ariana

ariana

Monday, October 27, 2014

دوچشم سیاه

(قسمت دوم داستان پسری تنها !)
--------------------
نوشته فردیانا – طبیب زاده , ظریفه
یک ماه میگذرد. بدون اینکه شیما متوجه شود من دزدانه اورا با نگاه هایم تعقیب میکنم وانتطار دیدنش مرا میسوزاند .روزیکه او را نبینم تلخ ترین روز زندگی ام میباشد .

امروز هوا بسیار گرم است آفتاب سوزان نورش درختان را می سوزاند ورود خانه ها را خشک میکند .به آفتاب می بینم خاموش است , دردناک وآتشین مثل دل پر سوز من , سنگ ها هم خاموش اسنتد , شاید مثل من عاشق باشند .
ساعت هاست که مثل یک بت استاده و منتظر ام اما شیما را ندیدم .رفتم تا آن جایکه تعقیبش میکردم .استادم .آنجا چند خانه بود . در کدام از این خانه باید باشد .حتمن شیما شان هم کوچ کردن .با خود فکر کردم , اگر زن کاکایم مرا ببیند؟ واز قصه تلخی وگذشته ام خبر شود ؟ . با من چه خاد گفت ؟
کاکایم که هروقت به گپ زنش گوش میداد. اصلن در قصه من نشد اگه نی تا حال مرا پیدا میکرد ..تا زیر سایه اش کلان می شدم .خیر سرگذشت من همین بود , واست از کسی گله ندارم , صرف می خواهم شیما یم را باز ببینم .شیما که از من کرده یک سال کلانتر بود , حال باید بیست ساله باشد .هیچ تغیر نکرده موی های موج موجش با رنگ جلد گندمی , قد رسایش با چشمان سیاه همیشه نقش تصورات من بود. مگر حال زیاد تر دلفریب ترشده اند .

باید بروم خانه , جای که من در آنجا کلان شدم , خودم را پیدا کردم وانسانیت را در محبت های بی آلایشانه بی بی گل یاد گرفتم . من اورا بی بی جان صدا میکنم . بسیار زن مهربان وخداپرست است , با زن کاکایم اصلن مقایسه نمیشود .
زنان همه شان یک سان نیستند .یکی مثل زن کاکایم قلبش آنقدر تاریک است که در ظلمت شعله های خشمش مثل اژدهای عصیانگر وحشت کدروت دود وآتش میبارد . ویکی دیگر مثل بی بی جانم قلبش آنقدر صفا وصمیمیت دارد و دریا دلش آنقدرمهربان است که مرا هم مثل بچه اصلی خود از طوفانی وحشت زمان نجات داد درآغوشش کشید ،نوازش کرد و تا حال زیر سایه محبت شان زندگی میکنم .
شب تاریک شده حتمن بی بی جانم ناراحت است من باید خانه بروم.. برگشتم به سوی خانه اما دلم آ نجا هراسان و پریشان شیما ماند.. از نیت پاک بی بی جان زندگی همه ما در آن« کلبه عشق» روز بروز بهتر می شد. کاکا حاجی هم کار خشت جور کردن را رها کرده ,حال یک دکان خریوزه وتربوز فروشی جور کرده دو شاگرد هم دارد .من هم بعد ازمکتب هر وقت دکان میروم
- اما امشب چه بهانه کنم ؟!!.
حال رسیدم خانه ! صدای بی بی جانم است :
- کجا بودی بچیم ما را پریشان ساختی, حاجی صیب گفت :
- دکان هم نرفتی .در دلم هزار گپ ها گشت یک بار ما را رها کرده نرفته باشی
- بچیم .هرگز فکر این گپ در دلت نگردد .مروارید های اشک که سرشار از محبت واقعی یک فرشته پاک در چهره مادر مهربان بود .برای اولین باز تنم را تکان داد .احساس کردم من مادر دارم .بی بی جان مادرم است .چیزی نگفتم رفتم سر دسترخوان نشستم نان هم دلم نمی شد اما خاطر بی بی جان باید میخوردم .تمام افکارم پیش شیما کمر باریک و چشم سیاه بود .کجاست ؟ چرا امروز مکتب نرفته ؟ وهزاران سوال دیگر
یک بار بی بی جان پرسان کرد.
- بچیم کدام گپ خو است !
- هیچ وقت توره ایتو پریشان ندیده بودم
- از ما خو خفه نیستی ؟
-اهه بلی نفهمیدم ؟
- بی بی جان چیزی گفتین ؟
بی بی جان خنده کرد گفت:
- نکه عاشق کدام دختر شدی ؟
- بگو بچیم هر کس باشه مه برت خواستگاری میکنم .شکر کلان شدی .!
من که هنوز هم خاموش بودم .کاکا حاجی گفت :
- بی گپ خو نیست .چشم هایش راه کشیده نان ام صیی نمیخوره !
گفتم :
- مه خو میشوم صبع باز گپ میزنیم
فردا وقتر از خواب بیدار شدم به سر وضع لباسم هم رسیدم .به فکر اینکه اگر مره شیما شناخت ..باز دستم را گرفت.و گفت بیا بچه کاکا بریم .چه خواهم کرد .! شاید پرواز کنان دست به دست همرایش در آسمان پر از ستارگان صفا ومحبت دور از همه غم های دنیا در گوشه مسکن از باور ها صداقت آباد خواهد کرد .تا جز من واو کسی آ نجا نباشد , اما بی بی جانم بدون من زندگی کرده نمیتواند. پس در همین خانه همه باهم «خانه عشق وصفا» میسازی ..همین رویا های شیرین شیما مرا آنقدر انرژی میداد که خودم را زیاد دوست میداشتم .غم های گذشته را برای ساعت ها از ذهنم دور میکردم ..زندگی رویایی هم عجیب زندگی است .
رفتم طرف مکتب منتظر رخصتی بودم ..باز مثل عادت همیشگی در سر راه استادم زمان به کندی میگذشت چشم من صرف یک نقطه را میدید وهمان راه که شیما با قدم های نازکش از آن عبور میکرد قلبم تند تند میزد .
دیدم شیما با دختران دیگر میاید چشمان سیاهش درخش خاصی داشت ومی خندید وعشوه کنان به دختران چیزی را نشان میداد .او اشاره به من میکرد . باز با دختر ها می خندید . آنها همه شان طرف من نزدیک شدن, می دیدن ومی خندیدن,, فکر کردن لباسم غلطی دارد یا چهره ام بسیار عبوس و دردناک از رنج روزگارانم شده , که چنین قابل خنده وتمسخر شده ام .چشمم را پایین انداختم , دیدم به من نزدیک می شدن, نمی دانستم , خواب بودم یا در بیداری قدم های شیما به من نزدیک ونزدیک تر میشد . بی حوصله شدم منتظر یک ماجرا بودم نمی دانستم. چه بگویم حس عجیبی داشتم با خود گفتم :
- آرام باش حوصله کن من برای آرامشم به تکرار اسمش ضرورت داشتم در ذهنم صرف نامش مجسم بود .
بعد ازده سال زجر دوری وفراق منتظر لبخند واولین کلمه از زبانش بود م
شمیا با دختران روبریم استاده شده بودن .نفس در گلویم قید شده بود , ساکت مثل چوب قرت شده بودم , مثل یک زندانی محکوم به اعدام... صدای ملایم شیما به گوشم مثل شرشر جوی باران آرامش عجیبی بر قلبم پر تلاطم داد .
- سلام بچه کاکا !
- مره شناختی ! مه شیما استم , چند روز دیدم استاده می بودی وبه طرفم سیل می کردی اول نشناختمت .اما زیاد دقیق شدم وعکست هشت سالگیت را دیدم فهمیدم. که تو نعیم استی , که یک دفعه از خانه ما گم شدی , کجا بودی ؟
مثل بلبل حرف میزد من هنوز هم خاموش حیران حیرانبه او گوش میدادم , میخواستم زمان استاده شود ومن همچنان محو تماشایش گردم , حلقم خوشکی میکرد .میخواستم زمین چاک شود ومن در زیر زمین بروم .ازخجالت گومه هایم مثل کوره آتش شده بودن .سرم از شرم بلند کرده نمیتوانستم ده سال انتظار یک کلمه حرفش بودم حال که او گپ میزند من میخواهم محو شوم بخار شوم تا زود تر آنجا را ترک کنم .این حس هم نزدیکی وهم گریز مرا هم دیوانه ساخته بود .. قهه قهه خنده اش مرا تکان داد پرسان کرد :
- بچه کاکا چه شدیدت ؟
- گنگه شدی؟ چرا گپ نمیزنی ؟!
سرم را بالا کردم شرمیده گفتم :
- من فکر کردم تو مرا هیچ وقت نمی شناسی .
- اما تو اینجا چه میکنی ؟ خانه شما خو در کوته سنگی بود ؟
گفت :
- منطقه ما راچور کردن ما کوچ کردیم , خیر خانه آمدیم , مادرم هم سرطان پیدا کرد واز این دنیا رفت , پدرم هم چندان جور نیست و در صد مرض گرفتار شده , خواهر هایم عروسی کردن رفتم, من وپدرم تنها ماندیم .در چهره خندانش یک بارغبار از غم ورنج دیرین دیده شد , قطره اشک چشمان سیاه اش را درخشش خاصی میداد . باز .گفت :
- اگر پدرم خبر شوه که تو پیدا شدی زیاد خوش میشه !
- بیا خانه ما بریم !
انگشتان دستش را میان انگشتان دستم حس کردم او راستی دستم را گرفته بود ؟ !! هیچ نمیداستم این خواب است یا من بیدار استم .دختران گفتن خی ما خانه میرویم , خداحافظی کردن ورفتن ..من وشیما تنها در سرک ماندیم . لرزه عجیبی بدنم را گرفته بود خودرا به مشکل کنترول میکردم . « وقتی انسان عاشق باشد گویا زمین قلب زنگار گرفته اش از جایش بیرون میکند و در نقطه های دور ...دور مدفون میکند.. » ومن که سرزمین قلبم را در حصار اندو عشق شیما قربانی کرده بودم ونهایت عشقش در کالبد روحم دمیده بود , این عشقی که پایانی نخواهد داشت . فکر میکردم , جاده ها هم سرود دل داده گی مرا میخواند ..یک بار شیما گفت :
- بچه کاکا از خود بگو !
- کجا بودی ؟ زندگی چطور گذشت, در ده سال چه کردی ؟
- ما فکر میکردیم که خدا نخواسته هیچ زنده نیستی مگر شکر خدا که زنده وسلامت استی.
من گفتم :
- من بسیار روز گار تلخ تیر کردم اگر بشنوی , تو مرا هرگز نمی بخشی شیما زیاد تر کنجکاو شد. گفت :
- بگو چه روزگار سرت آمده .
گفتم :
- باز در یک وقت درست برت قصه میکنم..شیما مثل سابق عادت شق وکنجکاوی داشت گفت :
- تا قصه نکنی من از اینجه شور نمیخورم ..
- من هروقت به خاطرتو من پریشان بودم ..
- آخر تو بچه خدا بیامرز کاکایم استی ..
- بگو چه رقم روز گاره تیر کردی ؟ .من مجبور شروع کردم به قصه کردن چون با خود عهد کرده بودم .هر چه باداباد اما تمام حقایق را برای شیما میگویم .از شروع تا ختم سرگذشتم را گفتم ,
دیدم شیما گریه میکنند .وگفت :
- همه اش تقصیر مادرم بود , اگراو تورا در او روز سرد زمستان از خانه نمی کشید , امروز تو اینقدر روز های سخت نمی دیدی .من حیران بودم .چون فکر میکردم , شیما دستش را از من رها کرده , مرا تنها باغم هایم گذاشته وبرای همیشه میرود .اما گرمی دستانش هنوز آتش قلبم را شعله ور تر میساخت .شیما من همان شیما مهربان سابق بود .لطیف خوشبوکه در باطنش و ظاهرش زیبایی خاص از صفا ویک رنگی دیده میشد ..نزدیک یک دروازه آیینی کلان که رسیدم گفت :
- اینه خانه رسیدیم .
- بیا داخل..!
رفتیم با هم داخل دیدم کاکایم با یک کلاه قره قل و پیراهن وتنبان در گوشه حولی پریشان نشسته , چقدر پیر وناتوان به نظر میرسد .
چشمش که به من خورد به شیما گفت :
- آوردیش ؟ شیما گفت :
- اه آغا جان ! این نعیم خودی ماست ! من غلط نکرده بودم !
کاکایم از یک گوشه چشمش اشک سرازیر شد گفت :
- تو بچه کجا بودی؟ چرا یک دفعه گم شدی ؟ .من هم گریه کردم .از یک قسمتی روزگارم قصه کردم نخواستم کاکایم ازقصه نامردی که به حقم شده خبر شود ..نشستیم با هم نان خوردیم شیما مستانه میخندید وقصه میکرد .گفتم :
- من باید بروم بی بی جانم منتظر میماند .کاکایم گفت :
- تو کوچ کالایته گرفته بیا همینجه پیش ما , بیازی من پیر و زیر شدیم .من گفتم:
- حال باید بروم باز فردا دوباره میایم انشالله .جدا شدن از شیما برایم آسان نبود .اما مجبور بودم. ده سال دوری را تحمل کردم یک شب دوری را هم باید تحمل کنم ,خدا حافظی کردم .روانه خانه شدم . در خانه ما را زدم بی بی جانم دروازه را باز کرد ,سلام دادم .بی بیم که به طرف سیل کرد گفت :
- خوشحال به نظر میرسی .
- اوبچه چه گپ است ؟.
بی بی جانم باز قهر شد .پرسان کرد تو کدام چیزره از ما پت میکنی تا نگوی مه ماندن والایت نیستم .بگو زود کجا بودی ؟
- صبع وقت از خانه گریختی و رفتی کالای خوبت هم پوشیدی تا به مه کلی گپ ها را قصه نکنی مه نمیمانمت اودختر کی اس خانه شان کجاست .من که وارخطا شده بودم .نمیدانستم چه جواب بدهم . چطور بی بی جانم فهمید؟؟ . که من عاشق استم؟ .چطور می فهمد؟ که من امروز او را دیدم .مثلیکه همه چیز در چشمانم نوشته بود .گفتم :
- بی بی جان کسی نیست .گفت :
- بچیم مه ترا کلان کردیم .
- نفس که بکشی من حس میکنم.
- از من چیز پت نمیماند قصه کن عروس ما مقبول است .یک بار از دهان من گپ پرید ,,
- بی بی جان مثل پری های دریایی است !
- چشمانش سیاه بلوتی دارد ,.قهه قهه خنده بی بی جانم مرا از رویا هایم بیدار ساخت .گفت :
- دیدی که من فهمیده بودم .وقت عروسیت شده .گفتم :
- نی ای گپ ها نیس .
گفت:
- خوب است صبع مام همرایت خانه شان میروم کجا زندگی میکنند ..مجبورتمام قصه را کردم که دختر کاکایم که ده سال در شعله های عشقش میسوختم پیدا کردم .عشق طفلیتم را امید ها .رویا هایم را .بی بی جانم هیجانی شده بود .
گفت :
- مه ببینم یگان انگشتر پیدا کنم اگر کاکایت بلی گفت , مه باید سرشته خوده داشته باشم .رفت از یک صندوقچه مسی چند داه انگشتر ها را کشید گفت اینش طلا عربی اصل است ,همیش خوب است , بی بی جانم که خودش بسیارکم طلا داشت خوبترین انگشترش بری شیما خوش کرده بود .من به نیت پاک وقلب روف این زن مهربان حیران بودم ودر دلم با خود گفتم تا آخر عمرم خدمت بی بی جانم خواهم کرد .
صبح روز جمعه بود حاجی صیب دکان رفت .من وبی بی جانم رفتیم خانه شیما شان از ذوق دیدارش آرام وقرار نداشتم .میخواستم پرواز کنم .
لحظات آنقدر کن شده بود که فاصله راه را برایم بسیار طولانی ساخته بود .نزدیک دروازه شان که رسیدیم گفتم اینجه اس خانه شان .
داخل خانه شان که رفتیم بی بی جانم گفت:
- بسم الله خدایا همراه ما کمک کن , بچه گکم ناامید ناساز. رفتیم .دیدم شیما با آن لبخند قشنگش پیدا شد .گفت :
- بچه کاکا مانده نباشی مهمان هم آوردی .گفتم :
- بی بی جانم است .
- سلام بی بی جان بیاید داخل ! رفتیم .کاکایم هم ما ره که دید خوشحال شد.با هم زیاد گپ زدیم وبی بی جانم همراه کاکایم گپ میزند از روزگار از جنگ ها .مگر من تمام حواسم به طرف شیما بود .یک بار صدای بی بی جانم شنیدم. که میگقت :
- اولاد ها کلان شدن شکر نعیم جان هم مکتب میرود وهم همراه حاجی صیب در دکان کار میکند , شکر است روز کار ما میچله , حالی وقتش که عاروسی شه کنم .
- مه پشت شیما جان خواستگار آمدیم.
- من باید تنها خواستگاری میامدم مگر نعیم ره خاطر راه همراه خود آوردم ..کاکایم رویش طرفم دور داد گفت :
- من از خدا هم همین آرزو ره داشتم که شیما به کسی بدهم که همرایش آرام شوه حال مه هم مریض استم
- دامادم که بیادر زاده ام باشه هنوز چه بهتر .من از خوشحالی در لباسم جای نمیگرفتم .خدایا این خواب ورویا ها حقیقت هم میشود, " اگر ما صبر و حوصله داشته باشیم .این امید وعشقم ما را چقدر قوی ومستحکم میسازد "به طرف شیما هم نیم نگاه کردم .دیدم از شرم وارخطا شده بود گریخت از اطاق برآمد .در حولی رفت ..آهسته من هم بیرون رفتم نزدیکش که شدم ضربات قلبم را حس میکردم باید خودرا کنترول میکردم .با صدای لرزان گفتم :
- دختر کاکا جان تو خو راضی استی ؟ تو کسی دیگه را دوست نداری ؟ دیدم شیما گریه میکند .خودرا ملامت کردم .چه گفتم ؟ که شیما چشم بلوتیم را ناراحت ساختم .." بعد از چند دقیقه سکوت میان ما ... " شیما گفت :
- بچه کاکا جان من ده سال است غیر از تو به هیچ کس فکر نکردم .همیشه دعا میکردم تو سلامت وجور باشی نذر گرفته بودم " اگر باز زنده ببینمت به زیارت عاشقان و عرفان رفته "غریب ها را نان بتم ..من نخواستم اشک هایم را شیما ببیند .از شنیدن این همه گپ خوب می ترسیدم کسی مارا نظر نکند .پنهانی اشک هایم پاک کردم .که صدا بی بی جانم من را به خود جلب کرد . نعیم بچیم بیا داخل رفتم گفتم :
- بلی بی بی جان
گفت:
- دست کاکایت را ببوس .بخیر عروسی تان فیصله کردیم , حتمن حاجی صیب هم خوش میشود .شیما را صدا زند .بیا دخترم شیما هم دست بی بی جانم بوسید, بی بی جان انگشتر را به دستش کرد .گفت :
- عاروسمه صدقه شوم نام خدا مثل پری دریایی استی خنده کرد گفت :
- نعیم این نامره سرت مانده همه ما خنده کردیم ..
یک ماه بعد تدارک عروسی ما گرفته شده . من از خوشی پرواز داشتم رویا هایم آنقدر شیرین بود .که با لحظات زندگی میکردم .پروازم حقیقی شده .میان بازوانم شیما قشنگم را میدیم .نفس هایش را حس میکردم. حقیقت دو قلب عاشق را در کلبه چراغان ما با تمام وجودم در کنارش حس میکردم .
چند روز از عروسی ما گذشت به بی بی جانم گفتم :
من میخواهم کاکای مریض و تنهایم هم همرای ما اینجا زندگی کند .اگر راضی باشید . بی بی جانم بدون کدام عکس العمل گفت :
- چرا نی وشیما هم میتواند هر روز خدمتش را کنه .
هر دو خوشحال شدیم
حال همه ما باهم زندگی خوشی سرشار از عشق محبت با صداقت و یک رنگی داریم این همه خوشی را من از برکت یک زن فرشته صفت مثل بی بی جانم میدانم .که اندازه خوبی اش آنقدر زیاد است , که تمام محبت های روی دنیا در سینه فراغ و پر از محبتش یک جا دیده می شود . که من را یک مرد متکی به خود و انسان خوب تربیه کرده " من آرزو دارم در وطنم همه زنان مثل بی بی جانم مهربان و پاک سیرت باشند . وتا با قوت صفا قلب شان باوجود هزاران درد و رنج اما یک مرد با وجدان مثل من" ......هزاران نعیم دیگر تربیه شود .... !!!!!
2014 -10-21