النازمحمدی
شهروند- «گلفونه» ١٧ساله بود که گفتند خواستگار دارد. گفتند دیروز خواهر آقا«جاسم» آمده و گفته، شنیدهایم
«دختر خوب» دارید. «گلفونه» اولش فکر کرده بود این هم یکی است مثل خواستگارهای خواهرها و دخترهای همسایه؛ مردی است که آمده تا او را خوشبخت کند. چند روز بعد از آمدن خواهر آقا«جاسم» بود که «گلفونه» فهمید این یکی با بقیه خواستگارهایی که قبلا دیده بود، فرق دارد؛ فهمید او ایرانی نیست،ازکشورهمسایه است، از افغانستان.
حالا از آن روز ٢٣سال میگذرد. «گلفونه» و «جاسم» دیگر خیلیوقت است که یک زنوشوهر ایرانی- افغانند. آنها ١٠ سالی میشود که از مشهد به تهران آمدهاند، در جستوجوی کار و زندگی بهتر. «فکر میکردیم اینجا میشود کار بهتری پیدا کرد، آخر با سهتا بچه نمیشود بهراحتی زندگی چرخاند.»
«گلفونه» را به زور به «جاسم» دادند. او وقتی فهمید خواستگارش ایرانی نیست، گفت «الا و بلا نمیخواهم.» گفت «شوهر افغان میخواهم چه کار؟» ولی کو گوش شنوا؟ پدر و مادرش به رسم خیلی از همشهریهایشان، میخواستند دخترشان هرچه زودتر ازدواج کند و برایشان فرقی نمیکرد با چهکسی. آنها خلاف «گلفونه» که تا آن موقع نمیدانست در شهرشان خیلی از دختر ایرانیها را به مردانی که از کشور همسایه از جنگ فرار کرده و در ایران دنبال زن و زندگی میگشتند، شوهر میدهند، تصمیمشان را گرفته بودند. حالا اما از آن زمان ٢٣سال گذشته و «گلفونه» با آن صدای خسته که حرفها برای گفتن دارد، میگوید «ساختم دیگر، چارهای نبود.»
«گلفونه چوپانی» یکی از زنان ایرانی است که ماه گذشته را با امیدواری گذراند؛ یکی از زنان ایرانی که با همسران خارجیشان که بیشتر یا افغانند یا عراقی، زندگی میگذرانند و در تمام سالهایی که از ازدواجشان گذشته، چشمشان به مجلس بوده تا قانونی را تصویب کند که از آنها به فرزندانشان تابعیت بدهد تا آنها بتوانند قبل از ١٨سالگی شناسنامه داشته باشند، درس بخوانند، «هویت» داشته باشند. حالا اما و بعد از رد کلیات طرح اعطای تابعیت به فرزندان حاصل از ازدواج زنان ایرانی و مردان اتباع در مجلس، امید آنها ناامید شده است؛ امید «گلفونه» و زنانی مثل او که بیشترشان در تهران و بعضی شهرهای مرزی زندگی میکنند. حالا «گلفونه» میگوید باید دیگر امیدش را از این موضوع ببرد و باور کند که «گلمحمد» و «عزیز»، دو پسر کوچکش تا زمانی که ١٨ساله شوند و بشود برایشان «هویتی» دستوپا کرد. او که حالا ٤٢ ساله است، از سالهای زندگی با «جاسم» میگوید: «شوهرم باز ١٠سال قبل اینکه به خواستگاری من بیایند، از مزارشریف بهمشهد آمده بودند. من از وقتی ١٥سالم بود، خواستگار زیاد داشتم ولی پدرومادرم اصرار کردند که زن جاسم بشوم، میگفتند اتفاقی نمیافتد، سخت نیست. من هم قبول کردم. ولی این سالها خیلی به من سخت گذشت. چندسال که شوهرم در مشهد بیکار بود و وقتی هم که به تهران آمدیم، او یکوقتهایی کار میکند و یکوقتهایی بیکار است. وضع مالیمان بد است و خودم مریضم. همین الان هم ریههای پسرم چرک کرده و در بیمارستان بستری است ولی پول نداریم که مرخصش کنیم. بیمه هم که نیست، میگویند، به بچههای ما بیمه نمیشود داد.» «گلفونه» و «جاسم» حالا در یک خانه ١٢ متری با دو پسر ١٠ و ١٢ساله و یک دختر ١٠سالهشان زندگی میکنند؛ خانهای که «گلفونه» میگوید دردش در آن یکی، دو تا نیست: «بچههایم شناسنامه ندارند، پاسپورت دارند. خیلی دوندگی کردیم تا برایشان شناسنامه ایرانی بگیریم ولی قبول نکردند، گفتند بروید بعد از ١٨ساله شدنشان بیایید، شاید بشود کاری کرد.»
«جاسم» هم که حالا نزدیک آزادراه تهران- قم در یک نجاری کار میکند، دنبال حرف همسرش را اینطور میگیرد: «سال ٨٢ بود که ازدواجمان را ثبت کردیم. اول رفتیم پلیس امنیت، نامه دادند و رفتیم ثبتاحوال، آنجا هم کاغذی دادند و گفتند آزمایش بدهید، آزمایش دادیم و دوباره بردیم ثبت اسناد، ازدواجمان را ثبت کردیم. برای دخترمان هم اقدام کردیم که کارت اقامت بگیریم، گفتند بروید وزارتخارجه و وقتی رفتیم گفتند دیر آمدهاید و کارتاقامت ندادند. پسرهایم هم نهکارتاقامت دارند، نهشناسنامه.» او ادامه میدهد: «من از سال ٦١ ایرانم، همهجا کار کردم، زنم هم که ایرانی است، به خدا هرجا بودیم به ما ١٠تا شناسنامه میدادند. من ٣٣سال در این کشور زحمت کشیدهام و فرقی با افغانهایی که هر روز از مرز رد میشوند و به ایران میآیند، ندارم.» او میگوید «گلفونه» را دوست دارد چون زن خوبی است و برای همین در جوانی سراغ ازدواج با او رفته است: «زنم همسایه دخترعمهام بود. او گلفونه را دیده بود و به خواهرم گفته بود، دختر خوبی است. من هم دوست داشتم زن ایرانی بگیرم، فکر میکردم اگر قرار است ایران بمانم، برایم بهتر است ولی بعد از آن فهمیدم که اگر با یک ایرانی ازدواج کرده بود، خیلی کمتر سختی میکشید، بچههایمان هم همینطور. الان بچههای ما را مدرسه قبول نمیکند. بچهای که مادرش ایرانی است، نمیتواند به مدرسه ایرانی برود. من خیلی دوست دارم بچههایم درس بخوانند. امسال میخواستم دخترم را ثبتنام کنم، گفتند باید ٢٠٠هزار تومان پول بدهیم، من هم نداشتم که بدهم. همینطوری برای این اتاق ١٢متری ماهی ١٥٠هزار تومان کرایه میدهم و در توانم نیست.»
«گلفونه» میگوید از ازدواج با «جاسم» پشیمان است ولی: «سهتا بچه دارم، چهکار کنم. شوهرم بد نیست ولی سختی زیاد میکشم. گیر کردم، چهکار کنم.» همه اینها اما باعث نشده که او اگر خواستگار افغان برای دخترش بیاید، مخالفت کند: «اگر خوبباشد، میدهم، دختر نباید در خانه بماند.»
ازدواج در ایران، آوارگی در کشورهای همسایه
مشکل زنان ایرانی که در تمام این سالها با مردان اتباع ازدواج کردهاند اما فقط مشکل هویت بچههایشان نیست. تعداد زیادی از این زنان از روزی که با مردان خارجی ازدواج میکنند، انواع و اقسام اتفاقها را تجربه میکنند؛ مثلا تعداد زیادی از زنان ایرانی وجود دارند که بعد از ازدواج با مردان افغانستانی و بچهدارشدن، حالا بیهمسرند؛ همسرانی که بیشترشان با انگیزه کسب مجوز اقامت در ایران با زنان ایرانی ازدواج کردند و وقتی از گرفتن کارتاقامت ناامید شدند، به افغانستان برگشتند. این را باید در کنار سرنوشت دسته دیگری از زنان ایرانی گذاشت که بعد از ازدواج با مردان افغان و عراقی، بعد از چندسال مجبور به جلایوطن شدهاند و بیشترشان در شرایط سختی در این کشورها زندگی میکنند؛ تعداد زیادی از این زنان را میتوان در میان کسانی که با مردان عراقی در دهه ٧٠ ازدواج کردند و بعد از سقوط صدام با همسرانشان به عراق رفتند یا همسرانشان، رهایشان کردند، پیدا کرد. زنانی که آنطور که «فاطمه اشرفی»، رئیس انجمن حمایت از حقوق زنان و کودکان پناهنده و آواره میگوید، تعدادشان در عراق به حدود ٢٠هزار نفر میرسد: «این زنان در عراق زندگی میکنند و شرایط زندگی خوبی ندارند و وضعشان نگرانکننده است. بهنظر میرسد که تعدادی از این زنان مورد سوءاستفاده قرار گرفتهاند و مردان افغان یا عراقی برای اینکه بتوانند اقامت ایران را بگیرند با آنها ازدواج کردهاند.» این موضوع درباره افغانستان هم وجود دارد: «ما در سال ٨٦ تحقیقی را در هرات افغانستان انجام دادیم و در آن ٤٠٠ زن ایرانی که با مردان افغان ازدواج کرده و به افغانستان رفته بودند، شناسایی شد. بیشتر این زنان، کسانی بودند که ساکن شهرهای مرزی بودند. از طرف دیگر، آنها خودشان قایل به ثبتشرعی این ازدواجها هستند نه ثبترسمی. از همه مهمتر این است که خیلی از این زنان جهل به قانون دارند و نمیدانند که با ازدواج با این مردان دچار مشکلاتی میشوند. ما الان میبینیم که با وجود مصوبه وزارت کشور برای ثبت این ازدواجها، به ندرت کسی پیدا میشود که علم به این قانون داشته باشد و بخواهد ازدواج کند و ثبت کند و... نکته جالب این است که خیلی از این زنان ایرانی، دلیل و مدرک احراز ایرانیبودن هم نداشتند. حتی من خاطرم است که کنسولگری ایران در هرات بهخاطر شرایط فلاکتبار این زنان میخواست آنها را به ایران برگرداند اما خیلی از این زنان حتی شناسنامهای که ثابت کند ایرانیاند، نداشتند. این زنان از مناطق روستایی هستند که از لحاظ اجتماعی و اقتصادی از طبقه فرودستاند و تعداد زیادی از ازدواجهای آنها بهدلیل حمایتنکردن اجتماع، اجباری یا حتی بهعنوان زنچندم این مردان، انجام شده است.»
«زهرا» یکی از زنانی است که در بلوچستان ایران با یک مرد افغان ازدواج کرد و حالا برای پیدا کردن کار به ورامین آمده است. او که ٣٥ساله است و دو فرزند دختر دارد، حالا ٨ سالی میشود که خبری از همسرش ندارد: «یک روز دیدم خبری از محمد نیست. هرجا را گشتم پیدایش نکردم. فکر میکردم مرده یا تصادف کرده است. چند هفته دنبالش گشتم به این امید که پیدایش کنم ولی آخرسر همشهریهایش گفتند او به افغانستان رفته است. من هیچوقت او را نمیبخشم. او مرا با دو بچه تنها گذاشت و رفت. خودم هیچوقت نمیخواستم که زن یک افغان شوم ولی در روستای ما دخترها را زود شوهر میدهند. من تا چندسال صیغه محمد بودم و حتی قبول نمیکرد که عقد و ثبتش کنیم. در زندگی با او سختیهای زیادی کشیدم. او اصلا مرا آدم حساب نمیکرد، وقتی دوستهایش به خانه ما میآمدند، میگفت باید از خانه بروم چون زن نباید در خانه باشد. در روستای ما در بلوچستان بازهم زنهایی بودند که زن افغان شدند ولی شوهرشان ولشان نکرد و برود. این هم شانس من بود.» اخبار روز
حالا از آن روز ٢٣سال میگذرد. «گلفونه» و «جاسم» دیگر خیلیوقت است که یک زنوشوهر ایرانی- افغانند. آنها ١٠ سالی میشود که از مشهد به تهران آمدهاند، در جستوجوی کار و زندگی بهتر. «فکر میکردیم اینجا میشود کار بهتری پیدا کرد، آخر با سهتا بچه نمیشود بهراحتی زندگی چرخاند.»
«گلفونه» را به زور به «جاسم» دادند. او وقتی فهمید خواستگارش ایرانی نیست، گفت «الا و بلا نمیخواهم.» گفت «شوهر افغان میخواهم چه کار؟» ولی کو گوش شنوا؟ پدر و مادرش به رسم خیلی از همشهریهایشان، میخواستند دخترشان هرچه زودتر ازدواج کند و برایشان فرقی نمیکرد با چهکسی. آنها خلاف «گلفونه» که تا آن موقع نمیدانست در شهرشان خیلی از دختر ایرانیها را به مردانی که از کشور همسایه از جنگ فرار کرده و در ایران دنبال زن و زندگی میگشتند، شوهر میدهند، تصمیمشان را گرفته بودند. حالا اما از آن زمان ٢٣سال گذشته و «گلفونه» با آن صدای خسته که حرفها برای گفتن دارد، میگوید «ساختم دیگر، چارهای نبود.»
«گلفونه چوپانی» یکی از زنان ایرانی است که ماه گذشته را با امیدواری گذراند؛ یکی از زنان ایرانی که با همسران خارجیشان که بیشتر یا افغانند یا عراقی، زندگی میگذرانند و در تمام سالهایی که از ازدواجشان گذشته، چشمشان به مجلس بوده تا قانونی را تصویب کند که از آنها به فرزندانشان تابعیت بدهد تا آنها بتوانند قبل از ١٨سالگی شناسنامه داشته باشند، درس بخوانند، «هویت» داشته باشند. حالا اما و بعد از رد کلیات طرح اعطای تابعیت به فرزندان حاصل از ازدواج زنان ایرانی و مردان اتباع در مجلس، امید آنها ناامید شده است؛ امید «گلفونه» و زنانی مثل او که بیشترشان در تهران و بعضی شهرهای مرزی زندگی میکنند. حالا «گلفونه» میگوید باید دیگر امیدش را از این موضوع ببرد و باور کند که «گلمحمد» و «عزیز»، دو پسر کوچکش تا زمانی که ١٨ساله شوند و بشود برایشان «هویتی» دستوپا کرد. او که حالا ٤٢ ساله است، از سالهای زندگی با «جاسم» میگوید: «شوهرم باز ١٠سال قبل اینکه به خواستگاری من بیایند، از مزارشریف بهمشهد آمده بودند. من از وقتی ١٥سالم بود، خواستگار زیاد داشتم ولی پدرومادرم اصرار کردند که زن جاسم بشوم، میگفتند اتفاقی نمیافتد، سخت نیست. من هم قبول کردم. ولی این سالها خیلی به من سخت گذشت. چندسال که شوهرم در مشهد بیکار بود و وقتی هم که به تهران آمدیم، او یکوقتهایی کار میکند و یکوقتهایی بیکار است. وضع مالیمان بد است و خودم مریضم. همین الان هم ریههای پسرم چرک کرده و در بیمارستان بستری است ولی پول نداریم که مرخصش کنیم. بیمه هم که نیست، میگویند، به بچههای ما بیمه نمیشود داد.» «گلفونه» و «جاسم» حالا در یک خانه ١٢ متری با دو پسر ١٠ و ١٢ساله و یک دختر ١٠سالهشان زندگی میکنند؛ خانهای که «گلفونه» میگوید دردش در آن یکی، دو تا نیست: «بچههایم شناسنامه ندارند، پاسپورت دارند. خیلی دوندگی کردیم تا برایشان شناسنامه ایرانی بگیریم ولی قبول نکردند، گفتند بروید بعد از ١٨ساله شدنشان بیایید، شاید بشود کاری کرد.»
«جاسم» هم که حالا نزدیک آزادراه تهران- قم در یک نجاری کار میکند، دنبال حرف همسرش را اینطور میگیرد: «سال ٨٢ بود که ازدواجمان را ثبت کردیم. اول رفتیم پلیس امنیت، نامه دادند و رفتیم ثبتاحوال، آنجا هم کاغذی دادند و گفتند آزمایش بدهید، آزمایش دادیم و دوباره بردیم ثبت اسناد، ازدواجمان را ثبت کردیم. برای دخترمان هم اقدام کردیم که کارت اقامت بگیریم، گفتند بروید وزارتخارجه و وقتی رفتیم گفتند دیر آمدهاید و کارتاقامت ندادند. پسرهایم هم نهکارتاقامت دارند، نهشناسنامه.» او ادامه میدهد: «من از سال ٦١ ایرانم، همهجا کار کردم، زنم هم که ایرانی است، به خدا هرجا بودیم به ما ١٠تا شناسنامه میدادند. من ٣٣سال در این کشور زحمت کشیدهام و فرقی با افغانهایی که هر روز از مرز رد میشوند و به ایران میآیند، ندارم.» او میگوید «گلفونه» را دوست دارد چون زن خوبی است و برای همین در جوانی سراغ ازدواج با او رفته است: «زنم همسایه دخترعمهام بود. او گلفونه را دیده بود و به خواهرم گفته بود، دختر خوبی است. من هم دوست داشتم زن ایرانی بگیرم، فکر میکردم اگر قرار است ایران بمانم، برایم بهتر است ولی بعد از آن فهمیدم که اگر با یک ایرانی ازدواج کرده بود، خیلی کمتر سختی میکشید، بچههایمان هم همینطور. الان بچههای ما را مدرسه قبول نمیکند. بچهای که مادرش ایرانی است، نمیتواند به مدرسه ایرانی برود. من خیلی دوست دارم بچههایم درس بخوانند. امسال میخواستم دخترم را ثبتنام کنم، گفتند باید ٢٠٠هزار تومان پول بدهیم، من هم نداشتم که بدهم. همینطوری برای این اتاق ١٢متری ماهی ١٥٠هزار تومان کرایه میدهم و در توانم نیست.»
«گلفونه» میگوید از ازدواج با «جاسم» پشیمان است ولی: «سهتا بچه دارم، چهکار کنم. شوهرم بد نیست ولی سختی زیاد میکشم. گیر کردم، چهکار کنم.» همه اینها اما باعث نشده که او اگر خواستگار افغان برای دخترش بیاید، مخالفت کند: «اگر خوبباشد، میدهم، دختر نباید در خانه بماند.»
ازدواج در ایران، آوارگی در کشورهای همسایه
مشکل زنان ایرانی که در تمام این سالها با مردان اتباع ازدواج کردهاند اما فقط مشکل هویت بچههایشان نیست. تعداد زیادی از این زنان از روزی که با مردان خارجی ازدواج میکنند، انواع و اقسام اتفاقها را تجربه میکنند؛ مثلا تعداد زیادی از زنان ایرانی وجود دارند که بعد از ازدواج با مردان افغانستانی و بچهدارشدن، حالا بیهمسرند؛ همسرانی که بیشترشان با انگیزه کسب مجوز اقامت در ایران با زنان ایرانی ازدواج کردند و وقتی از گرفتن کارتاقامت ناامید شدند، به افغانستان برگشتند. این را باید در کنار سرنوشت دسته دیگری از زنان ایرانی گذاشت که بعد از ازدواج با مردان افغان و عراقی، بعد از چندسال مجبور به جلایوطن شدهاند و بیشترشان در شرایط سختی در این کشورها زندگی میکنند؛ تعداد زیادی از این زنان را میتوان در میان کسانی که با مردان عراقی در دهه ٧٠ ازدواج کردند و بعد از سقوط صدام با همسرانشان به عراق رفتند یا همسرانشان، رهایشان کردند، پیدا کرد. زنانی که آنطور که «فاطمه اشرفی»، رئیس انجمن حمایت از حقوق زنان و کودکان پناهنده و آواره میگوید، تعدادشان در عراق به حدود ٢٠هزار نفر میرسد: «این زنان در عراق زندگی میکنند و شرایط زندگی خوبی ندارند و وضعشان نگرانکننده است. بهنظر میرسد که تعدادی از این زنان مورد سوءاستفاده قرار گرفتهاند و مردان افغان یا عراقی برای اینکه بتوانند اقامت ایران را بگیرند با آنها ازدواج کردهاند.» این موضوع درباره افغانستان هم وجود دارد: «ما در سال ٨٦ تحقیقی را در هرات افغانستان انجام دادیم و در آن ٤٠٠ زن ایرانی که با مردان افغان ازدواج کرده و به افغانستان رفته بودند، شناسایی شد. بیشتر این زنان، کسانی بودند که ساکن شهرهای مرزی بودند. از طرف دیگر، آنها خودشان قایل به ثبتشرعی این ازدواجها هستند نه ثبترسمی. از همه مهمتر این است که خیلی از این زنان جهل به قانون دارند و نمیدانند که با ازدواج با این مردان دچار مشکلاتی میشوند. ما الان میبینیم که با وجود مصوبه وزارت کشور برای ثبت این ازدواجها، به ندرت کسی پیدا میشود که علم به این قانون داشته باشد و بخواهد ازدواج کند و ثبت کند و... نکته جالب این است که خیلی از این زنان ایرانی، دلیل و مدرک احراز ایرانیبودن هم نداشتند. حتی من خاطرم است که کنسولگری ایران در هرات بهخاطر شرایط فلاکتبار این زنان میخواست آنها را به ایران برگرداند اما خیلی از این زنان حتی شناسنامهای که ثابت کند ایرانیاند، نداشتند. این زنان از مناطق روستایی هستند که از لحاظ اجتماعی و اقتصادی از طبقه فرودستاند و تعداد زیادی از ازدواجهای آنها بهدلیل حمایتنکردن اجتماع، اجباری یا حتی بهعنوان زنچندم این مردان، انجام شده است.»
«زهرا» یکی از زنانی است که در بلوچستان ایران با یک مرد افغان ازدواج کرد و حالا برای پیدا کردن کار به ورامین آمده است. او که ٣٥ساله است و دو فرزند دختر دارد، حالا ٨ سالی میشود که خبری از همسرش ندارد: «یک روز دیدم خبری از محمد نیست. هرجا را گشتم پیدایش نکردم. فکر میکردم مرده یا تصادف کرده است. چند هفته دنبالش گشتم به این امید که پیدایش کنم ولی آخرسر همشهریهایش گفتند او به افغانستان رفته است. من هیچوقت او را نمیبخشم. او مرا با دو بچه تنها گذاشت و رفت. خودم هیچوقت نمیخواستم که زن یک افغان شوم ولی در روستای ما دخترها را زود شوهر میدهند. من تا چندسال صیغه محمد بودم و حتی قبول نمیکرد که عقد و ثبتش کنیم. در زندگی با او سختیهای زیادی کشیدم. او اصلا مرا آدم حساب نمیکرد، وقتی دوستهایش به خانه ما میآمدند، میگفت باید از خانه بروم چون زن نباید در خانه باشد. در روستای ما در بلوچستان بازهم زنهایی بودند که زن افغان شدند ولی شوهرشان ولشان نکرد و برود. این هم شانس من بود.» اخبار روز
https://plus.google.com/u/0/112610024058402079714/posts
https://www.facebook.com/profile.php?id=100008822536258
https://www.facebook.com/profile.php?id=100008822536258
|
This email has been checked for viruses by Avast antivirus software.
www.avast.com |

No comments:
Post a Comment