ariana

ariana

Tuesday, October 21, 2014

دوچشم سیاه

داستان کوتاه از یک پسرک تنها:
نوشته فردیانا – طبیب زاده
پنجه هایم را بر پنجره ها ودر میکوبم , بازدچار خفگان ودل تنگی شده ام. ازهمه چیز وهمه کس دل تنگم , از سرنوشتم متنفرم که همه درها را برویم بسته , اما من میخواهم از بین دیوار سنگی نفرت ها عبور کنم واین در ها را بشکنانم .

چون من عاشق هستم وعاشق میمانم ! هر روز را در رویا های شیرین با تصویر دوچشم سیاهی اوآغاز میکنم 


به خاطر غریب بودنم. مرا از خود دور نکنید ..من هم میتوانم عاشق شوم .باور هایم را هنوز دوست دارم .میدانم امروز آخرین دیدارم نیست .آنقدر در سر راهش استاده میشوم .و از دور نظاره اش میکنم .تا بلاخره با آن دو چشم سیاه قشنگش و نگاه گرمش , دیوار های فاصله هاغایب گردند وپنجره قفس سینه ام , که تمام غم های دیرینه رادر آن قفل کرده ام , با چراغ عشقش و دست مهر انگیزش باز میگردد , مرا همرای خویش در آسمان پراز صفا لطافتش پرواز دهد,
.. 
       بلی ! زمزه های عاشقانه , با صدای تک تک قلبم , از آن زمان شروع شد که من هنوز هشت سالی بیش نداشتم .در آن زمان بود , که در اثر حادثه وحشت ناک , زمان جنگ های تنظیمی که کابل زیبا ونازنین به ویرانه مبدل گردیده بود. وهمه جا در شعله های آتش وحشت حریصان قدرت می سوخت . وهرکدام شان مثل شغال های تشنه در گوشه ای از کابل ماشین زره دار وتانک داشتن , گویا در یک شهر کوچک هفت حکومت بود وهفت سلطان با هفت اقلیم دیده میشد . از هر طرف راکت فیر میشد .تا نیمه های شب ما در زیرخانه ها پت می شدیم .اما بازهم از قضا بد روز گاریک راکت نزدیک خانه ما در کوته سنگی کابل اصابت کرد و در یک لحظه کوتاه پدرم , مادرم وخواهرکم همه را یک جایی از دست دادم . ترس , وحشت عجیبی مرا گنگ وخاموش ساخته بود .صدا در گلویم خفه شده بود .از زنده مانده خودم در تعجب بودم . چون من بی خبر از شعله های وحشت جنگ در دنیا کودکانه ام غرق گذشت لحظات خوشی از محل حادثه چند کوچه دور تر تشله بردنکان میکردم, .دیدم همسایه ها جمع شدن کاکایم که چند سرک دور تر زندگی میکرد. گریان ونالان به سرو رویش میزد. مثلکه دیوانه شده بود.من باوجود که همه جا خون گوشت با خاک ولوش جویچه پیشرو خانه ما یکی شده . اما باور نمیکردم مادر وپدروخواهرم مرده باشند. فکر میکردم صرف خیالاتی شده ام .هر طرف میدویدم . پدر ومادرم را در بین توته های گوشت لیش شده در سرک میپالیدم . وفتی صدای گریان ولرزان کاکایم شنیدم که 
گفت!
 
- او بچه نعیم ! بیا پیش از این که دیگر راکت بیایه! وما را هم در روی سرک لیش کند! کمک کن , زود شو! که گوشت ها را ازروی سرک جمع کنیم , من با کاکایم وهمسایه ها از روی سرک توته گوشت های پراگنده شان را از هر طرف جمع میکردیم. و در بوجی میانداختیم , من سری مادرم « با آن موی های نرمش که همیشه بوی میکردم و با لمس به موی هایش خوابم میبرد» با نیمی از تن خون آلودش را نمیخواستم , به کسی بدهم , در سینه ام محکم کرده, بودم .. اما آن سیلی کاکا یم را که همراه با بار بزرگی ذلت وخواری در زندگی ام بود..., هیچ وقت از یاد نمیبرم ! برای اولین بار حس کردم , که باید 
تسلیم سرنوشت تلخم گردم !..یتیم بی پدروبی مادر شدن را باید قبول میکردم. نیم تن خون آلود مادرم را بزور از پیشم گرفتن .در یک لحظه حس کردم همه محو شدن حباب شدن واز پیشم رفتن . تا ابد دورررررررر ودور!!
ومن بیچاره گی بی پدری و شروع بدبختی هایم باخواری وذلت بی مادری ونداشتن محبت پر ازصفا آغوش گرم مادرم راپزیرفتم.
.. 
    تا نیمه های شب گریه کردم . اشک هایم آنقدر میان هردو چشمم دویدن, که از فغانم ! ‌آسمان هم به گریه ونجوا افتاده بود 
نمیخواستم دستانم را بشویم ,چون خون مادرم یگانه یادگار بویش را هنوز با خود داشتم ,اما وقتی زن کاکایم دستان پر خون ام را
دید . گفت: 
- برو آن خون مرداره از دستانت پاک کن . زن کاکایم هیچ خوش نداشتم ..هر وقت به مادرم گپ های خراب میزد
گفتم:
-
خاله جان این خون مادرم است ! میخواهم در دستم باشد
گفت: 

- این خون مرداره یا پاک میکنی .یا در داخل اجازه نیستی, بیایی
من آنقدرگریه کردم که چشمانم مثل قلبم در آتش دوری وهجران عزیزانم میسوختند.. با خدا خود گله وقصه کردم 
- که ای خدا چرا همه شانرا از پیشم گرفتی ؟! با همین درد وغصه 
در روی حویلی خوابم برده بود.یک بار حس کردم , دست گرم پر از مهر موی های ژولیده وخاک زده ام را لمس میکند .این دستان گرمی محبت صفا ویک رنگی داشت .
- مادرم خو نبود ؟ خواب میدیدم ؟
-
نی! یک حس واقعی بود , چشمانم را باز کردم .فکر کردم از تپش زیاد قلبم از جایش جدا میشود. چشمان سیاه قشنگی شیما دختر کاکایم که با محبت به سویم میدید , و تماس دستان نازکش به موی هایم , برایم , حس عجیبی داده بود . درد ها را فراموش. کردم , آوازش چقدر لطف بود مثل بلبل خوش خوان سحری بود که میگفت: 
بچه کاکا بیخی» زود شو  -
,
- اینجه زیاد خنک اس 
باز با آن زبان شیرینش گفت: 
- بیا داخل بریم , مادرم شان نیستند. رفتن در او خانه دیگه
با دستان نازکش دستم را محکم گرفته بود گویا زنجیرعشق پاکش در آسمان ها هر دو مارا با هم پیوند میداد. در رویا ها کودکانه ام میان ستارگان آسمان همرایش بالای ابر های سفید در پرواز بودم واز خود بی خود شده بودم
     چند ماه را از دست ظلم وستم زن کاکایم به مشکل گذشتاندم .اما امید هر روز دیدن شیما مرا قوی تر وسرسخت تر میساخت    
      یک روز که هوا هم بسیار سرد بود, در حویلی ظرف ها رامی شستم که یک دفعه کاسه کلان از دستم افتاد وشکست زن کاکایم بسیار قهر شد وگفت:
- من دیگه یک دقیقه هم ترا تحمل ندارم , و او مرا بعد از چند سیلی ولگد از خانه بیرون انداخت .شیما هم خانه نبود مکتب رفته بود  از گریه زیاد نخواستم , شیما هم بیشتراز این با من زجر بکشد , رفتم ونمیدانستم کجا میروم . پاهایم به روی سرک تماس عجیبی داشتن , خاموشی همه جا مرا میترساند .وقتی نزدیک سرک خانه ما رسیدم , وحشت عجیبی دردلم خانه کرده بود . همه جا خون وتوته های گوشت تن خون آلود مادرم را میدیدم .قدم هایم گاهی تند وگاهی آهسته میشدند ومرا از شیمای چشم بلوتی ام دور و دورتر می ساخت . یک شبانه روزم در روی سرک گرسنه وتشنه گذشتاندم. یک بچه که کمی از من کرده کلان تر بود وپشت لب سیاه کرده بود مرا که روی سرک خوابم برده بود صدا زد وگفت:
. او بچه بیدار شو اندیوال اینجه جای خو نیست -
- او بچه نامت چیست ؟
: اینجه چه میکنی؟ گفتم -
: نامم نعیم است با هم قصه ودرد دل کردیم .او گفت - 
.  -نعیم بچیش غم نخور, پدری مه ره هم کشتن
. در روی سرک خو زندگی نمیشه  -
. - بیا بریم پیش خلیفه که من چند وقت اس پیشش کار میکنم 
. توام مثل مه استی برای بی پدرها کمک میکنه -
من که دیگر هیچ امید نداشتم , کالایم ره تکاندم , اشک ها وبینی ام راهمراه آستینم پاک کردم . گفتم:
! پناه به خدا - 
رفتیم ,آنجا که رسیدیم . مثل یک گراچ کلان بود چند تیر کهنه موتر , آیین های کهنه , دیگ بخار کاسه , ظروف البی , پلاستیکی ,چند دوله ,مشک آب, چند دانه رخت خواب ویک صندوق کلان دیده میشد. مردی که یک کلاه قره قل وکرتی سیاه , پیراهن وتنبان سفید به تنش بود, به طرف من خیره خیره تا وبالا سیل کردگفتم: سلام
گفت: علیکم
: - بچه نامت چه است ؟ گفتم 
نعیم!
.
گفت : کار ما اسپندی وگدایی کردن از مردم شهر اس,
-
روز بچه ها را در سرک ها میبرم .شام پس میاوریم .قبول داری باز پیش ما در کوته یک جایی زندگی میکنی
- هر چه گفتم بایدس قبول کنی ! چطور؟ چرتت بزن..!
گفتم:
 
- بلی کاکا جان ! در دلم گفتم چه کار آسانی 
چند روز بعد ما بچه ها را کوچ دادن دریک محل دوری رفتیم از شیما دختر کاکا زیاد تر دور شدم وهرروز با بچه های دیگر سرک در سرک پیش موتر ها میرفتیم. "اسپندی صیب" میدویدم اینسو وآن سو ," اسپندی" میگفتیم , ... یگان نفر پول میداد بعضی شان ما را دعو, دشنام میزد, میگفنتد : برو بچه سگ, ..مگر زن ها مهربان تر بودن..که گاهی همراه پول سیاه خوردنی یا توته نان خشک هم میدادند . یک ماه از این کار تیر نشده بود. . یک شب خلیقه ما مرا صدا کرد. گفت:
. - بیا اینجه رفتم , دیدم . یک اندیوالش هم همرایش است
اندیوالش مرد مسن با لنگی وچپن وجیلک سر شانه اش پیسه دار معلوم میشد ..پرسان کردم
- چه کارداری؟ 
گفت:
 
- بیا بچیم امشب همراه این کاکا میروی , برایت پول خوب هم میدهد.. حیران ماندم چه کار مرا دارد ؟ زیاد خوش شدم.  
گفت :
- برو رویته بشوی ! وکالا پاک از صندوق آیینی بگیر و بپوش! ..از خوشحالی در لباسم جای نمیگرفتم .به این مهربانی خلیفه یم حیران مانده بودم : وقتی خانه کاکا رسیدم . آنجا خانه مقبولی بود چند اطاق داشت , همه آنجا قالین های سرخ فرش بود. برایم برنج وگوشت آوردن , بعد یک سال بود که نان مزه دار میخوردم .چند ساعت بعد پرسان کرد. گفت چند ساله استی ؟ 
گفتم:
: نه ساله شدیم, گفت -
- خوبه به درد ما می خوری
مرا لباس زنانه داد گفت: 
! -بپوش 
 
- باز شیر آغا تو را جور میکند 
:
- کاکا من بچه استم.من کفتم
گفت:
. - میفهمم برو
! گپه گوش کن - 
: - مه خاطرت پیسه زیاد دادیم , رفتم پوشیدم , رفیقش مرا آرایش کرد. زنگ ها را در پایم بسته کرد.گفتم
 
چرا این کار ها را همرایم میکنید ؟؟
چه ؟؟؟ بازگفت:: گفت: 
: - زیاد سوال نکن با لبخند به طرفم گفت 
! خوش خوش رقص یاد میگیرم بچیم -
تو هم مقبول استی وهم هوشیار -
. ..
.:
- یک شب بعد از رقص کاکا حاجی مرا صدا کرد وگفت
 
- تو در اطاق با من خو میکنی
گفتم: 
چرا ؟؟ گفت: -  
سوال اجازه نیست.
- مه تره خریدیم
گفتم: 
-
درست است صیب .بسیار مهربان معلوم میشد ...رفتم در اطاقش هنوز خوابم نبرده بود .که به من نزدیک شد. میخواست لباسم را بکشید
گفتم: 
- چه میکنی؟ 
و گفت:
-
خوده آرام بگیر! بعد از این تو بچه من استی
خاطرت من پیسه زیاد دادم
 
- حال هر کار همرایت کنم .اجازه دارم ,,.هر قدر گریه کردم و زاری فایده نداشت .جسمم را مرد کثیف آلوده کار های حیوانی خود ساخت .هیچ نمی فهمیدم یک باره یک مرد مهربان تبدیل به یک شیطان شد
چرا اینقدر ظالم شد؟ 
در دنیا به هیچ کس نباید اعتبار میکردم .چند روز در آنجا بودم.اول مرا میرقصاند .بعدا" هرشب مرا با خود در اطاقش میبرد ..من خودرا در آنجا مثل پرنده بی پر وبال در قفس وحشت وکثافت میدیدم . من به یک حالت از استهزاء , خشم , درد , رنج و افسوس روبرو شده بودم
      اما هر وقت چشمان سیاه شیما را به یادم می آوردم. زندگی ام مثل بهار تازگی خاصی پیدا میکرد.  
یک روز صبح وقت که هنوز همه خواب بودن , از آن جا گریختم. در راه زار زار گریه به بی چاره گی و بی کسی خود را میکردم.. آن درد شدید در وجودم . مرا رنج میداد .فکر کردم اگر مادرم زنده میبود؟ حال موی های نرمش را بوسیده در بغلش میخوابیدم ,.پدرم حتمن این مرد ظالم را میکشد....مگر افسوس در این دنیا تنهایی تنها مانده بودم. ..رفتم از همه کس , بسیار دور شده بودم . ..دیدم از دور یک خانه بود. بس مانده وگرسنه بودم , معده ام از غروغور میکرد. .وقتی نزدیک شدم , یک خانه کاه گیلی دیدم یک دروازه آیینی درآنجا بود دروازه را تک تک زدم باز سرم داخل خانه کردم , دیدم یک زن آنجا بود. ونان پخته میکرد .مرا دید گفت: 
- چه کار داری؟
گفتم:
: - هیچی به گریه افتادم. گفت
-بیا داخل نزدیک که شدم , دست محبت برسرم کشید وهمراه خود بردیم , داخل خانه یک توته نان همراه چای گرم بوره دار داد گفت:
. - بخور بچیم , شوهرش کاری خشت سازی داشت .گل میساید, قالب میزد و خشت خام جور میکرد .رفتم سلام دادم 
گفت:
: - علیکم بیا بری کار آمدی ؟ گفتم
: -بلی کاکا جان 
مره یاد بده زود یاد میگیرم , چند روزپیشش کار کردم ..خوب ماهر شده بودم .زنش بسیار مهربان بود. مرا مثل بچه خودش دوست داشت .از کار زیاد دستانم درد پیدا کرده بود. شبانه آبله های دست وپایم را چرب میکردم . کمرم را بسته میکردم . تا دردش را زیاد حس نکنم. همراه شان کلان شدم .مرا مکتب . شامل کردن.نداشتن پدر ومادر را با یافتن آن زن مهربان کمتر حس میکردم.
     حال نوزده سال از عمرم را با مشقت وخواری سپری کردم. 
یک روز چاشت که ازمکتب به طرف خانه می آمدم, نزدیک همان مکتب که من درس میخوانم ,چند سرک دور تر مکتب دخترانه است. دوباره شیمادختر کاکایم دیدم , فکر کردم قلبم از جایش جدا میشد مات مانده بودم که چه کنم , شیما مرا نشناخت من صرف با چشمانم دنبالش کردم .یک بار به فکر گذشته تاریکم افتادم "اگر شیما خبر شود که سرنوشت تلخ روزگار مرا سیاه مثل چشمانش ساخته , باز دست های ظریفش را به موهایم خواهد کشید ؟" ویا از نفرت جسم ناپاکم , به فرسنگ ها از من دور خواهد رفت ؟؟ مگر من هر روزاز هر گوشه وکنار برای دیدن چشمان سیاهش ساعت ها منتظر میمانم . باور ها را هنوزدوست دارم. ...
فکر میکنم یک روز دست های نازکش باز هم موی هایم را لمس خواهد کرد. او با این عشقش که اعتماد به زندگی کردن را برایم داده بود.. یک باردیگربرایم احساس امید های تازه خواهد داد.....
چون زیبا ترین آغازم با او بود.می خواهم برای زیبا ترین پایان هم با او بمانم....!
به یاد هایم اجازه عبور.....!
ذهن نداشتن اش را هرگز هن خواهم داد.
میدانم یک روزبا درخشش نورچشمان سیاهش کدورت تاریکی های سرگذشتم را پاک خواهد کرد...!


ک بار دیگر برایم احساس امید های تازه

/
ادامه این داستان را چند هفته بعد خواهیم خواند
2014-10-20