ariana

ariana

Sunday, April 13, 2014

از«خرصفتی» مورد نظر عبدالرؤوف لیوال تا«سنگر جهل» مورد نظراستاد میراکبرخیبر؛

محمد عالم افتخار
شاید خیلی از عزیزان مطلع باشند که اینجانب در اواسط سال پار؛ به سلسله مباحث پیرامون نقد اندیشه های حزب دموکراتیک خلق؛ گزارشاتی از نشست های چهل وهشت ساعته ام در 20 ساله گی با استاد میر اکبر خیبر؛ تدارک و تقدیم داشتم ولی حینی که می بایستی به بررسی نظرات استاد در مورد آنچه «سنگر جهل» بریتانیا میخواند؛ می پرداختم؛ متوقف شدم.
علت آن بود که من فرمایشات استاد درین باره را برای عده ای از هموطنان؛ غیر قابل برداشت و غیرقابل تحمل یافتم و از آنجا که پشتوانه عرایضم به جز یاد واره های ذهنی خودم؛ چیز دیگری نبود؛ نگران شدم که پرابلم های درد سر ساز بروز ننماید.
ولی سه هفته قبل؛ یکی از قلمزنان و روشنگران محترم پشتون؛ جناب عبدالرووف  ليوال؛ مقاله خیلی مختصر ولی بی نهایت  عمیق و مهمی را با فرنام «طالب وسیله ای برای منفورساختن اسلام و پشتون» به دست نشر سپردند که بار دیگر مرا در محضر استاد شهید میر اکبر خیبر قرار داد و همه فرمایشات تاریخی ایشان را برایم تداعی نمود.
بنابر این سعی خواهم کرد تا صحبت ها درین گستره را پیگیری نموده دَین مربوطه را ادا نمایم.
 
اما نخست؛ عرض تبریکات و تمنای هوشیارباش ها:
 
به حکم شعور و رسالت ملی و میهنی خویش؛ به پیشگاه ملت آگاه و شجاع و سرافراز افغانستان؛ حماسه سترگ قیام انتخاباتی و رستاخیز مدنی و دموکراتیک استفاده از حق رأی و حق انتخاب را با شعف و غرور و امید؛ تبریک و تهنیت میگویم.
مردمان سرتاسر افغانستان یعنی نه صرفاً اقوام و قبایل و طوایف بلکه به معنای کامل مدنی کلمه: ملت افغانستان؛ قسم یکپارچه و همسان و پیشبینی ناپذیر در انتخابات 16 حمل 1383 که روز سخت بارانی و بعضاً زیاد خنک و برفی بود و مورد لئیمانه ترین و ددمنشانه ترین تهدیدات و حملات بالفعل طالبان یعنی عمال آی ایس آی پاکستان و بیدادگران قرون وسطایی عربستان سعودی... قرار داشت؛ شجاعت و شهامت بی نظیری ثبت تاریخ کرده و جهانیان را انگشت به دندان نمودند!
ملت افغانستان؛ درین شهکار سترگ خویش؛ مدنیت و دموکراسی و مردمسالاری را برگزیده بر استبداد خلافتی و سلطنتی و فقاهتی و بربریتی؛ قهرمانانه؛ مُشت رد کوبیدند. آنان بر طالبانیزم و وهابیت و تحرکات فرو بربری سلفی؛ قاطعانه «نه!» گفتند.
هم ناظران و صاحب نظران افغانی و هم ناظران و صاحب نظران سرتاسر جهانی؛ این حماسه کبیر را به درستی شکست طالبان و طالبانیگری اعم از برهنه ـ یعنی موجود و تیارسئ در آنسوی خط منحوس دیورند ـ و خزیده در پوست دم و دستگاه حکومتی موجود  حامدکرزی در افغانستان؛ معنا کرده اند.
معهذا فرض خود میدانم خاطرنشان نمایم که این حماسه سترگ به هیچوجه به معنای پیروزی بی برگشت نیست و چنانکه برخی از ناظران دور اندیش و ژرف نگر در جهان هم احتمال داده اند؛ دشمنان دموکراسی و مردمسالاری و اساساً دشمنان ملت افغانستان هنوز امکانات و چه بسا اراده دارند که این پیروزی ملی را به شکست و ناکامی مبدل گردانند.
خاصه که ملت ما در گذشته ها هم بسی در امر رستاخیر ها و قیام ها و مدافعات و انقلاب ها توانا بوده و حماسه های حیرت انگیز می آفریده اند ولی در به ثمر نشاندن آنها مؤفق نمیشده اند؛ چرا که بر اساس روان ناهنجار قومی ـ قبیلوی ـ مذهبی... و خامی سیاسی و مدیریتی؛ میدان را به تیکه داران قوم و قبیله و مذهب و شیادان بالفطره و جواسیس بیگانه و دشمن رها میکرده اند.
گرچه اینک وضعیت عمومی جامعه و شعور و فهم و فرهنگ لایه ها و اقشار آن؛ خیلی خیلی تفاوت کرده است و مردم تجربه های تلخ و خفت آور از گونه های فوق الذکر را زیاد پیش چشمان خود دارند؛ معهذا نبود تشکلات سیاسی و مدیریتی (منجمله احزاب) نیرومند و سراسری ملی؛ بازهم ملت ما را به گونه تقریباً «خلع سلاح» در میدان جنگ نابرابر؛ واقع گردانیده است.
چالش مهم فرا راه تداوم پیروزی و به ثمر نشستن انتخابات شکوهمند مردم افغانستان؛ عملکرد آتی رئیس جمهور و تیم کوچک اما سخت محیل حاکم کنونی در ارگ میباشد. به نظر میرسد آنچنانکه فیصله و موضعگیری لویه جرگه مشورتی که طور عوامفریبانه و غیر قانونی توسط خود جناب حامد کرزی در مورد قرارداد امنیتی با امریکا؛ تدویر یافت؛ برای ایشان غیر منتظره و نامطبوع و غیر قابل تحمل بود؛ انتخابات و مؤفقیت آن؛ به طور اولی برای مشار الیه و شرکا؛ نامنتظره و نا دلبخواه بوده باشد.
بر علاوه؛ استخبارات پاکستان و سعودی و همسویانشان با تمامی قوت برضد این انتخابات؛ متحرک بوده از سبوتاژ ها و توطئه ها و دسایس علیه موفقیت گذار مسالمت آمیز قدرت سیاسی در افغانستان دست بردار نیستند.
علاوه بر آنچه تاکنون چه به گونه جنایات و تبلیغات طالبانی و چه به گونه سازماندهی تقلبات انتخاباتی صورت داده شده؛ یکی از مظاهر بارز نیات و اقدامات شوم و مخرب؛ میتواند فرستادن دوان دوان باصطلاح هیأت 18 نفری خارج نشینان مجهول الهویه (یا زیاد تر!) به ریاست جناب پروفیسور عبدالستار سیرت باشد که طبق گذارش ها بدواً پلان توقف انتخابات و راه اندازی سناریوی «حکومت مؤقت» را داشتند و اِلحال علی الظاهر سر زیر برف تشکیل «جبهه بیطرف صلح!!!» کرده اند.
ملاصاحب عبدالستار سیرت با استخبارات سعودی و حتی با دربار آل سعود باصطلاح خادم الحرمین الشریفین؛ وابسته گی های جانانه دارند و بر علاوه به لحاظ ایدئولوژیک و سیاسی هرگز «بیطرف» نبوده عملاً و به طرز خستگی ناپذیر در خط ارتجاع طالبانی و دسته جات گلب الدین حکمتیار موقع و موضع داشته اند.
وانگهی زمانی که برای تحرکات ایشان مدنظر گرفته شده است؛ رسانندهِ شومترین پیام هاست و همه برضد نتایج پاک و پیروزمندانه انتخابات بوده؛ مسخره کردن و تخریب پروسه گذار مسالمت آمیز سیاسی و برعلاوه نجات دادن جبهه خون و جنون سیاه طالبان و حامیان شان را از شکست و افتضاح محتوم؛ به ذهن متبادر میگرداند.
به راستی راستی پرسیدنی است که جناب آخوند سیرت و شرکا؛ درین سیزده سال کجا بودند و چرا به فکر تشکیل «جبهه بیطرف صلح!!» نشدند و انگهی اگر به راستی ملهم از تحولات مهم در افغانستان بودند؛ می بایستی لااقل پس از ختم پروسه انتخابات و تشکیل حکومت جدید؛ تشریف آورده طرح ها، ابتکارات و عزایم خود را به مسؤولان جدید افغانستان و به مردم به پا خاسته آن عرضه میداشتند.
اینجاست که این کمترین؛ به سهم و به نوبه خود؛ کافه هموطنان را به بیداری و هوشیاری و اتخاذ تدابیر مزید در برابر دسایس و توطئه های شناخته شده و شناخته ناشده دشمنان؛ فرا میخوانم!
 
و اما بعد:
 
چنانکه عرض کردم؛ سه هفته قبل؛ یکی از قلمزنان و روشنگران محترم پشتون؛ جناب عبدالرووف  ليوال؛ مقاله خیلی مختصر ولی بی نهایت  عمیق و مهمی را با فرنام «طالب وسیله ای برای منفورساختن اسلام و پشتون» به دست نشر سپردند که من به نقل از ویبسایت بزرگ آریایی آنرا به محضر انور شما پیشکش نموده و تأملاتی در مورد؛ به عمل می آورم:
 
«پاکستان و امریکا توانست که با استفاده از پشتون های  وحشی و خرمنش، اسلام و پشتونها را در نزد سایر اقوام و جهان منفور ترین ملیت نشان دهند.
یافت شدن دو ورق تذکره ی جعلی به اصطلاح قندهاری از صحنه دلخراش شهید شدن سردار احمد خبرنگار از هوتل کابل سرینا؛ ارایه کننده آنست  که پاکستان (توانست) با استفاده از عناصر مربوط به (ایدئولوژی) سلفی و وهابی متعلق به قبایل مسید وغیره ی وزیرستان شمالی با خصایل ددمنشانه، وحشیانه و خرمنش با توضیح اینکه یگانه راه جنت از افغانستان میگذرد؛  آنها را جهت حملا ت انتحاری اعزام .. و با استفاده از تذکره های افغانی که در موجودیت فساد در حکومت کرزی آنرا می توان با دادن پول، به  طور بسیار آسان به دست آورد، برای حملات انتحاری و کشتن غیرنظامیان استفاده نمود.
و .. (همچنان) عناصر زیرک و هوشیار پاکستانی با استفاده ازین اسناد (تذکره و پاسپورت افغانی) توانستند به ممالک غرب به آسانی بروند و یا در رسانه های غربی بنام پشتون افغان خود را جابجا و در پرده ژورنالست؛ به تخریب گونه ی دیگر بپردازد؛ که ده ها مثال آنرا در رادیو های غربی میتوان نشان داد.
بهرصورت گفتیم (دشمنان؛ ابلیسانه مدعی استند) که راه جنت از افغانستان میگذرد، زیرا (اینجا امریکایی ها استند!)
اگر مسئله در موجودیت امریکایی ها در افغانستان باشد به همین تعداد امریکایی ها در عربستان سعودی نیز موجود اند و حتی پایگاه های شان در آنجا مستقر است، چرا آنجا به قتل و کشتار نمی پردازند، بخاطریکه (به دعوای احمق گرانه آنها؛ گویا) راه جنت تنها از طریق افغانستان میگذرد.»
 
******
اینجانب دوستان پشتون فراوانی داشته ام و دارم که عندالموقع به بیرحمانه ترین نقد ها در مورد خرده فرهنگ ها، شخصیت ها، افراد و تاریخچه این یا آن قبیله و منطقه پشتون پرداخته اند و می پردازند؛ هم اکنون شماری از آنها نویسندگان و مبصران رسانه های گوناگون میباشند.
منجمله حدوداً 20 سال پیش که از سفری به اوکرائین بر می گشتیم؛ جناب شاه محمود حصین که یکجا با محترم استاد عبدالقیوم قویم؛ همسفرم بود؛ توجهم را از فضا به دشت های سرسبز و بیکران اروپاـ آسیای میانه جلب نمود و چون به نزدیکی آمو دریا رسیدیم؛ گفت:
ـ حالا نگاه کن که بابا ها و نیاکان ما چه عقل و همتی داشته اند و از تمام دنیا؛ فقط این همه سنگ را یافته و برای ما میراث گذاشته اند؟!
به راستی زمانیکه از فضای پهنه اوکراین تا آمودریا؛ گذشته و به دقت توجه کرده باشید؛ با ورود به فضای افغانستان از ارتفاع سه ـ چهار هزار متری؛ ناگهان فقط کوه های سربه فلک کشیده سنگی و دره های پیچاپیچ، باریک و غالباً محصور و سرگیچ کننده را می نگرید. و فقط هم؛ در همان هنگام است که در می یابید؛ محترم شاه محمود حصین؛ از چه حقیقتی سخن میگفتند.
من؛ ضرور نمیدانم؛ حقیقت مورد نظر این دوست گرانمایه ام را تفسیر کنم ولی لزوماً در آن؛ درخشش زرین بنیادی ترین اصل و پرنسیپ "آگاهی و خود آگاهی" را می یابم که مختص آدمی و منحصر به فرد انسانی است!
و آن به نظر تردید نگریستن و مورد نقد و باز اندیشی و باز شناسی قرار دادن باور هاست!
حتی باور ها به خون و خاک و خدا!
باور ها؛ پذیرفته های گذشتگان است که ناگزیر در حدود توانایی های ذهنی و تجربی ایشان؛ محدود و محصور بوده است.
کارِ نقد و باز نگری و باز شناسی باور های معمول و مرسوم که اغلباً مقدس هم پنداشته می شوند؛ پیوسته در جوامع بشری اعم از کوهنشین و بادیه نشین و شهر نشین وجود داشته است و این خصلت؛ لا اقل یکی از کلیدی ترین استعداد ها و ممیزات بشری است؛ استعداد ها و ممیزاتی که فرد و نوع بشر را از سایر حیوانات ریز و درشت طبیعت؛ سوا میگرداند.
شخصیت های انسانی که در گذشته های دورتر؛ کارِ نقد و باز نگری و باز شناسی باور ها را انجام داده و به تعدیل و تصحیح و رد و نفی باور هایی می پرداختند و باور های اصلاح شده یا نوینی عرضه داشته جماعت هایی را مؤفقانه به اینها معتقد و متقاعد می گردانیدند؛ عمدتاً "پیامبران" خوانده میشدند.
مثلاً در آخرین تحلیل؛ اساسی ترین کارنامه حضرت محمد پیامبر اسلام؛ همین (شک و تردید و باز اندیشی در باور های معمول و مرسوم اطرافیان و نیاکان و گذشته گان) بود و بر علاوه قرآن مجید؛ آیات مبین متعددی دارد که "اساطیر الاولین" و باور های گذشتگان و نیاکان اقوام و مردمان طرف بحث خود منجمله قوم نوح و ابراهیم و موسی و عیسی... را مورد نقد و رد و نفی و حتی طرف تمسخر قرار میدهد.
نفس اینکه روایات اساطیری وجود دارد که خداوند تا زمان پیامبر خاتم حضرت محمد مصطفی؛ 124000 پیامبر برای هدایت، اصلاح، انتظام باور ها و عقاید و شرایع اقوام سلف فرستاده است؛ نه تنها تائید گر روند متداوم تکامل فیزیکی و دماغی و اجتماعی و فرهنگی نوع بشر میباشد بلکه نشان میدهد که این روند طوری؛ قانونمند و پر جبروت میباشد که حتی خداوند؛ خود مراعاتِ تسلسل و تدرج در آنرا؛ بر خویش الزامی ساخته است و الا حسب عقیده بر قادر مطلق بودن خداوند؛ می بایست امر و نهی خداوندی بر بشر هم؛ به لفظ «کُن فَیکُون»؛ جاری و ساری و برگشت ناپذیر و بلا تغییر می بود؛ و اگر لزومی بر ابلاغ و ارشاد آنها به پیامبر؛ داشت بایستی فقط یک پیامبر؛ باور ها و عقاید و شرایع همه زمانی و همه مکانی و الی الابد را به آدمیان میرسانید و والسلام.
اگر دوران عمر هر پیامبر را مثلاً 100 سال فرض کنیم؛ اینجا سخن از زمان متوالی حدود 10 ملیون سال میباشد که قسمت عمده دوران عصر حجر و حالت توحش بشر اولیه را هم شامل میشود.
درین میان از پیامبرانی چون حضرت نوح؛ سخن میرود  که عمری 900 ساله داشته است و علی الوصف این عمر دراز قادر نشده است حتی عده ای انگشت شمار از قوم خود را از محافظه کاری و تعصب و غیرت بر باور ها و عقاید و رفتار های پیشین خویش؛ باز دارد و به باز اندیشی ها و دیگر اندیشی ها  که خود مظهر آن بوده؛ وا بدارد.
اینجا خیلی خیلی جالب، اندیشه بر انگیز و عبرت آموز است که قوم متعصب و متشدد و چسپیده به باور های کهن؛ ذریعه «توفان نوح» تنبیه و به طور فیزیکی از روی دنیا برداشته میشود. در قصص انبیا و پیامبران؛ موارد همانند دیگر هم فراوان است که اُمت های مرتجع و محافظه کار و وامانده در عقاید و اعمال معمول و مرسوم کهن خویش؛ توسط نزول بلیات گوناگون بر آنها؛ تنبیه و مجازات می گردند.
معنای امر این است که چون خداوند میخواسته نوع موجود حیه ای موسوم به بشر؛ به جهت انسان شدن و مکارم اخلاق و محاسن افکار و اندیشه های خلاق؛ تکامل نماید؛ حتی از برداشتن موانع تکامل و در جاماندگی یا ارتجاع و محافظه کاری به گونه نسل کشی ها هم دریغ نکرده است!
البته اینها اساطیر اند و معنای اساطیر همین است که اغلباً روایات آمیخته با افسانه ها و اوهام و احلام مردمان ماقبل کتابت و تمدن و «ماقبل التاریخ» میباشند؛ با اینهم اساطیر؛ حاوی حقایق فراوان در لفافه های رمز و تمثیل و استعاره و مجاز... استند.
به لحاظ منطقی هم؛ آنقدر عقل و فراست نیاز ندارد؛ دریابیم که اگر ابنای بشر؛ فضیلتِ نقد و باز نگری و باز شناسی باور های معمول و مرسوم و قابلیت افزایش و پالایش دانستنی ها را نمیداشتند؛ ما ـ یعنی کلیه مردمان کنونی روی زمین؛ همین حالا هم در جایی و در حالتی قرار داشتیم که انسانهای وحشی اولیه؛ قرار داشتند.
ولی در عین حال؛ با اختصار تمام عرض میکنم که به لحاظ علم نیز؛ میلان «انسان دیروز»(در باره این مقوله مباحث مهمی خواهیم داشت!) ده ها برابر نقد و باز نگری و باز شناسی باور های معمول و مرسوم؛ به طرف محافظه کاری و تقلید و تعصب بر این باور ها بوده است. چرا که توسعه ذهنی و دماغی «انسان دیروز» به حدی نرسیده بود که بتواند تصور نماید که در بیرون از محفظه باور های به ارث گرفته و به آنها معتاد شده هم؛ ممکن است زندگانی و شادمانی داشته باشد؛ لذا نه تنها شک کردن به باور ها برای «انسان دیروز» ـ ولو اندک ـ؛ مقدور نبود بلکه هراس و وحشت تولید میکرد.
برپایی دار و گیوتین و کوره های آدمسوزی و انواع ترفند های فوق وحشیانه برای «تفتیش عقاید = انگیزیسیون» به هدف جلوگیری از نواندیشی ها و دگر اندیشی های متعارض با باور های حاکمه در اروپای قرون وسطی و امثال آن در سایر مناطق مسکونی «انسان دیروز» ثبوت بیچون و چرای همین حقیقت میباشد.
علل روانشناسانه این حقیقت؛ ترس و حالت «کودک ماندگی» اکثریت مطلق افراد جوامع دیروز است. حالت «کودک ماندگی» که وارد تفصیل آن نمیشویم تا مرز «عقبماندگی؛ وحشی ماندگی و بالاخره حیوان مانده گی» امتداد دارد.
من قبلاً در مقالات پیرامون «کودکان جنگلی»؛ یعنی آدمیزادگانی که به هر دلیلی به جنگل رها شده و توسط حیوانات "به فرزندی" گرفته شده و بزرگ گردیده بودند و نمونه های فراوان آنها از قرن 18 بدینسو پیدا شده رفته است؛ به عرض رسانیده ام که: آدمیزادِ حیوان پرورده؛ به لحاظ روانی و رفتاری «حیوان» بار می آید و بدبختانه «حیوان» هم باقی می ماند!
این یعنی اینکه آدمیزاد؛ چیز هایی مانند "فرشته صفتی، انسان صفتی، حیوان صفتی، خرصفتی و..." را از "پُشت پدر" ، از "رحم مادر" و از "خون" قوم و قبیله و نژاد...، به دنیا نمی آورد. اینها از "محیط فرهنگی" به کودک بشری منتقل میشود.
طبق برآورد دانشمندان مغز و روان؛ 80 فیصد این انتقالات تا 8 ساله گی و 95 فیصد تا 18 ـ 20 ساله گی محقق می گردد.
از آنجا که در "محیط حیوانی" که کودک انسانی را بزرگ میکند؛ هیچ چیز از «فرهنگ بشری» وجود ندارد؛ مغز یعنی فرمانروای تمامی اندام های کودک با همان انتقالات حیوانی؛ بزرگ و سفت و سخت میشود.
 
*******
چونانکه رفته رفته تمامی نوع بشر کمابیش به هم متصل گردیده و در نتیجه عناصر مشترک و تمام بشری فرهنگی تشکل کرده رفته است؛ مثلاً محتویات «اعلامیه جهانی حقوق بشر» و هکذا علوم و ساینس و اخلاقیات و هنر های پسندیده عمومی را باید «کلان فرهنگ» بشری بخوانیم و به این لحاظ «فرهنگ» های اقوام و قبایل و ملت ها و حتی قاره ها؛ عبارت میشوند از «خرده فرهنگ» ها!
با اینهم ولو هرمجموعه ای را به عنوان «خرده فرهنگ» مدنظر گیریم؛ بازهم دارای اجزا و بخش های متعدد است که یکی تا دیگری تفاوت و حتی تضاد هایی به هم میرساند و درین امر عامل منطقوی و خاندانی و عشیروی و غیرذالک دخیل میباشد.
خیلی خیلی بدبختانه باید اذعان کرد که در بعضی کتله ها و قبایل و عشایر و خاندان های بسیار و بسیار منزوی، عقب مانده و پرت افتاده از انبوه های شگفته و پیشرو بشری؛ محیط های "خرده فرهنگی" خصوصاً تا دو سه قرن پیشتر؛ شباهت های کم و زیادی با همان محیط های حیوانی داشتند و در نتیجه آدم های "وحشی" و "بربر" پرورش میدادند و "آدم های انسان" به حد اقل و به ندرت و حتی به تصادف در آنها رشد و رسش میکرد.
به خاطری عرض کردم تا دو سه قرن پیشتر؛ که پس از آن تکنولوژی و تجارت و حتی استعمار؛ اوضاع را تقریباً در سراسر کره زمین؛ دگرگون ساخت و جوامع و کتله های جدا افتاده، عقب مانده و پرت نگهداشته شده هم به نحوی از انحا وارد "ارتباطات" با سایرین شدند و این واقعیت؛ خواهی نخواهی «محیط های خرده فرهنگی» مورد نظر این بحث را؛ کم و بیش متحول نمود.
ضرب المثلی داریم که میگوید: «شری بخیزد که خیر ما در آن باشد!» تقریباً به فحوای همین ضرب المثل؛ افغانستان در سال 2001 میلادی مورد استیلای ایالات متحده امریکا و قریب 50 کشور دیگر جهان در یک ائتلاف «علیه تروریسم القاعده ای و طالبانی» قرار گرفت. یکی از پیامد های مهم و ماندگار این حضور گسترده جهان توسعه یافته در افغانستانِ عقب مانده و منزوی و متعصب و طالبانی...توسعه جهانبینی و اعتلای شعور سیاسی و سایر تحولات در خرده فرهنگ های افغانستان و حتی فراتر از مرز های افغانستان بود که وارد صغرا و کبرای بیشتر آن نمیشویم.
 
*****
اگر دقت فرموده باشید؛ گفتیم که میلان «انسان دیروز» ده ها برابر نقد و باز نگری و باز شناسی باور های معمول و مرسوم؛ به طرف محافظه کاری و تقلید و تعصب بر این باور ها بوده است.
باید در عرایض بالا روشن شده باشد که این «میلان» هم؛ توسط انتقالات از محیط خرده فرهنگی؛ در آدمی نهادینه میشود یعنی پدر زادی و مادر زادی و تبار زادی نیست.
پس معمولاً خودِ خرده فرهنگ ها مانند نظام انتی بادی یا سیستم ایمینی موجود زنده؛ عناصر نرم افزاری «محافظه کاری و تقلید و تعصب» را به حد کافی دارا بوده و تحت شرایط نورمال به اهالی خود منتقل و نهادینه میکنند. در نتیجه هر آنکس که در محیط خرده فرهنگی معین کوهی، دره ای، صحرایی، شبه جزیره ای و امثال آنها؛ بزرگ شده؛ بیم و هول و هراس متداوم دارد از اینکه مبادا از چوکات ها و خطوط ممنوعه خرده فرهنگ مربوطه اش؛ پا بیرون گذارد که تخت و بختِ دنیا و آخرتش تباه و برباد خواهد شد!
خرده فرهنگ ها؛ البته این بیم و هول و هراس را صرفاً شخصی و فردی نه؛ بلکه جمعی و کتلوی نیز تولید و نهادینه میکنند و بدینجهت اکثریت پرورش یافته گان در یک خرده فرهنگ؛ بیم و هول و هراس "ماتحت الشعوری" مشابه از بی راه و گمراه شدن فکری و عقیدتی خود و سایر همفرهنگان خویش  میداشته میباشند و در مواردی زیاد؛ بیم و هول و هراس از بی راه و گمراه شدن سایرین؛ به مراتب شدید تر و نیرومند تر از مورد شخص خود؛ میباشد.
به سخن دیگر؛ روان فردی و اجتماعی تا حدود تعیین کننده؛ به وسیله انتقالات خرده فرهنگی است که ساخته شده است و ساخته میشود. هم شخصیت و فردیت مثلاً یک پشتون، یک تاجیک، یک اوزبیک، یک هزاره ... و غیره را خرده فرهنگ مربوطه اش مهندسی و ساختمان میکند و هم شخصیت و خصوصیت های رفتاری جماعت معین پشتون، تاجیک، اوزبیک، هزاره ... و غیره را.
مسلماً درین پروسه؛ وضعیت هایی منجر به بد و بدترین و خوب و خوب ترین وجود دارد و عوامل متعددی در خود واحد های فرهنگی و اهالی و اولیای آنها و نیز در مؤثرات فراتر اجتماعی و اقتصادی و سیاسی فزایندهِ محلی، منطقوی، کشوری، قاره ای و بالاخره جهانی قابل بحث و ملاحظه و دقت میباشد.
حالا با در نظرداشت تحلیلات فوق؛ اینها را که جناب عبدالرووف لیوال میفرمایند؛ چگونه میتوان فهمید:
«پاکستان و امریکا توانست که با استفاده از پشتون های  وحشی و خرمنش، اسلام و پشتونها را در نزد سایر اقوام و جهان منفور ترین ملیت نشان دهند.
یافت شدن دو ورق تذکره ی جعلی به اصطلاح قندهاری از صحنه دلخراش شهید شدن سردار احمد خبرنگار از هوتل کابل سرینا؛ ارایه کننده آنست  که پاکستان (توانست) با استفاده از عناصر مربوط به (ایدئولوژی) سلفی و وهابی متعلق به قبایل مسید وغیره ی وزیرستان شمالی با خصایل ددمنشانه، وحشیانه و خرمنش با توضیح اینکه یگانه راه جنت از افغانستان میگذرد؛  آنها را جهت حملا ت انتحاری اعزام .. و با استفاده از تذکره های افغانی که در موجودیت فساد در حکومت کرزی آنرا می توان با دادن پول، به  طور بسیار آسان به دست آورد، برای حملات انتحاری و کشتن غیرنظامیان استفاده نمود. »
با اینکه میتوانیم هم «اسلام» و هم «پشتون» را واحد های فرهنگی؛ به حساب آوریم؛ اما فحوای مطلب به درستی گویاست که هم اسلام و هم پشتون واحد های لایتجزا و همگون و بلاتفاوت در سراسر گستره موجودیت خود نیستند و نیز بدون تأثیر پذیری از هزاران عامل مؤثر دور و نزدیک فرایی؛ نمی باشند .
خوشبختانه روشن و بلا جدال است که هر فرد بشری؛ نخست در خانواده سخت کوچک به دنیا می آید؛ لهذا نخستین انتقالات خرده فرهنگی بر او؛ نمیتواند پهناور تر از حدود خانواده باشد؛ سپس کوچه و محله محدودی ایضاً با انتقالات خرده فرهنگی مختص به خود؛ او را شاید هم تا حد بلوغ میرساند و در باب مورد بحث؛ چیز هایی مانند مهد کودک، مکتب و دانشگاه و حتی پهنه هایی مانند کانون عسکری در حالت مکلفیت؛ مطرح نیست؛ صرف میتوان مسجد و حجره و مدرسه را تصور کرد که کم و کیف اغلب آنها؛ نه تنها عیان که رسوا و مفتضح هم هست!
وقتی همه اینها را در مناطق کوهی و دره ای وزیریستان شمالی و در عناصر مربوط به قبایل مسید وغیره؛ مدنظر گیریم مناطقی که بریتانیای استعمارگر از بیش از صد سال بدینسو روی مقاصد شیطانی توسط «خط دیورند» آنها را محصور و محاصره و به فرموده شهید استاد میر اکبر خیبر «سنگر جهل» خودش ساخت؛ و بعد پاکستان و آی ایس آی و ارتجاع سیاه پطرو دالر عربی در آن ترزیقات شوم و شنیع متداوم بدفرهنگی و بد روانی؛ را ادامه دادند و به سختی هم تشدید کرده رفتند؛ دیگر ظهور افراد با خصایل ددمنشانه، وحشیانه و خرمنش در آن جا ها غیر عادی و غیر منتظره نیست.
 
تفصیل و ایضاح چندین جانبه این مهم را؛ هفته آینده در محضر استاد میر اکبر خیبر؛ با رمز گشایی از مقوله مخوف «سنگر جهل» بریتانیا؛ پئ خواهیم گرفت.