ariana

ariana

Friday, September 4, 2015

واهمه های زمینی

ن.عظیمی
واهمه های زمینی – بخش ششم
کدام یک ، روح
ګل یا شیرین؟
از روزی که مادر شیرین سر وصورت دخترش را شسته، موهایش را شانه کرده وگونه هایش را سرخاب مالیده وبه قول مامورسبحان او را رُست نموده بود،مامورسبحان دیگر دراندیشهء روگل 

 
 
 بیوهء بسم الله گادی ران نبود. او روگل را تنها یک بارازنزدیک دیده بود، آن هم هنگامی که تصادفاً به دکان مرجان بقال رفته بود وارزن می خرید برای کبوترهایش. درآن هنگام مرجان با زنی صحبت می کرد که سبحان وی را نمی شناخت ، اما قد بلند واندام متناسب وچشمان سبز آن زن با نشانی هایی که دوست پدرش صوفی نجم الدین سماوارچی از روگل داده بود، مطابقت داشت. آن زن هفت قلم آرایش کرده بود. پیراهن چسپانی به تن داشت . بق بق می خندید ودندان های سپیدش درپرتو خورشید برق می زدند. مامور سبحان که نزدیک شده بود، آن زن با چشمان سبز درخشانش نگاه خریدارانه یی به سویش افگنده وتبسم ملیحی در گوشهء لبانش پدیدار شده بود. بعد آن چه را که خریده بود گرفته وبدون آن که روبندهء چادریش را پایین کند، عشوه کنان دور شده بود. زن زیبا هنوز چند قدمی دورنشده بود که بقال صدا کرده بود:
- روگل جان؛ پیسه یادت رفت؟
- نی یادم نرفته است، شام که شد می آیم وحسابی می کنیم...
روگل صدای لطیفی داشت. صدای سبک ومطبوعی داشت. صدایی که تا آن وقت مامور سبحان نشنیده بود واکنون با شنیدن آن می پنداشت که بدنش گرم شده است واحساس خفته یی دردرونش بیدار می شود. اما روگل که رفته بود، مرد بقال زیر لب گفته بود : "این فاحشه را ببین که برای عطر وپودرخود پیسه دارد؛ اما برای من نی. وعده هایش هم وعده های سرخرمن است. .."
مامور سبحان که ارزن را خریده وبه کوچه نگریسته بود، دیگر روگل در کوچه نبود. فقط بوی عطر تند او در کوچه مانده بود وطنین صدای شاد ودلنشینش. از بوی عطرش مامور سبحان به عطسه افتاده بود و در همان هنگام بود که فهمیده بود، آن زن کس دیگری به جز ازروگل نیست. همان کسی که صوفی نجم الدین دیروز در موردش صحبت کرده بود : " مامور صاحب دلم برایت بسیارمی سوزد. آخر تک وتنها هستی . پدرت دوست من بود وبالایم بسیار حق داشت. به همین سبب یک زنی برایت پیدا کرده ام که هم مقبول است وهم کار های خانه را بلد است. بسم الله خدابیامرزازنزدش بسیار خوش بود وتعریفش را اززن ها شنیده بودم. حالا دلت که می گیریش یا نمی گیریش ..." مامور سبحان خیره خیره به طرفش نگاه کرده ؛ ولی چیزی نگفته بود. مرد سماوارچی بار دیگر به حرف آمده وگفته بود : " چی می گویی ، می گیریش یا نمی گیری ؟ اگر کس دیگری برایش پیدا شد بازازمن گله نکنی .. " این حرف ها را هم که مامور سبحان شنیده بود، باز هم واکنشی نشان نداده ، سرش را پایین انداخته وبه طرف منزلش رهسپار شده بود و این همان روزی بود که شیرین را چنان خوبرو یافته بود..
مامور سبحان درآن روز ها حالت روحی عجیبی داشت. افکار ونظریات حسن بنا ومودودی وسید قطب وفلسفه وجهانبینی واهدافی که برای ترقی وگسترش اسلام ویکپارچه گی مسلمانان جهان داشتند، مشغلهء ذهنی او شده بود. به طوری که حاضر بود برای تحقق آن آرمان ها جانش را فدا کند. گذشته از آن به نظراودر فلسفهء اسلامی آن ها لذتی وجود داشت، چنان لذتی که خیلی لذیذ تروشیرین تر از لذتهای جسمانی و آسوده گی های مادی بود. عشق به حکمت وفلسفه برای کسی که مانند مامور سبحان خویشتن را بی ریشه وبی هویت می انگاشت وازآن زنده گی عبث وبیهوده به جان رسیده بود، انگیزه یی بود برای شناخت خداوند وحقیقت زنده گی وزنده گانی. مامور سبحان اکنون آن مرد نیکو کاری را که اورا بزرگ کرده وتربیت نموده ولی برایش دروغ گفته بود، بخشیده بود وبرای آمرزش روحش دعا می کرد. او اکنون درفکر خود کشی نبود؛ برعکس در فکر زنده گی بود. می خواست بداند که معنای زیستن چیست وحقیقت زنده گی در چه نهفته است؟ می خواست درمورد مرگ ونیستی وفنای جهان وحکمتی که دراین امر نهفته است، با استفاده از تعالیم پیش کسوتان مکتب اخوان معلومات کافی به دست آورد. اواظهار تأسف می کرد که چرا دراین پانزده سال حتی یک بار هم لای مناجات ومقالات حضرت خواجهء انصار را نگشوده وسَر درکتاب گلستان سعدی فرو نبرده است. او اکنون به شدت مطالعه می کرد و آثار زیادی از بزرگان فلسفه وادبیات عالم اسلام را می خواند واز آن آثار در حد فهم وذکاء خود بهره مند شده وبه این نتیجه می رسید که جهان اسلام به بزرگترین جانبازی ها وفداکاری ها نیاز دارد واولتراز همه باید خودش جان خودرا درراه اعتلای دین اسلام فداکند.

آن روز جمعه هم که مامورسبحان درپشت بام خانهء منزلش نشسته بود وبرای کبوترهایش مشت مشت ارزن می ریخت، به این مسأله می اندیشید که خدا یعنی همان نظام معنوی واخلاقی یی که د رجهان وجود دارد وبا موجودیت او است که در کارگاه گیتی ، نظم وعدالت حکمفرماست. او کاملاً با این گفته های سید ابوالعلاء مودودی موافق بود که گفته بود: " ... اگر قدرت سیاسی وفرمانروایی به دست کسانی باشد که از خدا برگشته ودرفسق وفجور سرگشته باشند ، به خودی خود تمام نظام زنده گی درمسیر عصیان وسرکشی دربرابر خدا ، ظلم وبی عدالتی وفساد وبد اخلاقی به راه خواهد افتاد.."
درهمان لحظه بود که چهرهء آرایش کردهء روگل، صدای ملیحش ، بوی عطر تندش ، خنده های مستانه وشادش ، راه رفتن شهوت انگیزش وحرف هایی را که مرجان بقال زیر لب گفته بود به خاطر آورده بود...اما عجب تصادفی شده بود که روگل را دیده وشناخته بود. آیا این عدالت خداوندی بود؟ همان عدل وهمان انصاف کارگاه گیتیی بود که خداوند آفریده بود؟ ورنه چطور می توانست مشورهء آن دوست صمیمی پدرش را نادیده گرفته وسر از ازدواج با روگل باز زند؟ مامور سبحان نمی دانست که صوفی نجم الدین سماوارچی چرا اصرار دارد که با روگل ازدواج کند، نمی دانست که چه سودی از این کارمی برد وچه نفعی عایدش می شود؟
آه، شاید او خبر نداشته باشد که روگل زن هرجایی است. اگر می دانست حتماً می فهمید که ابله ترین آدم های جهان شرافت خودرا تنها امتیازی می دانند درزنده گی پوچ وابلهانه شان وحاضرنیستند تا شرافت شان لکه دار گردد.
مامورسبحان مدتی به مغازلهء کبوترانش که اینک سیر شده و غمبر می زدند وبا همدیگر مغازله داشتند، خیره شد وناگهان به یاد روزی افتاد که دروازهء حویلی را دختری به رویش گشوده بود که هم شیرین بود وهم شیرین نبود. آن دختر سلام داده بود، بکس دستیش را گرفته بود، لبخندزده بود، دروازهء حویلی را بسته بود وپا به پایش به راه افتاده بود. خدایا آن دختر چه قدر زیبا بود، چه قدر جوان بود، چه صورت شاداب و رخشنده یی داشت. گونه هایش چگونه از فراوانی شرم سرخ شده بودند. چه برقی درچشمان سیاهش می درخشید، خدایا چه برقی، برقی که تا آن روز ندیده بود، در چشم هیچ زن وهیچ دختری. یادش آمد که بادیدن شیرین قلبش به تندی زده بود وحرارت مطبوعی در زیر پوست وجودش خزیده بود. یادش رفته بود که با دیدن آن دختر از وی پرسیده باشد: کیستی واینجا چه می کنی ؟ اما یادش بود که می خواست درهمان جا ودرهمان لحظه آن دختررا به آغوش بگیرد ولب های سوزان وملتهب خود را برلبان او بگذارد. اما چه واقع شده بود که ناگهان جلو احساسات خودرا گرفته بود؟ این چه نیرویی بود که اورا از بوسیدن آن لبان هوس آفرین باز داشته بود؟ آیا این مسأله مربوط بود به پارسایی و تقوای ذاتی اش ، یا پیروی از همان اصول وپایه های اخلاقیی که مودودی ازآن سخن گفته و مسلمانان جهان را از انحراف به فساد ومنکرات برحذر داشته بود؟ هرچه که بود، مامور سبحان را پس از لمحه یی از خود برون شدن وا داشته بود تا سر به زیر افگنده وبه خانه داخل شود . شیرین هم که غذای شب وچای را مهیا کرده ودربرابرش گذاشته بود، بار دیگر آتشی شده بود درقلب همیشه تاریک وسردش . چنان آتشی که تا همین اکنون شعله ورودلخانهء وجودش را فروزان ساخته بود. آتشی که مامور سبحان را می سوزانید وخاکستر می کرد. مامور سبحان اکنون که به آن روز می اندیشید به خاطر می آورد که با شناختن شیرین ازوی پرسیده بود :
- خوب ! نگفتی که مادرت برای چه تو را رُست ( آراست ) وتیار کرد؟
یادش آمد که شیرین با شرم فراوان گفته بود :
- ننه جانم گفت که حالا کلان شده ای، باید پاک وستره باشی. اگر پاک وستره باشی مامور صاحب خوش می شود...
حالا دیگر تمام جزییات آن گفتگو به یادش آمده بود :
- مادرت راست می گوید. نظافت جزء ایمان است. پس مادرت گفت که کلان شده ای ؟ خودت چه می گویی ، کلان شده ای یا نی ؟
- مادرم همین طوری می گوید، اما من هنوز بسیارخرد هستم..
- برای چه کاری خرد هستی ؟ معلوم می شود نماز هم نمی خوانی ؟

- نی نمی خوانم . نماز بالایم فرض نشده ...
- فرض نشده ؟ چطور فرض نشده ، دختر بی عقل ... مگر تو بی نماز نشده ای ؟
شیرین سربه زیر افگنده بود وسرخی شرم یک بار دیگر به چهره اش دویده بود . مامور سبحان هم که از پرسش برهنه اش خجل شده بود ،گفته بود :
- خیر است که خردهستی. نمازت را بخوان. نماز خواندن به خردی وکلانی کسی مربوط نیست. تو هم یک روزی کلان می شوی . نگفتی که سامان آرایش داری ؟ عطر داری یا نداری ؟
- نی ندارم. مادرم می گوید که عطر ولب سرین را دختر ها درشب عروسی خود می زنند...
- خوب ؟ من نمی فهمیدم .. اما اگردلت خواست درپسخانه بالای تاقچه یک بوتل عطراست ، لب سرین وپودر هم است. ..
مامور سبحان که اینک در پشت بام منزلش نشسته بود وبدون جهت برای کبوتر هایی که کاملاً سیر شده بودند، ارزن می ریخت، متوجه نبود که خیل خیل گنجشکان وپرنده گان آشنا وبیگانه را که از آسمان منزلش گذری داشتند، مهمان نموده وبام منزلش پر از گنجشکان وفاخته ها وزاغ ها گردیده است. پرنده گان می آمدند، باتردید به سوی او می نگریستند ، با شتاب ارزن ها را با نول های باریک شان می چیدند وبا ولع فراوان به جاغورهای شان می فرستادند وبعداز سَر سپاس به سویش نگریسته وبه پرواز در می آمدند. اما مامور سبحان از جشنی که برای پرنده گان ترتیب داده بود، خبر نداشت. جشنی که درست دربرابرچشمانش برپا شده بود. اوچنان در فکر شیرین بود که نمی دانست آفتاب سوزان نیمروز چطور از بند بند وجودش می گذرد وچطور حرارت سوزان آن قرص آتشین تن وبدنش را می سوزاند...
آری ، مامور سبحان در آن لحظه ها هیچ چیزی را نمی دید. نه کبوتر هایش را که پس از مغازله با هم درلگن آب سر شان را فرو می بردند، بال وپر خود را تر می کردند، بال های شان را به هم می زدند و تن وبدن خود را می تکانیدند، نه گنجشک ها وفاخته ها و مینا ها وزاغ ها ی سیاهی را که ارزن می چیدند وبا تردید وشک به این همه سخاوت می نگریستند ونه قرص خورشید را که اکنون نیزه ها ی سوزانش را به سوی زمین وزمینیان پرتاب می کرد وخشک وتر را می سوزانید. اودرآن لحظه ها به این فکر بود که چگونه آن روز پس از گفتگوبا شیرین ، دربرابر کشش وجذبه جادویی اش مقاومت کرده بود . آیا علتش همان بود که چند لحظه پیش ازفکرش گذشته بود؟ همان اندرزهای مرشد اخوان المسلمین ویا حجب وتقوای خودش. به هرحال ناگهان به یادش آمده بود که هنگامی که شیرین از اتاق خارج می شد برایش چهار روپیه داده بود که روز شنبه نان گرم بخرد و با خود بیاورد. سکه ها را که به او داده بود ، دستش به دست کوچک وسفید شیرین تماس کرده بود وآه که چه رعشه یی افتاده بود در همه ارکان وجودش . اما شیرین چراآنقدر عجله داشت آن روز؟ سکه ها از جیب جمپرش درروی حویلی افتاده بودند وباید هم می افتادند. زیرا جمپربیچاره کهنه شده و حتماً جیب هایش سوراخ است . باید برایش لباس نو خرید..
اگر گلاب که تا آن زمان در بیخ دیوار حویلی نشسته بود ومورچه های سرخرنگ را شکار می کرد ودردوات رنگ پدرش می افگند، گرسنه نمی شد وپدرش راصدا نمی کرد؛ شاید مامور سبحان آنقدر درپشت بام می نشست که از حرارت خورشید کباب می شد. خوب شد که گلاب صدایش کرد ، اما بد شد که آمد و خود را دربغلش انداخت ودستهای کثیفش را که بوی ترش مورچه می دادند به صورتش مالید. اگر گلاب نمی آمد واین کارناصواب را با وی انجام نمی داد به فکر عطسه زدن نیز نمی افتاد. بنابراین باید پایین رفت و دستمال ابریشمی هراتی را پیدا کرد وجلو سیل آبی را گرفت که از ناوهء بینیش در حال سرازیر شدن بود.
از بام که پایین می شد، همچنان عطسه می زد. به اتاق نشیمین که رسید هم عطسه می زد. گلاب گرد گردش می چرخید ومجال نمی داد تا با خیال راحت عطسه بزند. حالا دیگر آب، بند ها را شکستانده واز ناوه سرازیر شده بود ؛ ولی او مثل همیشه نه دستمال ابریشمی هراتیش را می یافت ونه بوتل کوچک نسوار بینیش را. اما سرانجام که آب ها ازآسیاب فرو افتاد وبحران فروکش کرد، به آشپز خانه رفت تا غذایی را که شیرین پخته بود گرم کند؛ اماغذا بنابر علتی که مامور سبحان نمی دانست چیست، فاسد شده بود.البته این گلاب بود که بو

گرفتن غذا را حس کرده و استفراغ کرده بود. درست پس از آن بود که مامور سبحان نیز پی برده بود که غذا ترش کرده وباید آن را دور انداخت و درفکر پختن غذای دیگری شد.
تخم را که درروغن انداخت وبالای سفره گذاشت ، احساس کرد که گرسنه نیست. اصلاً مدتی می شد که اشتها نداشت. اشتهایش از همان روزی که استاد موسا او را دررستوران دعوت کرده بود، کورشده بود. آن روز حتانتوانسته بود لقمه یی هم در دهان بگذارد:
استاد موسا به دفترش آمده بود، بی خبر وبدون این که قبلاً وعده گذاشته باشند. قرارشان چنین نبود. قرار چنان بود که اگر امر مهمی هم واقع می شد، باید استاد تلفون می کرد یا این که هنگام رخصتی مامورین درنزدیک رستوران خیبرمنتظرش می بود یا هنگامی که به کتابخانهء بانک ملی می رفت، درآن جا به او می پیوست. خودش گفته بود که کتابدار از جملهء برادران است. آری آن روزموسای بز مانند بز بی احتیاطی کرده بود ؛ اما خوشبختانه هنگامی آمده بود که همه به سالن نانخوری رفته بودند. تنها سخیداد سرکاتب که کمونیست شناخته شده یی بود دردفتر بود؛ اما خوشبختانه بسیار مصروف . سخیداد تند تند می نوشت وتوجهی نداشت که د راطرافش چه می گذرد. استاد اشاره کرده و رفته بود. مامور سبحان نیز پس از لختی بیرون شده وباهم رفته بودند به رستورانی که درجنب سینمای آریانا موقعیت داشت. استاد گفته بود ، امروز مهمان من هستی، زیرا یک ماهه معاش بخششی گرفته ام به خاطر یک اثر علمی وتحقیقیی که مورد استقبال دانشمندان علوم دینی قرار گرفته است. ...خوب چه می خوری ؟ قابلی ، کباب یا کدام چیز دیگر؟ استاد موسی که مامور سبحان را ساکت یافته بود ،هم برای خود قابلی وکباب فرمایش داده بود وهم برای دوستش . بعد استاد موسی از مامور سبحان پرسیده بود :
- خوب، برادر! چه گپ هاست ؟ چه آوازه هاست ؟
- کدام گپی نیست. آخر ماه است ومن مصروف تهیهء بیلانس هستم. ... اما تو برای چه می خندی؟ کدام گپ خنده دار گفتم ؟
- چطور خنده نکنم. می گویند دنیا را که آب بگیرد مرغابی را تا بند پایش است. آخر برای خدا! ما کجاییم دراین بحر تفکر تو کجایی ؟ من ازتو دربارهء مسایل سیاسی می پرسم وتو از بیلانس گپ می زنی. خدا بگیرد این بیلانس وبیلانس بازی ترا. خوب ، بگو دربارهء کمونیست ها چه شنیده ای ؟ دربانک چه می گویند ؟
- سخیداد می گوید که یک نفر از کلان های شان را کشته اند. دیروز سخیداد نیامده بود، رفته بود به شهدای صالحین در مراسم تدفین آن شخص. او می گفت که تمام مردم کابل درآن مراسم اشتراک کرده بودند... اما حیف ، کاش آن شخص را نمی کشتند و سخیداد به وظیفه می آمد، دیروز بیلانس را خلاص می کردیم. ..
- سبحان بچیم! فکر وذکر تو که این بیلانس لعنتی شده است. آخر کمی چشم وگوشت را باز کن. ببین که چه حادثهء بزرگی رخ داده است. یکی از مشهورترین رهبران کمونیست ها را برادران ما کشته اند وهزاران هزار پرچمی وخلقی تابوت اورا مشایعت کرده واز همین چهارراهی گذشته اند؛ اما تو امروز از زبان سخیداد خبر شده ای که یک کمونیست کلان را کشته اند وهمین وبس وخلاص ! آخرتو که عضو سازمان هستی تا کی این قدر نسبت به مسایل سیاسی بی تفاوت باقی می مانی ؟ حالا با یقین کامل گفته می توانم که تو حتا نام آن ملحد را نیزنمی دانی .. این طور نیست ؟
- بلی ، سخیداد بسیار کارداشت ، نپرسیدم. نامش چه بود؟ اما نامش چه به درد من می خورد؟
- لا حول ولا قوت الا بالله ! ترا به خداوند پاک قسم می دهم که یک کمی جدی باش. از فکر بیلانس خارج شو...خوب حالا گوش کن: نام آن شخص میراکبر خیبر بود. او دست راست ببرک بود. سرکاتب شما راست می گوید، دیروز پرچمی ها وخلقی ها یک نمایش بزرگ قدرت شان را به داوود خان نشان دادند. برادرانی که درکابینه هستند گفته اند که سردار دیوانه ، بیخی دیوانه شده بود. آنان می گفتند که امروز یا فردا تمام رهبران کمونیست ها را زندانی کرده وپس از محاکمه اعدام می کند.
- دراین صورت تو چرا اینقدر وارخطا هستی و مثل بز کله گک می زنی . مگر گلم شان جمع نمی شود؟
- نی سبحان بچیم ، گلم شان به این آسانی ها جمع نمی شود. این ها مانند غده های سرطان درهمه جا ریشه دوانیده اند. با گرفتاری واعدام چند رهبر وچند کادرحزبی هیچ صدمه یی به آن ها وارد نمی شود. برعکس
خطرناک تر می شوند. برادرانی که درپشاور هستند می گویند که باید هوشیار باشیم و تمام حوادث را به دقت دنبال کنیم.
- هوشیارباشیم ؟ اوهو ، مگر ما دیوانه هستیم ؟
- بلی برادر سبحان آن ها راست می گویند، وضع بسیار حساس است ومن هم به همین خاطر امروزتوکلت علی الله گفته آمدم که هم ازاوضاعی که در کشور می گذرد ترا باخبر سازم وهم دستورات جدید را برایت بدهم.
- تو کی هستی که برای من دستوربدهی؟
- من عضو رابط تو با سازمانی هستم که عضویتش را داوطلبانه قبول کرده ای. بنابراین من آن دستوراتی را که ازبالا می گیرم، برای تو انتقال می دهم.
- اینطور که هست ، بگو..
- برادرسبحان ، من برای چندی به پشاور می روم. برادران مرا خواسته اند. به عوض من یک برادر دیگر با تو تماس می گیرد. نامش طاووس است، او آدم قدبلند وسبزه رو است. خال سیاه کلانی در رخسار چپش دارد.او آدم بسیار جدی وبا انضباط است. برادرطاووس ازجملهء بهترین وورزیده ترین کادرهای سازمان است. وی بسیار مبارزه کرده وضربه های زیادی به کمونیست ها ودولت کافر وبی دین داوود زده است. هوشت باشد که ازنزدت خفه نشود. شاید دوهفته بعد دریک روز رخصتی که تو در خانه باشی به نزدت بیاید. هروقت که آمد برایت می گوید: " ترقی اسلام ! " و تو باید در جواب بگویی : " در تمام جهان ! " ، این جواب را که دادی وی بالایت اعتناد کرده وداخل حویلی می شود...
- اگر این جواب یادم برود چه می گوید؟
- اگر یادت رفت ، راهش را گرفته و می رود پشت کار وبارش... واز نزد تو به سازمان شکایت می کند...
- باز سازمان به من چه می گوید؟
- سازمان ترا جزا می دهد وعضویتت را به تعلیق درمی آورد. بنابراین کوشش کن که آن جواب یادت نرود. این را هم بدان که من از شور وشوق وجوش وخروشی که برای مبارزه درراه اسلام و دشمنی با کمونیست ها از خود نشان می دهی برای برادر طاووس زیاد حرف زده ام. بنابراین او ترا کاملاً می شناسد و آرزو دارد تا با تو کار کند...
- با من ؟ چه کاری؟
- والله نمی دانم. شاید ترا درسازمان چریک های شهری که به زودی تشکیل می شود، شامل کند..
- سازمان چریکی شهری چیست ؟
- این یک سازمانی است که با کمونیست ها وملحدین مبارزه می کند. وظیفه این سازمان این است که آدم های بی دینی مانند همین میر اکبر خیبر را به سزایش برساند. آیا این همان چیزی نیست که تو همیشه درآرزویش بودی وهمیشه می گفتی که سازمان باید همان طوری عمل کند که برادران مسلمان در مصر عمل کردند ونزدیک بود که مؤفق به کشتن جمال عبدالناصر هم بشوند. اما برادر سبحان، صبر کن که طاووس خودش با تو صحبت کند وبه سؤال هایت جواب بدهد. راستی یادم نرود که درآن روزی که برادر طاووس به نزدت می آید ، باید هیچکسی درخانه ات نباشد. حتا آن دختری که برایت کار می کند..
- شیرین را می گویی ؟ او روزهای جمعه رخصت است....
پیشخدمت که با پتنوس بزرگی نزدیک شده بود ومصروف چیدن وگذاشتن غذا بالای میز آن ها گردیده بود، آندو نیز صحبت شان را قطع کرده بودند؛ ولی با وصف آن که بوی کباب سخت اشتها برانگیز بود. مامور سبحان مانند همین حالا میلی به خوردن نداشت و د رعوض این استاد موسی بود که هم با دست چپش سیخ کباب را به دهن ودندان نزدیک می کرد وهم با دست راستش از بشقاب قابلی لقمه یی بر می داشت و هم درهمان لحظه به صورت خوبروی نیمچه جوانی که در میزمقابل شان نشسته بود، می نگریست وچشمک می زد.

مامور سبحان که اکنون به دیدار آن روز وگفتگو هایش با استاد موسی می اندیشید ولحظاتی را به یاد می آورد که دوستش چگونه به صورت زیبای آن نیمچه جوان خیره شده بود وبا ابروان وچشمان خود با او سخن می گفت، از شدت خشم وشرم به خود می پیچید ، دیگر میلش به خوردن غذا از بین رفته بود. حالا هم که به یاد آن لحظات اندوهبار افتاده بود، اشتهایش را از دست داده وبه همین خاطر گلاب موقع یافته بود تا چهار دانه تخم بریان را با ولع واشتیاق وبا شتاب ببلعد وحتا بشقاب غذا را نیز بلیسد. مامور سبحان درآن لحظه به این اندیشه فرو رفته بود که مرشد اخوان المسلمین سید ابوالعلای مودودی اگر این انحطاط اخلاقی موسای بز را می دید چه می گفت؟ آیا از این که چنین اشخاصی پیرو افکار ونظریات او هستند، نمی شرمید؟ آری او که دربارهء انحطاط اخلاقی وانسانی صحبت می کند ومسلمانان را از ماده پرستی ، فساد ، فحشاء ، باده گساری، قمار ولواط زینهار می دهد، اگر آن روزدرآن رستوران می بود ومی دید که این موسای بز که یک اثرعلمی هم نوشته ودرجلسهء مهمی هم در پشاور دعوت شده است وکم مانده بود تا آن جوان را با چشمانش بخورد، چه می گفت ؟ آری موسی این شخصیتی شخیص سازمان را مامور ؟ سبحان خوب می شناخت ومی دانست که از نظربازی با جوانان خوبصورت ودختران زیبا لذت می برد ؛ ولی دیگران را انتقاد کرده وبه فساد اخلاقی متهم می کند. مامور سبحان بیشتر از این درآن باره نیندیشد، زیراحالا که در زیر سایهء چنار حویلی اش نشسته بود وپیالهء چای سبزش را سر می کشید از خودش می پرسید که به چه حقی آن روز که چهار روپیه را به شیرین می داد ، دست خود را به دست سفید ولطیف شیرین فشرده بود؟
 
 
 
 
 



Avast logo
This email has been checked for viruses by Avast antivirus software.
www.avast.com