هرصبح پشت پنجره اتاقم
منتظرآفتاب می ایستم تا اورا نیایش وستایش کنم.ازدیرهاست که عشق آفتاب درجانم
تابیده است ازپگاهی یک صبحی که دردامنۀ کوههای بلند بدخشان تاجیکستان زمزمه ستایش
آفتاب رابا صدای «رکسانه» بانوشنیدم که می خواند
دوش من پیغام کردم سوی تو
استاره را
گفتمش از من خبر ده دلبر
خونخواره را
سجده کردم گفتم این سجده
بدان خورشید بر
کو به تابش زر کند مر
سنگهای خاره را
یادم است پس از سرایش این
بیت با خرام آهوانه رفت و روی صخره یی نشست، چنگش را از جیب پیراهن اطلس تاجیکی اش
کشید، برلب گذاشت و آرام آرام به نواختن چنگ شروع کرد.
باد نرم وملایم همراه با
نوای چنگ او میوزید وبر گیسوانش عطر زیبایی می افشاند. آفتاب هنوز ازآنسوی بلند ترین
قله کوه های پامیربه سلام دره یی که ما بودیم چشم نگشوده بود، اماهوا روشن بود و
قافلۀ آبهای یک دریای خیلی کوچک که از لای کوهها پایین می آمد و دره را با خط آبی
به دو نیم کرده بود همراه با تپش باد و نوای چنگ و رقص گیسوان رکسانه نسیم گوارایی
بود که من آنرا نفس می کشیدم. در عین زمان میدیدم که چشم های میشی و آهوانه ای
رکسانه هر لحظه به قله دوخته می شود مثل که چیزی را در دور های بلند آن منتظر
باشد. تا یکباره از صخره برخاست چنگش را به جیب پیراهنش گذاشت ، با چادر سبز کتان
گلدار که به شانه انداخته بود گیسوانش را پوشاند چند گامی از صخره پیش رفت و رو به
قله ایکه آفتاب داشت از آن طلوع می کرد ایستاد. سرش را بسوی زمین خماند ، چشمانش
را بست ، دو کف دستش را به هم چسپاند و زیر زنخ خویش گرفت.
آفتاب آهسته آهسته بلند می
شد و او مثل صدای نسیم دره زیر لب چیزی به آفتاب می گفت تا لحظه ایکه قرص خورشید
از قله پرید و به سپهر شد، آنگاه رکسانه به علامت بزرگ داشت اندکی کمر خماند
وبرگشت بسوی که من در عقبش ایستاده بودم رو گشتاند. دوباره چادرش را به شانه انداخت،
با لبخند اهورانۀ که بر لب داشت گفت:
نخواستم به نیایش آفتاب
دعوتت کنم.
گفتم چرا من خود آمدم و
ترا به پیش نمازی خود نیت کردم.
لبخندش به قهقه لطیفی تبدیل
شد و گفت ؟
یعنی مرا نزد خدا وکیل
گرفتی ، باری دیگر اینکار را نکن گناه دارد آنچه داری خودت با خدایت داشته باش و
بگو، کسی را وکیل نگیر.
پرسیدم اما تو خدا را
سجده نکردی. دست برد و گیسوان خود را یکدسته ساخت و به شانه انداخته گفت:
من هرگز به خدای خود سر
به زمین نمی گذارم وسجده نمی کنم ، سجده نماد بندگی است و خدای من بنده پرور نیست
آزاده پرور است.
گفتم دست دعا بسوی آسمان
هم بالا نکردی؟
بازهم لبخند زد و با نگاه
های شگفت انگیز بسویم نگریست. در خطوط چشمانش خواندم که نوشته بود خیلی ساده و بی
خبرم. بعد با یک عشوه دخترانه چرخی زد و به آسمان نگریسته گفت:
خدا در آسمان نیست، آسمان
یک خالیگاه دور است که روزها چشم من و تو از ورای نور آفتاب تا نهایت فاصله دیدمان
آنرا آبی می بیند و شب چون خورشید به جای دیگری می تابد من و تو آن راسیاه می بینم،
پس آسمان مکان نیست هواست وخدا در هوا نیست.
گفتمش چنانکه ایستادی
دانستم که بایدچنین استاد به نیایش اما چی آیه خواندی و چه گفتی؟
باز هم با تعجب سویم نگریست
و گفت:
هر شاعری به ذوق و فهم و احساس خویش معشوق خود را می ستاید و هرکس چیز های خاص خود را دارد که به دوست خود می گوید درد، خوشی ،حکایت و شکایت همه آنچه دارد عام نیست گاهی خاص دوست است.
هر شاعری به ذوق و فهم و احساس خویش معشوق خود را می ستاید و هرکس چیز های خاص خود را دارد که به دوست خود می گوید درد، خوشی ،حکایت و شکایت همه آنچه دارد عام نیست گاهی خاص دوست است.
گفتم تو آفتاب را خدا میدانی؟
گفت آری
گفتم مانند آفتاب هزاران
سیارۀ دیگر است.
گفت شاید، اما پای انسان
تا مریخ هم رسید و چشم ها سیارات پیشتر ازآن را دیده. اما تا هنوز سیاره آتشین
ونورانی چون آفتاب را سراغ نداده اند. و مهم این اینکه تو هرچی را در زمین می بینی
از آفتاب است، چهار فصل ( بهار و تابستان و خزان و زمستان) باران و برف و گرما،
درخت و گل و گیاه و زمین بدور او میرقصد و نیایشش می کند. پس خدای زمین آفتاب است
و من و تو در زمین زندگی داریم.
ادامه دارد
"راوش"
No comments:
Post a Comment