ariana

ariana

Wednesday, May 14, 2014

( ۲ ) " بدخشان "

غلام نبی اشراقی
بدخشان شام تاریکت مرا کشت
سکوت آب باریکت مرا کشت
چرا شد خسته کوه و درّه‌هایت
کمر خم کرد نا گه ساق پایت ....


هوای صاف کوهستان گرفته
صدای هی هی چوپان گرفته
چه شد نا گه که ابرت ناله سر داد
به جای آب ؛ خوناب از جگر داد
به جای لعل ؛ خون می‌ روید از سنگ
نخواند قمری و کبکت به آهنگ
چرا عیش تو در ماتم فرو خفت
میان زخم تو مرهم فرو خفت
چرا قهر طبیعت بر تو غرّید
چرا از آسمانش سنگ بارید
به نا مردی طبیعت تاخت بر تو
ز آه و ناله کوهی ساخت بر تو
چرا آن دستهای پینه بسته
چرا آن زانوان سرد خسته
چرا آن همت سرو بلندت
چرا با آن همه سر در کمندت
کسی بر گور سردت خنده می‌کرد
به مرگت خویش را پاینده می‌کرد
برادر روز ما زانرو سیاه است
که راه ما پر از دام است و چاه است
تمام دردم از نا مردمان است
ز نا مردان این دور و زمان است
به مرگت بر لبانش خنده دارد
برایت گور سردی کنده دارد
دلم آگنده از درد و فغان است
بدخشان زخمهایت بیکران است
دل دریاییم می‌ جوشد امشب
لباس درد و غم می‌ پوشد امشب
بهار و کبک و ابر نو بهاری
به گوش سنگت آواز قناری
وطن نازد به پامیر بلندت
به لطف درّه های چون پرندت
ز شور آبشارانت همه مست
به بوی عطر تلخان تو پابست
نمی‌ دانم چه باید کرد ای دل
که دارد جسم و جانم درد ای دل
بیا تا دست هم را بر فشاریم
که از یک دشت و از یک کوهساریم
اگر ما دست همدیگر نگیریم
به دست دیگران دایم اسیریم

 شنبه
۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳ « خورشیدی »  



This email is free from viruses and malware because avast! Antivirus protection is active.