
به قلم
هرناندو کالوو اوسپینا،برگردان: نادرحسینی
کتاب زیبا و شورشی مجموعه داستان های کوتاه در باره سی و سه زن آمریکای
لاتین است.
داستان هایی که تاریخ هستند و نه بیوگرافی صرف این زنان. با هریک از این داستان ها صفحاتی
از کتاب عظیم تاریخ آمریکای لاتین از۱۴۹۲ زمان ورود مهاجمان اروپایی به این قاره تا به امروز جان می گیرد.

دختری زیبا با نگاه پرجنب و جوش،جذاب،با محبت، پرانرژی،عجز و ناکامی را نمی پذیرفت و به خواهرش میگفت:" توحتی اگر یک رفتگر هستی باید ازبهترین باشی".اوکتاب خوانِ خستگی ناپذیری بود،آنطوریکه همراهانش او را«تامارا»2 مینامیدند.بیاد تامارا بونک،زن انقلابی که در بولیوی در کنار چه گوارا میرزمید.
او مبارزه مسلحانه خود را با انفجار یک پُل راه آهن و حمله به یک بنگاه صرافی شروع کرد.دراین حمله با سوارشدن روی یک موتورسیکلت زیرباران رد و بدل شلیک ها با مامورین موفق به فرارشد.
اوتنها زن در"رهبری" یک سازمان چریکی فوق العاده بسته جبهه بود که با سرعت باورنکردنی مراحل صعود را طی کرد.اینهم به خاطر قابلیت های نظامی و سیاسی ذاتی و کیفیت طرح عملیات بزرگش بود.
همیشه با همه کسانیکه تحت فرماندهی او بودند با محبت برخورد میکرد.همانند رهبری که حتی به نگرانیهای شخصی نیروهای تحت فرماندهی اش گوش میکرد.
درجریان سال 1986،«سیسیلیا ماینی ـماگنی ـ»3 لقب «فرمانده تامارا» گرفت و در میان مسئولین طرح پرخطرترین اقدام مسلحانه ای بود که تا کنون توسط جبهه باجراء در نیامده بود،"عملیات قرن بیستم".هدف،مرگ دیکتاتور آگوستو پینوشه بود.
در آخرین لحظه و با وجود اعتراضاتش،تصمیم گرفته شد که او در عملیات کمین شرکت نکند.زیرا ممکن بود که هیچ یک ازچریکها زنده برنگردند و تجربیات او درتدارکات ولجیستک برای جبهه ضروری بود.در7سپتامبرهمانسال، پینوشه پس از یک هفته استراحت به پایتخت باز میگشت که بیکباره بیست نفر از چریکهای مسلح با رگبار ممتد ازاو استقبال کردند.
پس از هشت دقیقه عملیات شجاعانه،پنج تن از محافظان پینوشه کشته و 11 تن زخمی شدند. به پینوشه آسیبی نرسید زیرا موشکی که بطرف خودرواش پرتاب شده بود،عمل نکرد: از فاصله کوتاه شلیک شد و قدرت سوراخ کردن خودروی ضد گلوله را نداشت.چریکها متحمل تلفات نشدند.
تامارا،بعنوان مسئول تدارکات وخریدن خودرو وخانه جهت مخفی کردن گروه وانتقال سلاح، ماموریتش را بدون عیب و نقص باجراء در آورده بود. دیکتاتوری تاکید کرد که این حمله " با اطلاعات کامل" صورت گرفته است.
در 21 اکتبر 1988 با یکی از بالاترین مسئول سازمان بنام «رائول پِلگرن»4 تصرفِ پادگان «لُس کِنس»5 در مرکز کشور را هدایت کرد.
سازمانهای اطلاعاتی با همه امکانات شکار آنها را آغاز کردند.در 29 اکتبر جسدش در یک رودخانه پیدا شد و فردای آنروز نوبت پِلگرن بود.دیکتاتوری اعلام کرد که آنها"غرق" شدند. در حالی که بدن آنها حاکی ازعلائم وحشتناک شکنجه بود و ستون فقرات سیسیلیا خُرد شده بود.
دستگیری آنها در نتیجه یک خیانت بود.«سیسیلیا تامارا ماگنی» در این سال 31 ساله بود.
پلگِران،نه تنها یک همراه و همدم سیاسی بلکه عشق زندگی او بود. پدرفرزند سیسیلیا،چند روز بعد از خبر کشته شدنش اظهار کرد:"سیسیلیا درعشق و سیاست وفادارو وفادار به عواقب نهایی خود بود".
پدرسیسیلیا تاکید کردکه اگرمیدانست او اینطوری خواهد مرد "هرگز با او با عصبانیت برخورد نمیکردم".
دخترسیسیلیا که در حالا یک نوجوان است گفت:" تصمیم گیری مردم ارزشی است که باید محترم شمرده شود.من نمیتوانم آنرا به زیر سوال ببرم، درغیراینصورت بی احترامی نسبت بآنها خواهد بود".
درمصاحبه با مجله «هُی»6 در سال 1987،فرمانده تامارا میگوید:"من یک رئیس هستم،مردانی تحت فرماندهی من هستند.من مسئول گروه نظامی هستم، البته
یک گروه از مردان.من هرگز با آنها مشکلی نداشتم. بتواطمینان میدهم که افراد تحت فرماندهی ام به سختی، من را بعنوان یک زن قضاوت میکنند. یکبار آنها مرا با اسلحه بدست دیدند،مرا با کلت و نارنجک دیدند.برای اولین بار بمن گفتند که تو چه زیبائی".
خود را برای فعالیت سیاسی فدا کردن
"مبارزه ام را زمانی که خیلی جوان بودم شروع کردم،جایگاه خودم را از طریق مبارزه بدست آوردم.این احتمال وجود دارد که بدلیل زن بودن دربعضی مواقع مجبور به مبارزه بیشتر بودم، اما دربین چریکها برابری بیشتر وجود دارد". و با لبخند می گوید:"پشت یک تپانچه 45 میلی متری ماهیت جنسی چندان اهمیت ندارد".
وقتی «لوسیا توپولانسکی»1وارد دانشکده معماری، در مونته ویدئو(پایتخت اوروگوئه) شد، یک دختر جذاب موبوری بود که همیشه آرایش میکرد،دامن کوتاه میپوشید و موهای بلند داشت.اواما خیلی زود دیگر به برنامه های رقص نمیرفت، بازی والیبال، نقاشی تابلو و پیانوزدن را کنار گذاشت ودرعوض وارد فعالیت های سیاسی در محله های حاشیه ای پایتخت شد.درگروه های اجتماعی کاتولیک فعال بود،همانند سایر نقاط این قاره آمریکای جنوبی،شروع به دفاع وحمایت از نیازمندان وآزادی آنها نمود.
لوسیا از همین مقطع برای رسیدن و پیوستن، به «جنبش مخفی آزادیبخش ملی ـ توپامارو»2 یک قدم فاصله داشت. این جنبش چریکی شهری در سال 1963، «بمثابه وسیله تسخیرقدرت » ایجاد شد.اصطلاح توپامارو اشاره به رهبر قیام بومیان سرخپوست در پرو،«توپاک آمارو»است. اساسا فعالیتهای «توپا»ها،مانند دیگر چریکها در آمریکای لاتین،علیه منافع و نمایندگان الیگارشی ملی و ایالات متحده آمریکا بود. تصویر این «رابین هودها»(مردان عدالتجو) 3 از مرزها گذشته و به ویژه به اروپا رسید. در سال 1969،لوسیا تحصیل دردانشگاه را متوقف ومخفی شد. بدلیل اینکه او یک چریک بود، پلیس در جستجوی او به منزل خانواده گی اش مراجعه کرد. اوحالا به مدت دو سال است که مبارزه میکند.
پدرش تا لحظه مرگ هم باور نداشت که دخترش یک توپامارواست. پدرش تا آخر تکرار میکرد"آنها او را فریب دادند".
لوسیا قبل از چریک شدن،یک دختر جوان کم رو و خجالتی بود.اوج نگرانی برای پدر ومادرش زمانی بود که آنها متوجه شدند«ماریا الیا»4 خواهر دوقلوی لوسیا هم تحت تعقیب است.
«آنا» ـ نام مستعارش ـ در داوری ها خیلی دقیق و سختگیربود ونشان داد که یک سازماندهنده است،ازجمله در زمینه فعالیتهای تبلیغاتی(پروپاگاند).
این چریک،عاشق «خوزه موخیکا» 5 معروف به «په په» ازرهبران سیاسی اپوزیسیون شد. په په از نظرطبقاتی به یک خانواده متوسط تعلق داشت. بنابه گفته آنا، «په په» خیلی دلربا بود. زندگی مخفی روابط آنها را تغییر داد.زیرا در این شرایط "انسان باندازه کافی تنهاست،با خانواده اش قطع رابطه میکند. بنابراین،این شرایط منجر به ایجاد یک احساس خاص میشود، یک عشق بسیارعمیق. در این وضعیت انسان خود را عریان میبیند،زیرا پنهان کردن فضائل و معایب، خوبی و بدی بسیار دشوار است". آنا این جملات را چندین سال بعد به مطبوعات گفته بود.
آنا در ماه ژوئیه سال 1970،دوماه قبل از جشن تولد 26 سا لگی اش دستگیر شد. تحت شکنجه جسمی و روحی قرار گرفت. شاید اگر دستگیری اش چند روز دیرتر اتفاق میافتاد،حد شکنجه اش میتوانست خیلی شدید ترباشد. زیرا در31 ژوئیه،یکی ازکماندوهای توپامارو یک آمریکا یی بنام «دان آنتونی میتریون»6 را ربوده بود. دولت آمریکا او را عضو«آژانس ایالت متحده برای توسعه» معرفی کرده بود(یو.اس.آ.ای.دی.) 7. درحالیکه ماموریت او آموزش روش شکنجه موثرتر بود. چریکها در ازای آزادی او خواستار آزادی 150 تن زندانی سیاسی،از جمله 30 زن شدند.واشنگتن خواستار آن شد که دولت اوروگوئه از این کارخودداری کند، زیرا ایالات متحده فکر نمیکرد که چریکها جرأت اعدام یک مقام رسمی با اهمیت را داشته باشند. در 10اوت جسد میتریون در داخل یک ماشین پیدا شد.
در ماه مارس سال بعد،خواهر آنا دستگیر شد. چهار ماه بعد،دوقلوها و دیگر زندانیان سیاسی از طریق فاضلاب و تونل فرار کردند.آزادی در شرایط مخفی خیلی طول نکشید: در ماه اوت سال 1972،آنا دوباره دستگیر شد و دوباره مورد شکنجه پلیس وارتش قرار گرفت.
سال 1972،سال فاجعه آمیزی برای «توپا»ها بود زیرا بسیاری از آنها کشته یا دستگیر شدند.رهبران جنبش،از جمله عاشق آنا،دستگیر شدند. "په په" عاشق آنا،پیش ازاین مثل آنا،زندانی ودرفرارجمعی از زندان شرکت کرده بود.
در27 ژوئن 1973،ارتش قدرت را بدست گرفت و به دیگر دیکتاتوریهای زیر چترحمایتی ایالات متحده،حاکم برآمریکا لاتین افزوده شد. نخستین تصمیم گیری نظامیان،دستگیری همه رهبران سازمان «توپامارو» و تحت شرایط غیر انسانی قرار دادن و شکنجه مداوم آنها بود.اگر مطبوعات تاکنون زیرسانسور بودند،اکنون دیگرنمیتوانستند حتی در باره اقدامات سازمان توپامارو اطلاع رسانی کنند و نام بردن رهبران ممنوع بود: آنها "بدون نام" شدند و در وضعیت گروگان بودند.زیرا نظامیان تهدید کردند درمقابل هر اقدام چریکها، یک چریک را اعدام خواهند کرد.لوسیا اطلاع بسیار کمی از وضعیت په په داشت.اگر چه آنا چندین بار در زندان انفرادی بسربرد،اما زندانهای جمعی با دیگر زنان زندانی مثل مدرسه ای بود برای دفاع در مقابل محبوس بودن. هرکسی هرچه میدانست به دیگران انتقال میداد وحتی کلاس آموزش زبان راه انداخته بودند.هنگامی که آنها از دستیابی به کتاب ممنوع بودند،برخی از آنها می نوشتند وبرای دیگران میخواندند.
در سال 1985،حکومت دیکتاتوری به پایان رسید و زندانیان سیاسی عفو شدند. لوسیا و په په زندگی مشترک "طبیعی" را شروع کردند. او به دانشکده معماری بازگشت و برای امرار معاش دریک رستوران کار میکرد.
او با دیگر توپاماروها، «جنبش مشارکت مردمی»8 (ام.پی.پی.) را بوجود آوردند. این جنبش به «ائتلاف جنبش چپ اکثریت»(فرنت آمپلیو، جبهه وسیع) 9 پیوست. در انتخابات فوریه 2009،این جبهه با کسب اکثریت آراء به قدرت رسید وآنا بطور باورنکردنی به ریاست پارلمان انتخاب شد.
اول مارس 2010، په په، طبق معمول خیلی زود از خواب بیدار میشود، دو"ماته"10 (دمنوش سنتی کشورهای آمریکای لاتین.م) برای هر دو نفر آماده میکند. لوسیا(آنا) هم مثل هر روزدر حال گوش دادن به اخبار رادیو،مشغول آماده کردن صبحانه بود.آن روز صبح،هر دو کمی عصبی بودند. په په را در خانه تنها گذاشت و مستقیم به مجلس قانونگذاری رفت. لوسیا دم در مجلس منتظر او بود.وقتی او به مجلس آمد، لوسیا او را به مقابل نمایندگان مجمع عمومی برد. پس ازآن، لوسیا بعنوان سناتور اصلی،مراسم تحلیف و سوگندنامه«په په» را بعنوان رئیس جمهوری اوروگوئه برگزار میکند.دراین مراسم لوسیا بمثابه همسر و بنا بر عرف «بانوی»اول کشور،نه در پشت و یا در کنار په په،بلکه در جلوی او راه می رفت.
از اعماق سلول زندان اش،حتی برجسته ترین دور اندیش هم هرگز نمی توانست چنین لحظه ای را تصور کند.
په په بدون کراوات و با کفش های قدیمی اش بود. لوسیا هم لباس دوخته شده توسط یک طراح مد را نپوشیده بود، حتی از یک خیاط کمتر شناخته در کشورو کفش پاشنه بلند هم نداشت. او در پاسخ به سئوالی در باره جزئیات لباس گفت:" من نه میشل(همسر) اوباما هستم نه کارلا برونی(زن نیکلا سرکوزی،رئیس جمهور سابق فرانسه)". فعالیت های سیاسی و زندان،آنها را به پوشیدن لباس خیلی ساده،عادت دادند،"زندگی کردن با یک چمدان سبک".
26 نوامبر 2010 هم یک روز خاص بود.زیرا لوسیا بواسطه مقامش نه تنها میبایستی اجازه مسافرت به خارج را به په په و معاون ریاست جمهوری میداد، بلکه په په میبایستی ریاست جمهوری را به لوسیا می سپرد.این تفویض دو روز طول کشید و معاون ریاست جمهوری برگشت. اما این نخستین باری بود که در اوروگوئه یک زن کشور را رهبری میکرد. لوسیا تاکید میکند او مثل یک سرباز خواهد مُرد و فدای فعالیت سیاسی خواهد شد.
او با وجود قدرت فعلی اش، بدون کینه و انتقام صحبت می کند و نه بعنوان یک قربانی شکنجه وکسیکه سالها در زندان زندگی کرده است.
کسانی که می خواستند اورا با پرسش به پای دیوار بن بست بکشانند،از او پرسیدند که آیا از مبارزه مسلحانه پشیمان نیستید؟ روزنامه نگاران در برابر جوابش متحیر ماندند. لوسیا با آرامش بآنها پاسخ داد:"من ازآن کارم دفاع میکنم و همه مسئولیتها و تصمیمات را کاملا بعهده میگیرم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که خوب یا بد،من زندگی خود را خردمندانه در راه آرمانهایم قرار دادم. از کرده خود پشیمان نیستم".
ادامه دارد
منبع اخبار روز
داستان هایی که تاریخ هستند و نه بیوگرافی صرف این زنان. با هریک از این داستان ها صفحاتی
از کتاب عظیم تاریخ آمریکای لاتین از۱۴۹۲ زمان ورود مهاجمان اروپایی به این قاره تا به امروز جان می گیرد.
برخی از این زنان
اندک شناخته شده و یا اساسا چهره های ناشناخته ای هستند اما آنان نقش تعیین کننده
ای در مبارزه برای برابری و آزادی دارند. دیلما روسف رئیس جمهور سابق برزیل یکی از
آنان است ... ...
مبارزه، تنها راه واقعی برای تغییر سمت سیاسی
بهترین کارآگاه ها اطلاعاتی مدام در جستجوی او بودند. او دریک خانواده بورژوازی متولد شد، شش ماه پس از ورود به دانشکده جامعه شناسی دانشگاه شیلی،شروع به شرکت در تظاهرات علیه رژیم نظامی نمود. سپس به صفوف جوانان کمونیست، یک سازمان ممنوعه توسط دیکتاتوری پیوست.خانواده اش تنها دو سال بعد، از عقایدش مطلع شدند: "من عضو حزب کمونیست هستم،من کمونیست هستم". روابط دوست داشتنی با پدرش بشدت تیره شد، زیرا این خانواده، ژنرال آگوستو پینوشه را تحسین میکرد.
بعد از مدت کوتاهی او وارد «جبهه میهنی مانوئل رودریگز»(اف.ام.پی.آر.) 1 یک سازمان چریکی وابسته به حزب کمونیست شد.از دسامبر 1983،عملیات نظامی این سازمان علیه دیکتاتوری شروع شد.
این تصمیم برای او به معنی گسست واقعی با خانواده بود: قطع ارتباط روزمره با دختر دو ساله اش. پدرِ دختر دوساله با تائید از تعهدات همسرش،آموزش بچه را بعهده گرفت.او در پاسخ به انتقادات خواهرش در باره دخترش گفت: "در حالیکه ما شاهد رنج هزاران کودکی هستیم که از همه حقوق محروم هستند،رنج دختر بچه ای که بچه من است و او را دوست دارم،آنقدرها رنج آور نیست".
برای او ترک زندگی مرفه واعتباری که ثروت خانواده میتوانست برای او به ارمغان آورد،چندان اهمیت نداشت. اواز مخفیگاه خود برای مجله «هُی» در سال 1987،اظهار کرد:" من باین دلیل وارد مبارزات شدم که به جامعه ای متفاوت اعتقاد دارم که عادلانترو واقعیتر باشد.من با ایده های خودم همسو هستم[...]. مبارزه تنها راه واقعی و معتبر برای تغییر سمت و مسیرسیاسی کشور است".
مبارزه، تنها راه واقعی برای تغییر سمت سیاسی
بهترین کارآگاه ها اطلاعاتی مدام در جستجوی او بودند. او دریک خانواده بورژوازی متولد شد، شش ماه پس از ورود به دانشکده جامعه شناسی دانشگاه شیلی،شروع به شرکت در تظاهرات علیه رژیم نظامی نمود. سپس به صفوف جوانان کمونیست، یک سازمان ممنوعه توسط دیکتاتوری پیوست.خانواده اش تنها دو سال بعد، از عقایدش مطلع شدند: "من عضو حزب کمونیست هستم،من کمونیست هستم". روابط دوست داشتنی با پدرش بشدت تیره شد، زیرا این خانواده، ژنرال آگوستو پینوشه را تحسین میکرد.
بعد از مدت کوتاهی او وارد «جبهه میهنی مانوئل رودریگز»(اف.ام.پی.آر.) 1 یک سازمان چریکی وابسته به حزب کمونیست شد.از دسامبر 1983،عملیات نظامی این سازمان علیه دیکتاتوری شروع شد.
این تصمیم برای او به معنی گسست واقعی با خانواده بود: قطع ارتباط روزمره با دختر دو ساله اش. پدرِ دختر دوساله با تائید از تعهدات همسرش،آموزش بچه را بعهده گرفت.او در پاسخ به انتقادات خواهرش در باره دخترش گفت: "در حالیکه ما شاهد رنج هزاران کودکی هستیم که از همه حقوق محروم هستند،رنج دختر بچه ای که بچه من است و او را دوست دارم،آنقدرها رنج آور نیست".
برای او ترک زندگی مرفه واعتباری که ثروت خانواده میتوانست برای او به ارمغان آورد،چندان اهمیت نداشت. اواز مخفیگاه خود برای مجله «هُی» در سال 1987،اظهار کرد:" من باین دلیل وارد مبارزات شدم که به جامعه ای متفاوت اعتقاد دارم که عادلانترو واقعیتر باشد.من با ایده های خودم همسو هستم[...]. مبارزه تنها راه واقعی و معتبر برای تغییر سمت و مسیرسیاسی کشور است".
دختری زیبا با نگاه پرجنب و جوش،جذاب،با محبت، پرانرژی،عجز و ناکامی را نمی پذیرفت و به خواهرش میگفت:" توحتی اگر یک رفتگر هستی باید ازبهترین باشی".اوکتاب خوانِ خستگی ناپذیری بود،آنطوریکه همراهانش او را«تامارا»2 مینامیدند.بیاد تامارا بونک،زن انقلابی که در بولیوی در کنار چه گوارا میرزمید.
او مبارزه مسلحانه خود را با انفجار یک پُل راه آهن و حمله به یک بنگاه صرافی شروع کرد.دراین حمله با سوارشدن روی یک موتورسیکلت زیرباران رد و بدل شلیک ها با مامورین موفق به فرارشد.
اوتنها زن در"رهبری" یک سازمان چریکی فوق العاده بسته جبهه بود که با سرعت باورنکردنی مراحل صعود را طی کرد.اینهم به خاطر قابلیت های نظامی و سیاسی ذاتی و کیفیت طرح عملیات بزرگش بود.
همیشه با همه کسانیکه تحت فرماندهی او بودند با محبت برخورد میکرد.همانند رهبری که حتی به نگرانیهای شخصی نیروهای تحت فرماندهی اش گوش میکرد.
درجریان سال 1986،«سیسیلیا ماینی ـماگنی ـ»3 لقب «فرمانده تامارا» گرفت و در میان مسئولین طرح پرخطرترین اقدام مسلحانه ای بود که تا کنون توسط جبهه باجراء در نیامده بود،"عملیات قرن بیستم".هدف،مرگ دیکتاتور آگوستو پینوشه بود.
در آخرین لحظه و با وجود اعتراضاتش،تصمیم گرفته شد که او در عملیات کمین شرکت نکند.زیرا ممکن بود که هیچ یک ازچریکها زنده برنگردند و تجربیات او درتدارکات ولجیستک برای جبهه ضروری بود.در7سپتامبرهمانسال، پینوشه پس از یک هفته استراحت به پایتخت باز میگشت که بیکباره بیست نفر از چریکهای مسلح با رگبار ممتد ازاو استقبال کردند.
پس از هشت دقیقه عملیات شجاعانه،پنج تن از محافظان پینوشه کشته و 11 تن زخمی شدند. به پینوشه آسیبی نرسید زیرا موشکی که بطرف خودرواش پرتاب شده بود،عمل نکرد: از فاصله کوتاه شلیک شد و قدرت سوراخ کردن خودروی ضد گلوله را نداشت.چریکها متحمل تلفات نشدند.
تامارا،بعنوان مسئول تدارکات وخریدن خودرو وخانه جهت مخفی کردن گروه وانتقال سلاح، ماموریتش را بدون عیب و نقص باجراء در آورده بود. دیکتاتوری تاکید کرد که این حمله " با اطلاعات کامل" صورت گرفته است.
در 21 اکتبر 1988 با یکی از بالاترین مسئول سازمان بنام «رائول پِلگرن»4 تصرفِ پادگان «لُس کِنس»5 در مرکز کشور را هدایت کرد.
سازمانهای اطلاعاتی با همه امکانات شکار آنها را آغاز کردند.در 29 اکتبر جسدش در یک رودخانه پیدا شد و فردای آنروز نوبت پِلگرن بود.دیکتاتوری اعلام کرد که آنها"غرق" شدند. در حالی که بدن آنها حاکی ازعلائم وحشتناک شکنجه بود و ستون فقرات سیسیلیا خُرد شده بود.
دستگیری آنها در نتیجه یک خیانت بود.«سیسیلیا تامارا ماگنی» در این سال 31 ساله بود.
پلگِران،نه تنها یک همراه و همدم سیاسی بلکه عشق زندگی او بود. پدرفرزند سیسیلیا،چند روز بعد از خبر کشته شدنش اظهار کرد:"سیسیلیا درعشق و سیاست وفادارو وفادار به عواقب نهایی خود بود".
پدرسیسیلیا تاکید کردکه اگرمیدانست او اینطوری خواهد مرد "هرگز با او با عصبانیت برخورد نمیکردم".
دخترسیسیلیا که در حالا یک نوجوان است گفت:" تصمیم گیری مردم ارزشی است که باید محترم شمرده شود.من نمیتوانم آنرا به زیر سوال ببرم، درغیراینصورت بی احترامی نسبت بآنها خواهد بود".
درمصاحبه با مجله «هُی»6 در سال 1987،فرمانده تامارا میگوید:"من یک رئیس هستم،مردانی تحت فرماندهی من هستند.من مسئول گروه نظامی هستم، البته
یک گروه از مردان.من هرگز با آنها مشکلی نداشتم. بتواطمینان میدهم که افراد تحت فرماندهی ام به سختی، من را بعنوان یک زن قضاوت میکنند. یکبار آنها مرا با اسلحه بدست دیدند،مرا با کلت و نارنجک دیدند.برای اولین بار بمن گفتند که تو چه زیبائی".
خود را برای فعالیت سیاسی فدا کردن
"مبارزه ام را زمانی که خیلی جوان بودم شروع کردم،جایگاه خودم را از طریق مبارزه بدست آوردم.این احتمال وجود دارد که بدلیل زن بودن دربعضی مواقع مجبور به مبارزه بیشتر بودم، اما دربین چریکها برابری بیشتر وجود دارد". و با لبخند می گوید:"پشت یک تپانچه 45 میلی متری ماهیت جنسی چندان اهمیت ندارد".
وقتی «لوسیا توپولانسکی»1وارد دانشکده معماری، در مونته ویدئو(پایتخت اوروگوئه) شد، یک دختر جذاب موبوری بود که همیشه آرایش میکرد،دامن کوتاه میپوشید و موهای بلند داشت.اواما خیلی زود دیگر به برنامه های رقص نمیرفت، بازی والیبال، نقاشی تابلو و پیانوزدن را کنار گذاشت ودرعوض وارد فعالیت های سیاسی در محله های حاشیه ای پایتخت شد.درگروه های اجتماعی کاتولیک فعال بود،همانند سایر نقاط این قاره آمریکای جنوبی،شروع به دفاع وحمایت از نیازمندان وآزادی آنها نمود.
لوسیا از همین مقطع برای رسیدن و پیوستن، به «جنبش مخفی آزادیبخش ملی ـ توپامارو»2 یک قدم فاصله داشت. این جنبش چریکی شهری در سال 1963، «بمثابه وسیله تسخیرقدرت » ایجاد شد.اصطلاح توپامارو اشاره به رهبر قیام بومیان سرخپوست در پرو،«توپاک آمارو»است. اساسا فعالیتهای «توپا»ها،مانند دیگر چریکها در آمریکای لاتین،علیه منافع و نمایندگان الیگارشی ملی و ایالات متحده آمریکا بود. تصویر این «رابین هودها»(مردان عدالتجو) 3 از مرزها گذشته و به ویژه به اروپا رسید. در سال 1969،لوسیا تحصیل دردانشگاه را متوقف ومخفی شد. بدلیل اینکه او یک چریک بود، پلیس در جستجوی او به منزل خانواده گی اش مراجعه کرد. اوحالا به مدت دو سال است که مبارزه میکند.
پدرش تا لحظه مرگ هم باور نداشت که دخترش یک توپامارواست. پدرش تا آخر تکرار میکرد"آنها او را فریب دادند".
لوسیا قبل از چریک شدن،یک دختر جوان کم رو و خجالتی بود.اوج نگرانی برای پدر ومادرش زمانی بود که آنها متوجه شدند«ماریا الیا»4 خواهر دوقلوی لوسیا هم تحت تعقیب است.
«آنا» ـ نام مستعارش ـ در داوری ها خیلی دقیق و سختگیربود ونشان داد که یک سازماندهنده است،ازجمله در زمینه فعالیتهای تبلیغاتی(پروپاگاند).
این چریک،عاشق «خوزه موخیکا» 5 معروف به «په په» ازرهبران سیاسی اپوزیسیون شد. په په از نظرطبقاتی به یک خانواده متوسط تعلق داشت. بنابه گفته آنا، «په په» خیلی دلربا بود. زندگی مخفی روابط آنها را تغییر داد.زیرا در این شرایط "انسان باندازه کافی تنهاست،با خانواده اش قطع رابطه میکند. بنابراین،این شرایط منجر به ایجاد یک احساس خاص میشود، یک عشق بسیارعمیق. در این وضعیت انسان خود را عریان میبیند،زیرا پنهان کردن فضائل و معایب، خوبی و بدی بسیار دشوار است". آنا این جملات را چندین سال بعد به مطبوعات گفته بود.
آنا در ماه ژوئیه سال 1970،دوماه قبل از جشن تولد 26 سا لگی اش دستگیر شد. تحت شکنجه جسمی و روحی قرار گرفت. شاید اگر دستگیری اش چند روز دیرتر اتفاق میافتاد،حد شکنجه اش میتوانست خیلی شدید ترباشد. زیرا در31 ژوئیه،یکی ازکماندوهای توپامارو یک آمریکا یی بنام «دان آنتونی میتریون»6 را ربوده بود. دولت آمریکا او را عضو«آژانس ایالت متحده برای توسعه» معرفی کرده بود(یو.اس.آ.ای.دی.) 7. درحالیکه ماموریت او آموزش روش شکنجه موثرتر بود. چریکها در ازای آزادی او خواستار آزادی 150 تن زندانی سیاسی،از جمله 30 زن شدند.واشنگتن خواستار آن شد که دولت اوروگوئه از این کارخودداری کند، زیرا ایالات متحده فکر نمیکرد که چریکها جرأت اعدام یک مقام رسمی با اهمیت را داشته باشند. در 10اوت جسد میتریون در داخل یک ماشین پیدا شد.
در ماه مارس سال بعد،خواهر آنا دستگیر شد. چهار ماه بعد،دوقلوها و دیگر زندانیان سیاسی از طریق فاضلاب و تونل فرار کردند.آزادی در شرایط مخفی خیلی طول نکشید: در ماه اوت سال 1972،آنا دوباره دستگیر شد و دوباره مورد شکنجه پلیس وارتش قرار گرفت.
سال 1972،سال فاجعه آمیزی برای «توپا»ها بود زیرا بسیاری از آنها کشته یا دستگیر شدند.رهبران جنبش،از جمله عاشق آنا،دستگیر شدند. "په په" عاشق آنا،پیش ازاین مثل آنا،زندانی ودرفرارجمعی از زندان شرکت کرده بود.
در27 ژوئن 1973،ارتش قدرت را بدست گرفت و به دیگر دیکتاتوریهای زیر چترحمایتی ایالات متحده،حاکم برآمریکا لاتین افزوده شد. نخستین تصمیم گیری نظامیان،دستگیری همه رهبران سازمان «توپامارو» و تحت شرایط غیر انسانی قرار دادن و شکنجه مداوم آنها بود.اگر مطبوعات تاکنون زیرسانسور بودند،اکنون دیگرنمیتوانستند حتی در باره اقدامات سازمان توپامارو اطلاع رسانی کنند و نام بردن رهبران ممنوع بود: آنها "بدون نام" شدند و در وضعیت گروگان بودند.زیرا نظامیان تهدید کردند درمقابل هر اقدام چریکها، یک چریک را اعدام خواهند کرد.لوسیا اطلاع بسیار کمی از وضعیت په په داشت.اگر چه آنا چندین بار در زندان انفرادی بسربرد،اما زندانهای جمعی با دیگر زنان زندانی مثل مدرسه ای بود برای دفاع در مقابل محبوس بودن. هرکسی هرچه میدانست به دیگران انتقال میداد وحتی کلاس آموزش زبان راه انداخته بودند.هنگامی که آنها از دستیابی به کتاب ممنوع بودند،برخی از آنها می نوشتند وبرای دیگران میخواندند.
در سال 1985،حکومت دیکتاتوری به پایان رسید و زندانیان سیاسی عفو شدند. لوسیا و په په زندگی مشترک "طبیعی" را شروع کردند. او به دانشکده معماری بازگشت و برای امرار معاش دریک رستوران کار میکرد.
او با دیگر توپاماروها، «جنبش مشارکت مردمی»8 (ام.پی.پی.) را بوجود آوردند. این جنبش به «ائتلاف جنبش چپ اکثریت»(فرنت آمپلیو، جبهه وسیع) 9 پیوست. در انتخابات فوریه 2009،این جبهه با کسب اکثریت آراء به قدرت رسید وآنا بطور باورنکردنی به ریاست پارلمان انتخاب شد.
اول مارس 2010، په په، طبق معمول خیلی زود از خواب بیدار میشود، دو"ماته"10 (دمنوش سنتی کشورهای آمریکای لاتین.م) برای هر دو نفر آماده میکند. لوسیا(آنا) هم مثل هر روزدر حال گوش دادن به اخبار رادیو،مشغول آماده کردن صبحانه بود.آن روز صبح،هر دو کمی عصبی بودند. په په را در خانه تنها گذاشت و مستقیم به مجلس قانونگذاری رفت. لوسیا دم در مجلس منتظر او بود.وقتی او به مجلس آمد، لوسیا او را به مقابل نمایندگان مجمع عمومی برد. پس ازآن، لوسیا بعنوان سناتور اصلی،مراسم تحلیف و سوگندنامه«په په» را بعنوان رئیس جمهوری اوروگوئه برگزار میکند.دراین مراسم لوسیا بمثابه همسر و بنا بر عرف «بانوی»اول کشور،نه در پشت و یا در کنار په په،بلکه در جلوی او راه می رفت.
از اعماق سلول زندان اش،حتی برجسته ترین دور اندیش هم هرگز نمی توانست چنین لحظه ای را تصور کند.
په په بدون کراوات و با کفش های قدیمی اش بود. لوسیا هم لباس دوخته شده توسط یک طراح مد را نپوشیده بود، حتی از یک خیاط کمتر شناخته در کشورو کفش پاشنه بلند هم نداشت. او در پاسخ به سئوالی در باره جزئیات لباس گفت:" من نه میشل(همسر) اوباما هستم نه کارلا برونی(زن نیکلا سرکوزی،رئیس جمهور سابق فرانسه)". فعالیت های سیاسی و زندان،آنها را به پوشیدن لباس خیلی ساده،عادت دادند،"زندگی کردن با یک چمدان سبک".
26 نوامبر 2010 هم یک روز خاص بود.زیرا لوسیا بواسطه مقامش نه تنها میبایستی اجازه مسافرت به خارج را به په په و معاون ریاست جمهوری میداد، بلکه په په میبایستی ریاست جمهوری را به لوسیا می سپرد.این تفویض دو روز طول کشید و معاون ریاست جمهوری برگشت. اما این نخستین باری بود که در اوروگوئه یک زن کشور را رهبری میکرد. لوسیا تاکید میکند او مثل یک سرباز خواهد مُرد و فدای فعالیت سیاسی خواهد شد.
او با وجود قدرت فعلی اش، بدون کینه و انتقام صحبت می کند و نه بعنوان یک قربانی شکنجه وکسیکه سالها در زندان زندگی کرده است.
کسانی که می خواستند اورا با پرسش به پای دیوار بن بست بکشانند،از او پرسیدند که آیا از مبارزه مسلحانه پشیمان نیستید؟ روزنامه نگاران در برابر جوابش متحیر ماندند. لوسیا با آرامش بآنها پاسخ داد:"من ازآن کارم دفاع میکنم و همه مسئولیتها و تصمیمات را کاملا بعهده میگیرم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که خوب یا بد،من زندگی خود را خردمندانه در راه آرمانهایم قرار دادم. از کرده خود پشیمان نیستم".
ادامه دارد
منبع اخبار روز
No comments:
Post a Comment