میترا دهیار، دهلی نو
امروز صبح آواز گنجشکها و طاووسهای دانشکدهام در دهلی، مرا از خواب بیدار کرد. آه که چقدر این آوازها خوشآیند و دلپذیر بودند، همین که از بستر خواب برخاستم، لبخندی زدم و درست شبیه کودکیهایم طرف پنجره دویدم.
امروز صبح آواز گنجشکها و طاووسهای دانشکدهام در دهلی، مرا از خواب بیدار کرد. آه که چقدر این آوازها خوشآیند و دلپذیر بودند، همین که از بستر خواب برخاستم، لبخندی زدم و درست شبیه کودکیهایم طرف پنجره دویدم.
گلهای کنار پنجرهام خیلی
قشنگ بودند. هوا هنوز هم مهآلود، نیمهابری و کمی سرد بود؛ درست مثل بهار، نه
بسیار سرد و نه گرم. کرمچهایم را پوشیدم و پخپلوتر از حد ممکن، برای قدم زدن از
اتاقم بیرون شدم. هوای بیرون مخصوصاً در باغ دانشگاه خیلی قشنگ بود. وه که چه حس
آرامبخشی داشت، شبیه خانه، شبیه باغ، شبیه آزادی، سبز سبز با جوی آب روان میان
درختهای بلند آن عیناً مثل بهشت.
بعد از چند قدمی راه رفتن
متوجه شدم که دستهایم را همچون پرندههایی که بالا سرم پرواز میکردند باز، باز
کردهام. تندتر دویدم، تندتر دویدم، پشت سرم را نگاه نکردم، بعد قطرههای گرم از
گوشهی چشمهایم پایین آمده، روی گونههایم لغزیدند و شمالک سرد آنها را خشک
کرد اما قطرهای دیگر به ادامهی آن پایین آمد، دست به گونهام بردم چیزی نبود جز
قطرههای اشک. دستهایم را چون آن پرنده آسمانی بسته کردم روی صورتم آوردم تا خود
را تسلا بدهم. قطرههای اشک گرم گرم بودند و صورتم گرمای آنها را همچون تب حس میکردند.
رو بر گشتاندم و پشت سرم را نگاه کردم. آری پشت سرم را نگاه کردم هیچ مردی نبود تا
پشت گردنم با سیلی محکمی بکوبد و محکومم کند که اجازه دویدن نداری. موهای آزادم در
باد، ایمان هیچ مردی را برباد نمیداد و عطر زنبق پیراهنم برایم زنا محسوب نمیشد.
پاهایم دیگر مجال دویدن نداشت روی سنگ بلندی نشستم. مدت زیادی شده بود که دستهایم
را مثل دوران کودکیام موازی با راه عبور از جاده باز نکرده بودم سالهای سال شده
بود. سرکهای کابل مدتها است دیگر مرا چون اسمم آزاده ندیده است دیگر اسیرم و چون
کودکیهایم آزاد نبودم.
مدتها است آواز نخواندهام
و در جادههای شهر تنها قدم نزدهام چقدر در کابل خودم غریبه بودم. احتمالاً چیزی
از جنس دوم بودن، اضطراب، تب و ترس سایه همیشهگیام بود. سایه وحشتناکی چون دیو
یک فاجعه که برای بدبختیهای من نازل شده بود و هیچگاه مرا رها نمیکرد نه در روز
و نه در شب.
کابل برایم شهر سنگینی
شده بود این سنگینی و ترس را هر روز در نگاههای پیر مادرم میدیدم. ترسها صورت
زیبایش را پیر تر و چین و چروکهای صورتش را بیشتر میکرد و اما خودش در چشمهایم
مادر جوانتر و درخشندهتر از دیروز میدرخشید تا ۱۰ دقیقه دیرتر به خانه میرسیدم
تلفنم زنگ میخورد، اکثر موارد صدای او بود که میپرسید جان مادر کجایی؟
+مادر
هنوز در راهم
دخترم زودتر خانه بیا-
دخترم زودتر خانه بیا-
+مادر
جان تا هنوز چهار و بیست دقیقه است همین حالا از دفتر برآمدم میخواهم شهر کتاب
بروم امروز دوستم مهتاب ساحل شعر میخواند.
مادرم میگوید، «خوب، نمیشود
شعرهایش را از کتابش بخوانی؟» و من میگویم، «مادر جان قسم میخورم بعد از جلسه
شعرخوانی مستقیم خانه بیایم» و مادرم با صدای پر از اضطراب و ناآرامی میگوید،
«درست است اما قبل از نماز شام خانه باشی.»
شعر، چقدر شعر دوست دارم
فکر میکنم تنها شاعران و نویسندهگان شهر چون محجوبه هروی، حمیرا قادری، مهتاب
ساحل زنانهگیهایم را درک میکنند و میتوانند فریاد بزنند.
آن روز جلسه شعر را پیشتر
از همه ترک کردم، شام شده بود هیچ موتری نبود تا مرا به مقصد برساند. اگر گاهی
موتری هم میآمد مردهای آزاد کابل دنبال آن میدویدند و منِ محکوم حتا نمیتوانستم
دنبال آن بدوم تکسی آمد در سیت جلو تکسی نشستم اما تا آمدن چند نفر دیگر و پر شدن
تاکسی، دلم میلرزید نگاههای گرگمانند تاکسیران را باربار نادیده گرفتم. در راه
کتاب شعر را باز کردم. شعر پر از احساس مادری برای دخترش بود شعری که مرا
ناخودآگاه برد به خیالات تلخ گذشته. به یاد شبهای افتادم که مادرم موهایم را قبل
از خواب شانه میزد و بعد برایم لالایی میخواند.
هر لالایی مادرم با قطرههای
اشکی که در فراق پدرم میریخت، ختم میشد من برای دانستن آن لالاییهای زیبا و آن
شعر قشنگ لالایی که از جامی بزرگ بود خیلی کوچک بودم بارها ازش میپرسیدم مادر چرا
گریه میکنی؟
برایم میگفت که قبل از
این که برایم لالایی بخواند، پیازی در آشپزخانه قطع کرده است و آن پیاز چشمهایش
را پر از اشک کرده است، من بعد از هفتهها و ماهها دانستم که پیازهای آشپزخانه
هیچ گناه نداشتند، پیازی در کار نبود اما عادت کرده بودم وقتی بزرگتر شدم تا
سالیان زیادی فکر میکردم همه مادران وقت لالاییخواندن گریه میکنند.
من ! هریوا، در یک سالهگی
پدرم را از دست بودم و مادرم با شش دختر در تنگترین مقطع زمانی یعنی زمان طالبها،
طالبهایی که زن را انسان نمیشمردند و ایشان را از حق کار محروم نگهداشته بودند،
ما تنها و تنها مانده بودیم چه روزگاری را که پشت سر نگذاشته بودیم.
مادرم، قهرمانی که موهای
سیاهش در سیاهی شبهای تار ما سفید شده بود او یک شب نه، یک هفته نه، یک ماه نه،
یک سال نه بلکه پنج سال تمام شبها را نخوابید مثل یک عسکر پهره داد تا شش دخترش
آرام بخوابند تا مبادا مردی به خانهاش بیاید و عزت دخترانش خدشهدار شود. شبها
نماز میخواند و از خدا میخواست دری به رویش باز گردانَد، دری از رحمت، دری از
شفقت نمیدانست هفتههای بعدی را چگونه به سر خواهد کرد او تمام طلاهای خود را در
دوران جنگهای مجاهدین برای سیر کردن شکم فرزندانش فروخته بود طلایی، پولی و غذایی
در بساطش نمانده بود. شاید خداوند دعای او را بعد از ماهها مستجاب کرد و خواهر
بزرگم که داکتر بود در شفاخانه ملالی شروع به کار کرد، چون مریض زن در آن زمان
باید توسط داکتر زن معاینه میشد و خواهران دیگرم که حقوقدان و انجنیر بودند
خیاطی میکردند.
این تصورات و خاطرات چنان
ذهنم را مشغول کرده بود که اصلاً متوجه حرکت و رسیدن تاکسی نشده بودم.
ناگهان صدای تکسیران
متوجهم ساخت
همشیره، همشیره ایستادگاهتان رسید
همشیره، همشیره ایستادگاهتان رسید
از تاکسی پیاده شدم.
آن روز بیشتر از همیشه
مادرم را درک کردم بیشتر از هر وقتی. شب که رفتم برایم چای دم کرده بود، نشستیم و
از کتابهای شعر که از شهر کتاب خریده بودم برایش شعر خواندم.
هوای صبح دهلی سرد بود و
من همچنان با این خاطرات و خیالات در زیر درختان باغ دانشگاه روی سنگی نشسته بودم
و همین که این خاطرات در ذهنم تداعی میشدند مرا بیشتر از همیشه مصممتر میساختند
که بیشترین تلاشم به خرج دهم تا روزی لبخند مادرم را دور از ترسهای روزگار ببینم
و دیگر اشکی را روی چشمهای مهربانش حس نکنم ولی باز با خود سوال میکردم اینقدر
خوشبخت خواهم بود که آن روز را ببینم؟
نسیم سرد آن روز شاخچههای
بید پیش رویم را میلرزانید. در آن لحظهی کوتاه به یاد «من نه آن بید ضعیفم که ز
هر باد بلرزم» سرودهی نادیا انجمن افتادم، اشکهایم را پاک کردم و از روی سنگ
پایین آمدم. خسته و پریشان از قصههای زندهگی که تمامی نداشت.
وحشت از زندهگی کابل دور
سرم میچرخید و میچرخید وحشتی شبیه سیاهچالی که آدمهای خوب و بد را باهم قورت
میداد گاه دعا میکردم سیاهچالهای شهر مرا قورت ندهند اما انگار صدایم به جایی
نمیرسید، هر روز حرف و حدیثهای مکرر و هر روز کابل شبیه دیروز بود انگار طلوع
آفتابی در کار نبود. پاییز بیکسیهای من هر روز بیشتر از روز قبل میشد این بیکسی
و بیآرمانی کلبهی تاریک مرا پر میکرد و در ذهنم بزرگ و بزرگتر میشد و من
تنهاتر و تنهاتر از همیشه. دوباره به طرف اطاقم راه افتادم در راه، جمعی از دانشجویان
دانشگاه (دختر و پسر) که با هم کرکت بازی میکردند توپ کرکتشان بیرون از میدان در
نزدیکیهای من افتاد دویدم و توپ را قاپیدم و دوباره طرفشان پرتاب کردم، یادم از
توپی آمد که آن را قصداً از پنجره خانهمان به بیرون انداخته بودم، بعداً برای
مادرم گفتم مادر جان اجازه است میروم که توپ را از بیرون بیاورم، هنوز به یاد
دارم هدفم آن روز توپ آوردن نبود هدف از خانه بیرون رفتن و فوتبال بازی کردن بود
اما جواب مادر، «نه» بود.
– دخترم
تو بزرگ شدی دیگر نباید توپبازی کنی
– چرا
مادر نه بزرگ نشدم
گریه کردم تا مرا اجازه
دهد بیرون بروم و بازی کنم اما اصرار فایدهای نداشت.
یادم آمد چی روزهایی که
میدان بازی پشت بلاکمان را با حسرت میدیدم، آن وقتها که پسرها بازی میکردند و
خوشحال بودند، ولی دختران حق نداشتند حتا بوی میدان را حس کنند. آخر من هم کودک
بودم دلم توپبازی میخواست بارها دعا میکردم ای کاش سگ میبودم چون سگهای
ولگرد شهر میتوانستند در آن میدان قدم بزنند و بدوند، اما من نه! سگهای شهر
آزادی بیشتری نسبت به من داشتند، چقدر آن میدان توپبازی ناعادلانه بود پر بود از
پسرهای ۱۰ تا ۱۵ ساله اما در آن میدان
حتا یک دختر هم به چشم نمیخورد. در میان انبوهی درختان دانشگاه خود، به جوی آبی
که از کوههای اطراف میآمد رسیدم آب صدای دلنشینی داشت زلال بود عکس درختان چهار
اطراف در آن افتاده بود، آبی روی صورتم زدم و بعد پاهایم را داخل آب کردم. آب سرد
سرد بود، بدنم را به لرزه انداخت اما این قطرههای اشک لعنتی رها دادنیام نبودند،
دوباره از گوشه چشمم پایین افتادند. لحظهای پایین نگاه کردم، هیچ آب زلالی میان
آن ریگها نبود رنگ ریگهای فولادی و سرخ شده بودند. فریادهایی به گوشم میرسید،
هریوا، هریوا فرار کن، ایستاده نباش، نفسم بند آمده بود، چهار طرفم پر از دود و
شعلههای آتش انتحار بود اما پاهایم گرم گرم بودند به پاهایم دیدم، هیچ حسی
نداشتم، گرم از خون زنی که طفلی در بغلش بود روی پاهایم بود همکارم مریم بود،
مدتی بود با هم در وزارت احیا و انکشاف دهات کار میکردیم، سیاهی دود، چهار دور و
برم را گرفته بود. برای لحظهای همهچیز برایم تاریک شد. هیچ فرشتهی خوبی وجود
نداشت تا آن روز مرگ مرا قبل از مرگ آن طفل نوشته میکرد. کرمچهای آبیام دیگر
سرخ شده بودند، ماه رمضان و آفتاب گرم بود، شعلههای انتحاری سوزنده بود. تشنه
بودم، زانو زدم و صدا کردم مریم بخیز، مریم بخیز.
ای وای او و طفلش پر از
خون بودند، هر دو دیگر زنده نبودند که بر خیزند. قلبم از سینه خارج میشد، دستهایم
میلرزیدند، چند نفر از دستهایم گرفتند و مرا آن طرف امنتر کشاندند. کرمچها و
دستهای زخمیام خطوط موازی سرخرنگی را روی زمین به یادگار میگذاشتند. صدای
همکارانم بود هریوا خوبی، هریوا میتوانی راه بروی. هریوا زخمی نشدهای؟ بیا زود
از راه دروازهی عقبی وزارت فرار کن. نه نمیتوانم. نه نمیتوانم رمقی برای فرار
نمانده بود، طفلی را که هر روز میبوسیدم و همراهش بازی میکردم چگونه رها میکردم،
نمیتوانستم ایستاده شوم، چه رسد به فرار کردن. کشانده کشانده از دروازه عقبی
وزارت خارجام کردند آن کرمچها گرمایش همچون جهنم مرا میسوختاند و میلرزیدم.
آب سرد است و تنم همچنان میلرزد، پاهایم را از جوی آب کشیدم، مثل آن روز باز هم
مجال راه رفتن نبود؛ چقدر ناسپاس بودم آن روز، وقتی خانه رسیدم همه خوش بودند و
گفتند خداوند تو را برای ما دوباره داد و شکر که شَل نشدی من نگفتم خدایا شکرت.
عمر تند میگذرد درست
لحظهای که فکر میکنی همهچیز خوب است و همهچیز را فراموش کردهای؛ نگاهی،
لبخندی، لباسی کسی از عقب و یا آب سرد یک جوی دوباره زخمهایت را تازه میکند و
برایت یادآوری میکند که هیچ چیزی را فراموش نکردهای. هنوز همه چیز در تو زنده،
زنده و زنده است؛ تو همان انسانی. هنوز هم بدبختی هیچ چیزی تغییر نکرده است. کابل
شهری که در اکثر جاهایش اجازه ورود نداشتم جنسیت، دین، قوم. تبعیض، نابرابری و
هزار و یک زنجیری که گلویم را خفه میکرد و سکوت کرده بودم. گاهگاهی این سکوت خفهام
میکرد اما کجا بود گوش شنوایی. همه همدرد بودیم، اما هیچ کسی دردش را به کسی
دیگری نمیگفت. گویی با هر اذان صبح یک دیو فاجعه برای شهر بیدار میشد، مردمش همه
نماز میخواندند اما شهر پر از بتها بود. بتهای سنگی و بیاحساس، شهر دیگر از
شهروندانش نبود هر بدنی تهدیدی محاسبه میشد، چشمهای نگران عسکری که داخل هر موتر
را به دقت نگاه میکرد. دیوارهای بلند پر از سیم خاردار و عشق نگفتهای که در
سینه یک دختر خانم برای همیش دفن میشد. شرم و حیا. باید با صدای بلند نخندی تا
دختر هرزهای تصورت نکنند. شهر از بتان دورویی پر بود که ظاهر و باطن همسان
نداشتند. اقلیتی که خون ملت میفروختند و نان میخوردند و پستفطرتان زمانه بر
رحیمان مهتری میکردنند. آه شاید این فریادها را با خود به گور ببرم.
اما باز هم کابل را دوست
دارم، نمیتوانم ازش دست بکشم عشق بیمدعای مادر، مهر یک خانواده و دوستان خوب
کابل را زیبا میساخت، این آدمهای مثبتی دور برم باعث میشدند بعد هر تبر خوردن
دوباره جوانه بزنم. دوست دارم در کابل بمیرم در آن تپه بلند که شبها پر ستاره
است، کنار مقبره پدرم مرا به خاک بسپارند با او نگفتههای زیادی دارم، وقتی پردههای
تیره شام میآید با او گیلاس چایی بنوشم. برایش از تیرهگی شبهای مادرم قصه کنم
از تاریکی شبهای بیچراغ خانهیمان قصه کنم، از شبهای پر از ترس مادرم که از
ترس موجودیت خود و دخترانش چراغ روشن نمیکرد، آن شبها چقدر خانه ما تاریک و شبیه
گور بود. قصه کنم و برایش بگویم که چقدر خوشحالم که گژدمهایی که در قلبم خانه
کردهاند بیآزارتر از گژدمهای زندهگیاند. برایش قصه کنم که چقدر تنها مانده
بودیم. از روزی بگویم که همه در وقت جنگ در زیر زمین در بغل پدرانشان پُت میشدند
و اما من بدون او در پشت بوجیهای چوپ
مینویسم و تاریخ مرا
خواهد نوشت که چقدر بیوطن، بیآرمان، بینیمهی گمشده، بیمسلک و سرگردان بودیم،
مینویسم از دربهدریام تا تاریخ به یاد بیاورد که تمام نوجوانیام را برای آبادی
سرزمینمان کوشیدم و بسیاری از ما مهاجر شدیم و غربت گزیدیم. تاریخ مینویسد که
چگونه به قتل رسیدیم، چگونه روزها را پشت آفتابی که زیر ابرهای تیره پنهان بود،
دقیقهدقیقه رد میکردیم و تمام شبها را به انتظار طلوع دوباره گذشتاندیم ولی
هرگز آن طلوع را ندیدیم و من همچنان در زیر درختان باغ دانشگاه با خودم از این
خاطرات تلخ، با درختان قصه میکنم و دقیقهها میگذرانم.8 صبح

No comments:
Post a Comment