
سیاه موی آفت جان جلالی. هاییییی.
سیاه مویم تو خو جاهل نبودی.
به حرف دیگران مایل نبودی. هایییییی....
قطرات اشک جلالی روی سندان میریخت وپتک های محکم به کف بوت های ترمیم شده می نواخت....
سیاه موی آن دختر بلند بالا با زلفان افشان ولبان ناز وعنابی اش، با ملاحت و لطافت خاص ولهیب عشق سوزانش در دل جلالی جای گرفته بود.....
سیاه موی نازوعشوه های فراوان داشت ودل عاشق بینوا را از دل خانه بیرون میکرد. چشم های مقبول
سیاه موی جلالی را مبهوت و هیجانی می ساخت.
چشم های سیاه موی مانند پر زاغ دلربا و براق بود.
لباس وطنی به زیبایی قامتش می افزود و خرام و رفتار زیبایش جلالی را بیقرار ومهیج میکرد....
روستای سیاه موی وجلالی شان دور افتاده بود. در آن روستا همهء چیز ها رنگ طبیعی داشت و ساده گی ها در رفتار ها وکردار های مردم آنجا موج میزد.
جلالی جوان برومندی بود و بازوان قوی و سینهء ستبری داشت مانند یک دهاتی خوش مشرب وتمام عیار. به خورد وکلان لطف ومهربانی داشت وهمواره همه را حرمت میگذاشت و قدر شناس بود.
در یکی از روز های فصل بهاران که درخت ها از شگوفه لباس سپید به تن کرده بودند جلالی به سیاه موی دل باخته بود. سیاه موی آنسوی گندم زار های قد افراشته به گلگشت میرفت و به سیل وتماشا می پرداخت. چادر گلابی اش در چنگال باد پرپر میکرد و او میکوشید تا آنرا جابجا کند ودر ضمن زیر چشمی به جلالی که در آنطرف گندم زار ها قدم میزد مینگریست. نگاه های دو عاشق بهم متلاقی می شد..
دل های عاشق ومعشوق تلاطم و طوفان میکرد....
لحظه های شیرین و ناب عشق ومعاشقه، بوی سبزه و بوی گل، آواز گنجشک های عاشق، غریو آبشاران..
قطرات سیمگون باران همه وهمه لذت ورخوت عجیبی داشت و انسان را بدیار خلسه ورویا فرو می برد....
جلالی نگاه هایش را بطرف سیاه موی میخکوب کرده بود و سیاه موی نیز چشمان آهو مانندش را از جلالی دور نمیکرد....
خودش خودرا خطاب میکرد: جلالی آه جلالی روزگارت تیره خات شد؟؟؟؟ با این عشق سوزنده!!!
جلالی خودرا نزدیک سیاه موی احساس کرد!!!
جلالی چشم هایش را مالیدو سرش را تکان داد....
آیا واقعاً من خواب هستم یا بیدار؟؟
چگونه به نزدیک سیاه موی رسیده ام؟؟
آنگار اختیار بدستش نبود. دست های نرم و پر حرارت سیاه موی را در دست داشت و آنها را می فشرد. گرمی نفس های سیاه موی بصورت جلالی فرود می آمد. میخواست لب هایش را ببوسد اما...
چه شرمی اورا وا نمی داشت!! لب هایش را نزدیک لب های سیاه موی برد اما آنها را نبوسید!!!!
دستی به زلفان سیاه موی کشید وبا دستمال شانه اش عرق های سیاه موی را پاک کرد..... تیز تیز به جانب سیاه موی نگاه کرد و از هم بلافاصله دور شدند.....
از آن لحظه به بعد جلالی روزگارش تیره می نمود و همواره آهنگ میخواند......
هرات جان آمدم رویت ندیدم سیاه موی جان
به قربان سرت یار قدیمم سیاه موی جان...
جلالی سیاه موی را رها کرد و به شهر آمد. پینه دوزی هم آنقدر در آمد نداشت اما او به همین پیشه کم وبیش بلدبود و می توانست پول ناچیزی بدست بیاورد.....
جلالی از زمانیکه به شهر آمده بود از سیاه موی هیچ احوالی نداشت. جلالی فکر میکرد که سیاه موی چه میکند وچه حال دارد. چگونه احوال اورا بگیرد؟؟
روز ها تا شام در کنار سرک کهنه دوزی میکرد، افکار وخیالاتش همه متوجه سیاه موی می بود. گاهی هم نزد خود فکر میکرد که آیا بکام دل می رسم یانه؟
شب ها سیاه موی را بخواب میدید که آرایش کرده وبا لباس عروسی سپید درکنار او قرار داردو بازو های نرم وقشنگ سیاه موی را با نوک انگشتانش می فشارد و لذت می برد. در خواب گاهی هم به رخساره های سیاه موی بوسه میزد.....
گاهی که بیدار می شد، خودرا سرزنش میکرد که:
ای جلالی ای بد بخت چرا از خواب بیدارشدی؟؟؟
ایکاش این خواب ابدی می بود و سیاه موی را هم دایم در کنار خود میداشتم........
آرزو های جلالی دور ودراز بود، دریغا که به تحقق رسیدن آنهم خیلی دشوار بنظر میرسید. مشکلات روزگار، عنعنات و رسوم و رواجها دیوار های قطورو ضخیمی مابین جلالی و سیاه موی ایجاد کرده بود و مانع کلانی در راه وصال آنها محسوب می شد....
با آنهم جلالی امید را در دلش زنده نگهمیداشت و همواره بخداوند متعال التجا میکرد و با دعاونیایش
نزد خداوند متعال به عرض ونیاز متوصل می شد....
سیاه موی هم از حال جلالی نمیدانست. غبار درد و اندوه خاطر لطیف سیاه موی راهم مکدر کرده بود.
مه قربانت شوم یار غریبم سیاه موی جان.
پشت در های مردم هردم شهیدت سیاه موی جان.
سیاه موی جان بیابیامردم زغم.
بخدا بخدا کم کن ستم.......
جلالی به نواختن رباب هم کم کم میدانست واین بیت هارا با رباب زمزمه میکرد. دوستانش در اطاق به گرد او حلقه میزدند. دوستانش کنجکاوی میکردند که سیاه موی کیست؟؟ و چکاره است؟؟؟
جلالی بلافاصله جواب می داد که شعر شاعر است و نفرش معلوم نیست!!!!.......
سالی گذشت، بهاران با شگوفه هایش به تابستان و تابستان به خزان گرایید و زمستان از راه فرارسید.
جلالی آن آرامش روز های گذشته را نداشت بیقرار بود و ناله میکرد. درد ها مبهم و مجهولی تن رنجور اورا می آزرد. اشک گاه گاهی روی گونه های لاغر و استخوانی اش می غلطید و در یخن پیراهن کهنه و رنگ ورو رفته اش گم می شد. او فکر میکرد درین جهان چرا آدمها به هدف شان نمی رسند؟؟
آرزو ها چه می شوند؟؟ امید ها کجا میروند؟؟
انسان بیچاره از همان روز اول خلقت سر دچار غمها ودرد ها بوده انگار اورا برای مرگ ودرد آفریده باشند
جلالی های های میکرد نیمه شبها بیدار می شد وبه رباب پنجه آشنا میکرد. بخودش خطاب میکرد:
جلالی بچیم تا کی تا چه وقت صاحب پول و دارایی هم نشدی؟؟؟ با این دستان خالی وبا این عشق چه خواهی کرد؟؟؟
بی محابا بخواب میرفت و پلک هایش سنگینی میکرد. خواب های درهم وبرهم میدید از خواب نا آگاه می پرید عرق هایش را پاک میکرد، یک جرعه آب سرد می نوشید، یاخدا میگفت و باز سرش را بروی بالش میگذاشت. ناله هایش بیشتر می شد به غذا اشتها نداشت، گلویش را عقده های درد میفشرد.
بهار دیگری وسال دیگری آمد آن سال هم با دوری و با فراق سیاه موی سپری شد. جلالی نحیف و نا توان ولاغر شده بود. درد عشق خیلی سخت درد است.
درد عشق درمان ندارد. طبیبان از تداوی درد عشق عاجز هستند. داغ عشق جاویدانی است.....
زخاک ما قدم آهسته بردار
مبادا زیر پایت بشکند دل......
مختصر اینکه سیاه موی وجلالی بوصال هم نرسیدند. و هردو در بند وزنجیر، رسوم وعنعنات و در حصار حصین قرار داد ها و فرهنگ خشن بدوی تا آخر عمر زندانی ماندند. تا آنکه پیری به سراغ شان آمد و چراغ روشن وتابان جوانی شان را بی رمق ساخت وافسانهء شان در سینه ها جا گرفت و از خامه ها به شکل داستان وقصه تراوش کرد. این داستان خیلی عالی وزینت بخش فرهنگ غنامند ما یعنی ادبیات فارسی می باشد که من آنرا در قالب طرح داستانی کوتاه باز نویسی کردم. درود بدرود.
No comments:
Post a Comment