ariana

ariana

Tuesday, January 21, 2014

عابده- معصومیت درد دیده در لایه های زندگی.. ..

شهلا لطیفی
بخش اول:
عابده پروین نه زیبا بود و نه ظریف. اما قلبش چو شیشه ی بلورین، خنده هایش بلند و عاداتش کودکانه بود و شادی آفرین. عابده-خاله ام را خیلی دوست داشتم با آنهمه خوبیهایش. موهایش همیش آشفته بود و طنین آوازش با سادگی ذهنش طراوت داشت و یک تناسب شیرین. یکرو بود-
ساده و معصوم و فقط خودش بود همیشه بیباک و پُرغوغا. نه تنها سادگی دماغش که چون کودک ی شفاف بود و بیآلایش مرا به وی مجذوب میکرد، راه رفتن غلتان و یکطرفه اش هم حواسم را مغشوش... میساخت و درون کوچکم را نرم از برای محافظت روحیه اش از اژده های بی عاطفه روی زمین که با تیزی زبان و کناره هایش مسخره اش میکردند. و عابده هم میخندید با یک صمیمیت بمانند اینکه از خنده های دیگران حظ میبُرد ولؤ که خنده هایشان طنین زشتی داشت و تمسخر، اما برای عابده زشتی واژه ی نبود در قالب آحساس آدمیت. برای وی همه یکسان بود- ساده و بیرنگ.
روزی ازش پرسیدم: خاله، آیا احساس درد داری که راه میروی؟
با خنده ی شادابانه گفت: - نه! و ببین که حتی دویده میتوانم.
و در اطراف آن درخت کهن سال حویلی مادربزرگ، در عقب من چون آهوی زخمیی شتابانه دوید که هر دو با شدت دوش و قوت ناگهانی مان از خنده مست شدیم و پُر از هیاهو. در تابستانها زمانیکه مکاتب تعطیل بود دوست داشتم با خالده عابده باشم پس با بسته بندی ضروریات کوچکم با شوق و شور روانه ی منزل پدربزرگ و مادربزرگ میشدم و هم خیلی دلشاد تا روزهای زیبای را با او بگذرانم.
با زیرکی هوشم از اوایل حس میکردم که خاله عابده نقص دارد اما عینأ نمیدانستم که چه و چرا؟ تا اینکه سالها بعد آموختم که خاله در کودکی معیوب شد با لغزیدنش در هنگام بازیهای کودکانه ی از روی بام منزل. وی در حالیکه با شوخی های مستانه ش در چنان بالایی به وجد بود و مخمور، ناگهانی به فرش سیاه کانکریت کبود میشود و تقریبأ پارچه پارچه. با چنان حادثه ی سرد و کرخت طبیعی و ناگهانی، خیلی آسیب مبیند. مغز نرمش با درشتی های درد و زجر سخت تر میشود و توانایی رشد و انکشاف مغز کوچکش سست تر و نامکمل. البته جسمأ هم درد میکشد. کمر و پاهای کوچکش در بند و زجرت بیماری و شکستگی سالها گرفتار میباشند که بعد از رهایی ز اسارت پوش و پلستر- توازن،شکل و زیبایی جسمی هم وجود خسته اش را وداع میگوید و ساده فکری و سکوت در تن و دماغ معصومش با درایت خانه میکنند، همیشگی. بیچاره و زار با مهر و پرستاری مادربزرگم( بی بی جان) و دیگر عزیزان فامیل به رنگ جدید زندگی آشنا میشود به رنگ سپید- رنگ صفا، معصومیت و سترگی کامل در همه گی و همه جا.
دیگر عابده سیاهی نمبیند، ظلمات انسانی، طبیعی و تاریکی های روزگار که هر یک مان را گاه و ناگاه آغوش سردی داده است از عابده و خیالات متعدد به کرکتر وی میپرهیزند مثل اینکه حادثه ی تلخ افتادنش سوغاتیی برایش دارد تا فقط سپید بنگرد، اما تا چه حد و تا چه زمان؟