،اشعهء آفتاب گرم ولی احساسم سرد است، هر روز به آرزوی آنکه نوری از امید بتابد و من بتوانم پنجره های پولادین استبداد، بدبختی، تاثر و بی عدالتی را با دستانم نابود کرده وبا فریاد های نهفته در طول این سه سالی که گذشت سینه بشکافم و با آواز بلند تکرار کنم آیا این تقصیر منست که از جنس زن بدنیاامده ام؟
مگر مادر و خواهر و همسر این مردان خدا از جنس زن نبوده اند؟
پس من به روی چه منظور و بهانه ی در کنج اطاقم خیره، خیره نگاه می کنم به ینفورم سیاه و چادر بلند مکتبم که در عقب در اطاقمآویخته ام، تا باشد که معجزه ی رخ دهد و زنگ ساعات درسی مکاتب به گوشهایم طنین انداز گردد و من با شتاب همچو تیری خطا ازکمان، به سوی مکتب به پرواز در آیم.
نه، این خیال است و محال!
هر روزیکه می گذرد امیدم کم و کم تر و چشمانم که تنها یارش اشک است خیره تر می شود. به مادرم که خود از خواندن و نوشتن عاجزاست و تنها دو سه آیه قرآنی را آموخته و از پدرم که تمام عمرش را در نجاری سپری و موهایش سپید و دستانش لرزان اند، می نگرم وآینده تیره ام را می توانم که تصور نمایم.
یادم میاید که با چه شور و امید مرا شامل مکتب و بهترین کتابچه های پوش گلدار و قلم های رنگارنگ را برایم خریدند و مادرم یک خریطهزیبا و به رنگهای زرد و سبز از تکه های باقی ماندهء لباس هایم دوخته تا من کتابهایم را در آن حمل نمایم. من سالهاست که اینخریطه را با چه عشقی با خود نگهداشته ام. و با نهایت شوق هر صحفه ی کتابم را بار بار میخواندم و هر ورق کتابچه هایم را یک به یکمیشمردم و احساس فرحت عجیبی به من دست میداد که در آیندهء نزديک، بعد از فراغت از مکتب، من شغلی مورد علاقه ام را کهمعلمی بود بدست آورده تا بتوانم شمهء از جبران زحمات بی پایان و مهربانی های پدر و مادرم را بپردازم
من هم دختر و هم پسر برای والدنیم بودم. برادر جوانم در یکی از حملهء های این حکومت خونخوار شهید و برادر دیگرم هم وطن را ترکو دیگر خبری از وی نشد، و خواهر کوچکم هم بیشتر از پنج سال ندارد. من تنها امید آیندهء شان بودم که آنهم با بستن در های مکاتبرفت به باد فنا...
روزها در خفا می گریستم, کتابهایم را میبوسیدم و محکم در بغل گرفته و از پنجرهء کوچک اطاقم به بیرون نگاه می کنم. و هم بهیونیفورم مکتبم خیره میشوم و آهی سردم سینه ام را از درد میشکافد!
آرزو ندارم که والدینم از بی تابی و غصه ام آگاه شوند. هر دو سه روزی، پنهانی یونیفورم مکتبم را بر تن و به آیینهء قدنما که در کنجاطاقم است نگاه می کنم، آیینه هم همچو رویاهایم در میان درز نموده است!
. . ******
ماهها پیشهم سپری می شوند. و در یکی از روزهای پاییزی، فریاد چیغ و فریاد از خانهء نجار محله فضای کوچه را در بر می گیرد. همسايگان با کفش و بی کفش و زنان هم با روسری ها دستان کودکان قد و نیم قدر خود را گرفته و به شتاب میدوند تا بدانند که چهشده ، با تعجب و تاثر می بینند که مادر سهیلا در صحن حیاط با موهای آشفته و پیراهن گشاد نشسته و پی هم در حالیکه کلماتشمغشوش و چشمانش هم الوده با اشک ، وعقده درگلو میگوید: این کافران بیرحم و خدا ناشناسان ، دخترک جوانم، سهیلا بیگناه ام رابا هزاران آرزو در دل، از من مادر بدخت ظالمانه ربودند چرا؟ ای خدایا چرا؟
همه با کنجکاوی به سوی چرپایی که در صحن حوالی قرار داشت نگاه می کنند و چشمانشان پر از اشک و چهره هایشان بیرنگ و خیرهشدند بالای جسد بیجان سهیلا در حالیکه ینفودم مکتب را در تن و خریطه کتابها را بروی سینه داشت و موهای سیاه و افشانش آزادانهدر دو طرف شانه هایش افتاده و با چهرهء فرشته گونش زندگی پر از رنج را پدرود گفته و روحش رقص کنان در فضای پُر از غم و اشکبه سوی آسمانهای بیکران در پرواز بود.
علت اصلی مرگ این دختر جوان پوشیده ماند. همه در این باور بودند که غم و دلتنگی و نامیدی، و مهم تر با بستن دروازهای مکاتب،سهیلا به سوی نابودی رفت و آرزوهایش نقش بر آب شد و شاید هم خود به زندگی پر از رنج و بدبختی اش قبل از اینکه به شانزدهمينبهار زندگی برسد، خاتمه داد.
آیا سهیلا جوانمرگ اولین و آخرین قربانی این حکومت استبدادی و ظالمانه که ادعای دین و مذهب را می کنند بود ؟
نه!
نوشته: مهریه بینش البرت
"زن، تحصیل، ازادی، زندگی "
No comments:
Post a Comment