ariana

ariana

Sunday, January 26, 2014

!جز بشر؛ هیچ جاندار دیگر؛ به دانش و دین ضرورت ندارد

محمد عالم افتخار
قرار بود؛ در پرتو آگاهی نوین تاریخی؛ از دورانهای سه گانه توحش، بربریت و تمدن بشر صحبت ها داشته باشیم ولی به دلایلی؛ ضرور تشخیص داده شد تا مقدماتی هنوز ذو جوانب تر در زمینه خودِ "آگاهی" و "آگاهی تاریخی"؛ ارائه گردد تا رساله مربوط؛ اثری هرچه ثمربخش تر گردد. اینک سلسله مقالات مبتنی بر دانش های معاصر درین گستره؛ به آرزوی توجه و مباحثه و نقد و بررسی جدی فرزانگان.

"آگاهی تاریخی" چنانکه در مفهوم معاصر مطرح میباشد؛ واقعیتی چنان ظریف و سیال و گوهرین است که تنها میتواند به جهات زیادی با خودِ "خود آگاهی انسان" مقایسه گردد.
 
 
درینجا میخوانید:
 
      *ـ  حمایت از دانشجو و دانشمند؛ پر ارزش ترین و نجات بخشا ترین کاریست که میتوانیم و باید انجام دهیم!
   *ـ فیزیولوژی مغز و تاریخچه تکوین شناخت بشری از آن:
   *ـ نوری که از قطران و زغال و خاکستر افغانستان بیرون جهید!
   *ـ «افزوده تکاملی» بشر چیست و در کجای او قرار دارد؟
    *ـ چرا «گوهر اصیل آدمی» بر تارک پیشرفته ترین دانش ها میدرخشد؟
  
  
 
 
حمایت از دانشجو و دانشمند؛ پر ارزش ترین کاریست که میتوانیم و باید انجام دهیم!
 
درین بخش ابراز سپاس و قدر دانی مینمایم از نویسنده و محقق ارجمند محترم نصیر مهرین که پیشنهاد بسیار عالی را در مورد تألیف کتاب درسی «حقوق بشر» و شامل ساختن آن در نصاب تدریسی صنوف یازدهم مکاتب کشور ارائه داده اند(1) ولی به گمانم تا خود ایشان و شماری وطندوست ذیصلاح دیگر همانند شان درین زمینه دست و آستین بر نزنند؛ فرزندان افغانستان از دست مسئولان کنونی معارف رژیم کرزی خیلی زود از چنین کتاب آموزشی برخوردار نخواهند شد.
اینچنین با احساس مسرت آگاهی یافتم که دانشمند گرامی محترم نادر نورزایی و یک دوست فرهیخته شان عزم تألیف کتاب درسی در عرصه روانشناسی و رواندرمانی را برای نظام تعلیمی و تحصیلی کشور دارند که مسلماً با غنای اکتشافات جدید سرشار خواهد بود(2).
هکذا ایشان کتابی به زبان انگلیسی نوشته و با تتبعات و تأملات در گستره روانشناسی اجتماعی افغانستان؛ سعی در پُر کردن بخش هایی از خلای اطلاعاتی جهانیان از روان و کلچر حاکم بر مردمان کشور ما نموده اند که مسلماً ارزشمند و مبارک میباشد. بدبختانه منجمله وجود این خلای آگاهی طی 12 و حتی 35 سال اخیر بود؛ که موجب گردید جهانیان (صرف نظر از تفرعن استعماری و خود خواهی و شیدایی "منیک دیسوردر" بعضی ها) سیاست ها و پیشامد های بسیار غلط؛ اشتباه آمیز و فلاکتباری را در قبال افغانستان و مردمان آن اتخاذ و عملی نمایند که کشور ما را بار بار به فلاکت و تباهی کشانید.
در پیوند به نوشتار هفته گذشته؛ یعنی "مژده...افغانستان وارد فراخنای علم عصر گردید!"(3) چند واکنش و تبصره قابل ملاحظه دریافت نمودم؛ یکی از آنها تلیفونی از اروپا ـ شاید هم آلمان ـ بود.
این تماس گیرنده محترم؛ بنده را خیلی ها تشویق فرمودند و از احساسات نیک و هیجانی دخترخانم هایی در قبال شعر اخیر من که در انترنیت؛ باز نشر گردیده حکایت جالب و الهامبخشی کردند و نیز بزرگوارانه فرمودند که مردم افغانستان جز از طریق اعتلای شناخت خود از جامعه و جهان و برخوردار شدن از نیروی دانشِ جوابگوی نیازمندی های عصر و زمان؛ هیچ راه رهایی و توانمندی و آزاده گی و خوشبختی ندارند.
و اما و القصه؛ ملاحظه شان در مورد بزرگداشت از محترم دکتور انصاری در آن نگارش؛ اما و اگر هایی داشت که طی صحبت یکساعته تلیفونی در مورد به تفاهم رسیدیم و ایشان حقانیت و ضرورت و مفیدیت برخورد مرا درین زمینه و زمینه های مماثل؛ پذیرفته و به سهم خویش قول حمایت از آنرا دادند.
تبصره های دیگر عزیزان هم کمابیش؛ اگرمگری دارد و لهذا میخواهم قاطعانه و البته به کمال احترام به همه؛ عرض نمایم که حمایت از دانش، دانشجو و دانشمند؛ پر ارزش ترین و نجات بخشا ترین کاریست که میتوانیم و باید انجام دهیم و حتی فرض عین دینی و ملی ماست که انجام دهیم!
مخصوصاً که ما با ظلمات جهنمی جهل مرکب سلفیت تکفیری و فقاهتی، بربریت شیوخ عربی و توحش خونریز و خاکسترساز پاکستانیستی و طالبانیستی...؛ مقابل میباشیم و از همه آنها؛ عظیمترین ضربات را دیده و سنگین ترین قربانی ها را متحمل شده ایم.
با در نظر داشت همین حقیقت اعظم؛ حتی اگر صِرف ارزش ها و اخلاقیات عبادی را مدنظر گیریم؛ هیچ ذکات و قربانی و صدقه فطر و تبرع و وقف و خیرات و بذل؛ اجر و ثوابی ندارد مگر اینکه در راه حمایت و تعمیق و گسترش دانش و آگاهی و فن و تخنیک؛ منجمله در راه توسعه و تدقیق و تعمیق جهانشناسی سیاسی ـ معرفتی در کشور هزینه شود و فرزندانِ به خصوص محتاج و محروم آن را توانایی دانشجو شدن و دانشمند گشتن ببخشاید.
تا زمانیکه این نیاز اشد و حیاتی ـ مماتی در وطن و هموطنان ما و در خواهران و برادران ما وجود دارد؛ عباداتی مانند حج تمتع و عمره و کربلا و امثالهم در خانه و کاشانه خود ما مقبول و معقول میباشد و بس؛ چنانکه در مورد؛ نصوص صریح در کتاب مقدس ما وجود دارد؛ متفکران زبده پیشین مان بر آن تأکید کرده اند و از جمله مولانای بزرگ مان ندا در داده است:
 
ای قوم به حج رفته کجائید، کجائید        معبود؛ همین جاست؛ بیائید ،  بیائید!
معبود تو؛ همسایهِ  دیوار به دیوار      در بادیه سر گشته؛ شما در چه هوائید؟
 
(معلوم است اینکه در اغلب نسخه های این شعر؛ به جای «معبود»؛ از کلمه «معشوق» استفاده شده است؛ ولو که این امر توسط خود مولانا صورت گرفته باشد؛ منجمله به دلیل خود سانسوری و رعایت جهل و جمود فقاهتی حاکمه است؛ نه به لحاظ دستور زبان و نه به لحاظ معنی و مراد ادبیاتی؛ اینجا کلمه «معشوق» مناسبت و مقبولیت ندارد.)
باری؛ مسلم است که ما همه گان علی السویه درک درستی از علم و دانش و دانشجو و دانشمند... نداریم؛ در خرده فرهنگ های مان که از نوزادی به بعد به خورد مان داده شده میرود؛ علم و عالم عبارت است از ملا و کسانی که ریش و عبا و قبا و دستاری به هم زده اند؛ ولو اینکه مانند جُهال طالبی حتی الف به جگر نداشته هرگز به پای درس مدرسی و به دروازه مدرسه ای ننشسته باشند.
در سالیان؛ اخیر شیخ های سلفی و حکام وهابی عرب؛ اساساً به پیروی از دکتورین «بازی شیطانی» انگلیس و شرکایش؛ تحت نام "مدرسه های اسلامی"؛ هزاران جهلکده را مخصوصاً در پاکستان و نوار مرزی قبایلی؛ برپا داشته و تمویل و تسلیح میکنند؛ که اساساً ترور و تروریزم انتحاری را به نوباوه گان محتاج، دزدیده شده، به گروگان گرفته شده یا داوطلبان فریب خورده و تحمیق شده می آموزند و همه را به نام «علوم اسلامی» تبلیغ و تلقین مینمایند.
مفرزه های تروریستی القاعده، طالبان، حزب التحریر، جیش محمد، سپاه صحابه و صد های دیگر اساساً مولود و مخلوق همین جهل کده های شوم و جهنمی اند. وضع بخش زیادی از مکاتب و حتی دانشگاه (پوهنتون) ها و باصطلاح اکادمی های بسیاری از کشور های مرتجع عربی و پاکستانی و ایرانی ... نیز چندان تفاوتی با مدرسه های پاکستانی و وزیرستانی و طالبستانی ندارد.
گویا پول های سرشاری که برای تداوم و حتی توسعه اینهمه جهلکده مصرف میشود؛ علی الظاهر پوشش خیرات و ذکات و تبرعات و قربانی ها و صدقات... دارد یعنی کار عبادتی و محضاً لی اللهی جا زده میشود و بدینگونه نه تنها به چشم مردمان مؤمن و مسلمان خاک پاشیده شده ماهیت جنایتکارانه و ضد انسانی این پروژه های سیاسی و جنگی و فاشیستی و تروریستی وارونه یعنی نامجرمانه و انسانی و اسلامی وانمود میگردد بلکه با فریب و تهدید و تخویف؛ به همین راستا از جیب های مردمان زیاد مؤمن ولی ساده؛ و مسلمان ولی محروم از دانش حقیقت دین و مسلمانی؛ پول های فراوانی برای این جهلکده ها کشیده میشود که تفصیل آن اینجا میسر نیست.
در سالیان پسین با سوء استفاده بیشرمانه از تکنولوژی عصر یعنی رادیو و تلویزیون و ستلایت و  انترنیت و مطابع و غیره هم؛ انواع پروژه های ایدئولوژیک سیاه و کثیف ارتجاعی؛ و برای خلق ها و ملت هایی چون افغانستان تباهکن؛ راه اندازی گردیده و بازهم به نام تمویل و تجهیز آنها از مردمان مقیم و مهاجر کشور ها و سرزمین های مختلف با لطایف الحیل شیطانی؛ اعانه و ذکات و عشر و «فاند ریزینگ» و چه و چه طلبیده و گرفته میشود.
البته سرمایه اساسی اینهمه؛ پول های استخباراتی یعنی فوند های جاسوسخانه های دشمنان بشریت و دالر های باد آورده منابع نفت و گاز و عواید سرسام آور اماکن مقدسه و مقدس وانمود شده میباشد؛ ولی اینکه از مردمان و ملت ها هم برای آنها اعانات و صدقات وغیره می طلبند؛ تشریفات جادویی برای دزدیدن ایمان و باور آنهاست و به طریقِ این نمایشات و تبلیغات و تلقینات است که به مردمان قبولانیده میشود که گویا همه این پلانها و پروژه ها؛ اسلامی و الهی و فرض و واجبِ مقرر بوده؛ گویا ماهیت پلید و شوم و شیطانی و ضد مردمی و ضد اسلامی و ضد انسانی ندارد.
خوشبختانه؛ به موازات این افراط گری های اکستریمیستی و سوء استفاده های شنیع بی سابقه از دین و احساسات مذهبی مسلمانان؛ نهضت های خیلی توانمند و کارساز و توانمند شونده و کارساز شوندهِ روشنگری ی قرآنی و پالوده سازی دین اسلام از خرافات و اسرائیلیات و تحریف و کتمان و غلو... که حتی از فردای شهادت حضرت محمد پیامبر؛ آغاز گردیده و ادامه یافته است؛ نیز به راه افتاده و میرود که مانند سیل خروشان؛ بیخ و بنیاد سیاست بازی های تروریست ساز بربر های عربی و پاکستانی و همدستان وحشی شان را بر کَنَد و برای همیشه مسلمانان را از این ننگ و خفت خونین و مرگبار و قبرستانی و مزیداً از عقب مانده گی وحشتناک علمی و تمدنی نجات ببخشاید.
بنده در همین راستا؛ حتی الامکان از ستیژ پیشرفته ترین دریافت های علمی و ساینتفیک عصر میخواهم؛ سلسله مباحث فشرده ولی سخت حیاتی را آماده و خدمت عموم تقدیم بدارم تا منجمله دید و دریافت همسان و درست و دقیق پیرامون مفاهیم و حقایق مقولات علم و دانش و دانشجو و دانشمند فراهم شود و عزیزان از توهمات جاهلانه یا ابلیسانه ترویج شده درین موارد؛ رهایی یافته و من بعد؛ جهل و سفسطه و شیطنت و فریب و ریا و جادو و جمبل و اهل آنها را؛ با مقولات مشعشع دانش و دانشجو و دانشدوست و دانشمند و دانشگاه و دانش گستر...؛ خلط و اشتباه نفرموده و در حد نیاز و توان خود با اینها برخورد و پیشامد مناسب و زیبا و رسا و فخر آفرین اتخاذ نمایند.
آخرین اکتشافات علوم تجربی معاصر؛ نشان داده است که علم و دانش و کلیه اجزای شناخت و بینش و دریافت بشری از واقعیت جهان هستی و کنش و واکنش با آنها؛ تنها و تنها به عالیترین معجزه تکامل و آفرینش یعنی مغز و دماغ بشری منوط و مربوط است؛ توهمات مبنی بر اینکه؛ اینها و مفاهیمی مانند ضمیر و وجدان و حتی روح و حیات به قلب و جگر و امعا و زیر ناف... ربط دارد؛ چیز هایی بوده است؛ ناشی از کم توانی اندیشه ای و فکری و دریافتی ی گذشتگان ما.
 
دانستنی های عمومی و مقدماتی:
 
"آگاهی" و به ویژه "خود آگاهی" یکی از موضوعات بحث بر انگیز در علم امروز است. اثبات شده است که در اجداد انسان از دو سه میلیون سال پیش بر تعداد سلول های کورتیکس )قشر خاکستری) مغز افزوده شده رفته است. هریک از قسمت های کورتیکس مغز وظیفه مشخص دارد و در عین حال همه قسمت ها با هم در ارتباط بوده در انجام وظیفه معینی که از بخش مربوط خواسته شود؛ آن را مساعدت  میکنند.
خوشبختانه اکنون؛ بخش ها در کورتیکس؛ خیلی ها مشخص و شناخته شده استند مانند: قسمت ارادی، قسمت غیر ارادی، قسمت فرمان های حرکتی اندام ها، بینایی، تکلم، بویایی، شنوایی، چشایی (مزه)، خواندن و نوشتن، تشخیص درد، گرما، لمس، احساس، جهت یابی فضایی، محاسبات ریاضی، تشخیص چپ و راست، تشخیص رنگ، درک صدا و موسیقی، پردازش دستوری گفتارها، حافظه، اخلاق، احساس امنیت؛ غرایز جنسی، عشق و دلدادگی، تنفر و تعصب، خنده و گریه، کنترول پشیمانی و اندوه، حفظ سطح هوشیاری، کنترول خواب، تنفس، گردش خون و مهمتر از همه آینده نگری (که البته محلی برای اضطراب و نگرانی هم میباشد.)
اغلب اینهمه درست در قسمت پیشانی در کورتیکس مغز قرار دارد و توسط معاینات ستی سکن (عکسبرداری مغزی)، MRI (ثبت امواج)، EEG ... و تصویر سازی طبی توسط پردازش های کامپیوتری نه تنها قابل شناخت و اندازه گیری و تشخیص و آسیب شناسی اند، بلکه امکانات گسترده درمان بیماری ها و ناهنجاری ها در هربخش به وجود آمده است.
ولی این سوال که ذات آگاهی و خود آگاهی انسان در مغز چگونه متحقق میشود و اینکه آدمی تصمیم میگیرد و انتخاب میکند که ارگانیزم (وجود)ش چه و چطور بکند و چه و چطور نکند؛ دقیقاً چگونه و توسط کدام سلول ها با چه عمیلیه هایی انجام میگیرد و یا به عبارت صریحتر؛ اینکه مرکز اصلی وجود ما کجاست و آنچه خودِ خود ما را تبیین مینماید؛ از چه قرار است؛ هنوز به دقت علمی شناخته شده و مکشوف نمیباشد.
مگر به نظر میرسد که بالاخره دانشمندان مربوط؛ رمزکلید هایی از مسئاله پیدا کرده اند.
البته باید خلط مبحث نگردد؛ اینجا فقط منظور خود آگاهی انسانی است که اصطلاح دقیق علمی بین المللی آن Consciousness میباشد. رمز کلید های مورد نظر از آنجا به دست آمده است که دانشمندان متوجه شدند؛ این مسئاله را با قوانین فیزیک کلاسیک نمیتوان حل کرد و باید در فیزیک کوانتوم به دنبال درک خود آگاهی انسانی؛ باشیم.
برای عزیزانی که آمادگی داشته و مشتاق درک مفاهیم عمیقتر علمی اند؛ عرض میشود که قوانین فیزیک کلاسیک؛ به وسیله مدل های الگوریتمی و محاسباتی؛ توصیف میشوند؛ چیزی مانند برنامه نویسی کامپیوتر. مگر منجمله راجرپنروز فیزیک دادن و ریاضی دان انگلیسی طی تحقیقاتش نشان داده که مغز؛ غیر از تعاملات الگوریتمی و محاسباتی؛ یک یا چند تعامل(عملکرد) غیر محاسباتی هم دارد. بناءً او مدعی شده که فیزیک کلاسیک نمیتواند؛ مبین خود آگاهی انسان باشد؛ چونکه ذهن انسان فراتر از یک کامپیوتر عمل میکند. مثلاً در فیزیک کوانتوم؛ مشاهده تابع موج به صورت ذره کاملاً تصادفی میباشد و محل ثابتی ندارد تا جاییکه گفته میشود؛ عمل مشاهده یک ناظر؛ موجب تبدیل یک موج به یک ذره میشود.
درین مورد منحیث مثال قابل فهم عموم؛ میتوان از نور خرشید یا لامپ؛ مدد گرفت. نور حاصل ذراتی است که فوتون نامیده میشوند و از اینکه در خلا نزدیک به 300000 کیلومتر فی ثانیه؛ حرکت و شتاب دارند، در همان مفهوم موج و تابع موج میباشند لذا محل ثابت برای موج ـ ذرهِ نور وجود ندارد الا برای ناظر که آناً نور را می بیند.
اینکه موج ـ ذره نور «شکار» میگردد و به دام می افتد نیز؛ به همان معناست که عمل مشاهده یک ناظر؛ موج را به ذره؛ تبدیل مینماید. اینجا ناظر؛ عکاس و صفحه عکاسی است؛ آنچه در یک «آن» در صفحه عکاسی افتاده و توسط ماتریال های ویژه حبس و قید گردیده است؛ مجموعه فوتون ها اند که خلع موجیت و حرکت شده اند.
به هرحال راجر پنروز یافتن مکان کوانتومی را برای خود آگاهی ممکن میداند.
مزیداً دکتور استوارد همروف؛ رئیس مرکز مطالعات خود آگاهی دانشگاه  آریزونا و پزشک متخصص بیهوشی؛ برای کشف مکانی برای خود آگاهی کوانتومی بر روی نیورون های مغز مطالعاتی کرده است. به نظر او میکروتوبول ها؛ که یکی از اجزای مهم اسکلیت سلولی استند؛ مکان مناسب برای پردازش خود آگاهی میباشند؛ او وجود امواج گاما را در نوار های مغزی؛ ناشی از همین پردازش کوانتومی دانسته است. هم فاز شدن ذرات در سلول های زیاد مغز نیز میتواند برای پردازش خود آگاهی باشد.
رویهمرفته هنوز راه درازی در پیش است تا علم بتواند نتایج قطعی درین راستا به دست دهد که تصرفات سازنده درمانی و بهداشت را در نفس خود آگاهی؛ ممکن گرداند.
ولی میدانیم که طب توسط دارو های بیهوشی، خود آگاهی را متوقف میکند تا ساعات متوالی، مداخلات شفابخش و نجات دهنده جراحی، تبدیل و پیوند اعضا وغیره را در ارگانیزم انسان؛ به شمول خود دماغ انجام دهد. بدینگونه مسلم و آفتابی است که خود آگاهی، نهایتاً عملیه مادی و طبیعی است و نه چیز معنوی به مفهوم ماورالطبیعی.
گرچه برخی از دانشمندان؛ دنیای امواج و ذرات و کوانتوم را؛ دنیای موازی با دنیای فیزیکی (به مفهوم کلاسیک آن) میخوانند چرا که اغلب قوانین دنیای فیزیکی کلاسیک؛ با قوانین دنیای کوانتوم همخوانی ندارد، معهذا این «دنیای موازی» و اصولاً همه دنیای های موازی متصوره منجمله دنیای احتمالی پادماده ای؛ در آخرین تحلیل اشکالی از هستی واقعی استند؛ همه زمان و مکان و ابعاد دارند.
تا همین یکی دو قرن پیش هم تصور میشد که ماده؛ فقط در 3 حالت گاز، مایع و جامد وجود دارد؛ ولی اکنون علوم فیزیک؛ کم از کم 6 حالت ماده را در زمین می شناسد: حالت گاز؛ حالت مایع، حالت جامد؛ حالت پلاسما (یونیده)، حالت چگالِ بوزـ انشتین و حالت چگالِ فرمیون. (دو حالت اخیر قریب به طور کامل به دنیای کوانتوم تعلق دارند.)
در کیهان؛ حالات شناخته شده ماده هنوز بیشتر میباشد؛ مثلاً «ماده تاریک» و «انرژی تاریک»؛ که عظیمترین بخش واقعیت جهان هستی را در بر دارند. بر علاوه ماده در حالت واقعیتی وجود دارد که ما آنرا «هیچ» میخوانیم. «هیچ» در فیزیک؛ عدم محض نیست، «هیچ» عبارت است از حالت بهم خوردن ماده با پاد ماده؛ ماده ها و امواج دارای بار های الکتریکی مثبت با ماده ها و امواج دارای بارالکتریکی منفی. مثلا الکترون که دارای بار مثبت میباشد؛ هرگاه با ذره همسان خود که دارای بار الکتریکی منفی باشد؛ برخورد نماید؛ همان «هیچ» میشود.
در هنگام مصرف انرژی برق؛ در واقع الکترون ها با ضد الکترون ها (چارچ منفی) همجوشی کرده «هیچ» میشوند. ولی محو و معدوم نمیگردند؛ علاوه بر اینکه انواع انرژی را به وجود می آورند؛ به حالت «هیچ» گذار مینمایند. در فعل و انفعالات کمپیوتری گذار الکترونها از حالت موج ـ ذره (باردار) به حالت «هیچ» و باز به حالت موج ـ ذره به تناوب و تواتر صورت می پذیرد.
اینکه گفته میشود؛ جهان ما از «هیچ» به وجود آمده است؛ نیز دارای یک چنین معنایی است. طبق "مدل استاندارد"؛ بیگ بانگ یا انفجار بزرگ بایست از گذار «هیچ» به انرژی و سپس تبدیل به انواع ماده به وجود آمده و موجب هستی یابی عالم گردیده باشد. بدینگونه میتوان قانون تبدیل و بقای ماده و انرژی در طبیعت را نیز درک کرد!
ما در دنیای فیزیکی و اغلب با چشمان و حواس غیر مسلح؛ هئ تبدیل ماده به انرژی را می بینیم و حدوداً قبول و باور داریم؛ ولی در اطراف ما همه سو؛ انرژی ها هم به ماده تبدیل شده میروند. نور خورشید به طریق فتوسنتز در نباتات؛ به اجزای ماده وجود آنها مبدل میشود و یک فیصدی بزرگ اجسام جنگلی؛ (و به تبع آن مواد سوخت فوسیلی چون زغال سنگ و نفت و گاز...) همان انرژی خورشید و سایر پرتو های کیهانی است و این مزید برآن است که خورشید با بخشیدن انرژی به پوشش گیاهی و نباتی زمین؛ تمامی عملیه سوخت و ساز آنها را میسر میگرداند. اینچنین حیوانات آبی و خشکی هم؛ هردو بهره را از انرژی خورشید و پرتو های کیهانی می برند.
اینهمه عرایض نسبتاً بغرنج را به خاطری آوردم که برای ادراک فیزیولوژی مغز بشری؛ دقت بر آنها و دانستن آنها؛ ضرورت انصراف ناپذیر دارد.
 مغز؛ مانند هیچ کدام از سایر ارگان های بدن نیست و لهذا کارکرد ها و خصوصیاتش با هیچ کدام از این ارگانها قابل مقایسه نمیباشد. مغز تا حدودی بسان یک کامپيوتر قدرتمند؛ دارای بخش های سخت افزاری و نرم افزاری است و بیشتر با امواج الکتریکی؛ کار مینماید. دانشمندان محاسبه کرده اند که مجموع نیروی الکتریکی یک مغز بالغ؛ میتواند یک چراغ 10 وات را روشن نگهدارد.
وزن  مغز يک انسان بالغ حدود 1.5 کيلوگرم است. اگرچه مغز تنها 2 درصد وزن کل بدن را تشکيل مي دهد، اما حدود 20 درصد انرژي و اکسیژن آن را مصرف مي کند. مغز شامل میلیارد ها سلول عصبی میباشد و قسمت اعظم مغز متشکل از آب است. مغز بشر معاصر؛ 3 برابر بزرگتر از مغز ديگر پستانداراني است که از نظر اندازه ي بدني با انسان  برابري مي کنند.
 
  فیزیولوژی مغز و تاریخچه تکوین شناخت بشری از آن:

مغز از فعال ترین و در عین حال آسیب پذیر ترین اعضای بدن بوده و در حالی که جزء کوچکی (2 فیصد) از ساختار ماست اما برای تأمین تغذیه خود احتیاج به بیش از یک لیتر
خون در دقیقه دارد. زیاد بودن میزان سوخت و ساز مغز است که مقاومت آن را نسبت به کمبود اکسیژن و گلوکز بسیار کم می کند. یاخته (سلول) های مغز بیش از چند دقیقه توانائی کمبود اکسیژن را ندارند و در صورت ادامه هیپوکسی برای همیشه قدرت پردازش خود را از دست می دهند. از دست رفتن قدرت پردازش؛ به صورت تضعیف مشاعر و خلاقیت فکری نمایان میگردد.
 


اگر تصاویر سی تی اسکن مغز طبیعی با سی تی اسکن مغزی که اکسیژن به آن نرسیده مقایسه شود، به وضوح می تواند شدت آسیب وارده را به طریق میزان کم شدن ضخامت قشر مخ ارائه دهد.
یکی از دلایل مهم ضربه پذیری مغز؛ فراوانی تعداد سلول ها و ارتباطات یاخته های آن با یکدیگر است. هرسلول مغزی با حد اقل 10000 سلول دیگر در ارتباط میباشد.
از حدود سه میلیون سال پیش، به طور روز افزونی، به وزن مغز همه انسان نماها اضافه شده است، مگر این افزایش در اجداد بشر؛ خیلی ها زیاد بوده است تا جاییکه اکنون حجم مغز یک انسان نما(بوزینه، گوریل، ارنگوتان..) حدوداً پنجصد سانتی متر مکعب است، ولی در انسان این حجم به یکهزار و پنجصد سانتی متر مکعب می رسد.
تعداد یاخته های مغز ما حدود پنج تا ده هزار میلیون بوده که با هم شبکه بسیار پیچیده ای از ارتباطات عصبی را درست می کنند. این تعداد یاخته در جانداران پست کمتر است و در نتیجه ارتباطات عصبی آنها ضعیف تر می باشند.
مدارهای الکتریکی فعال، پایه و اساس کار مغز را تشکیل می دهند که به صورت سطح هوشیاری جلوه گر می شوند. مغز جزء لاینفک پدیده حیات بوده و سایر اعضاء ناگزیر از فرمانبرداری آن استند.
از قدیم در ضمیر انسان همیشه این پرسش مطرح بوده که چه چیز باعث زنده و فعال بودن ما می شود؟ حیات کجاست ؟ روح چیست ؟ و نتیجتاً در این مورد؛ بحث های زیاد فلسفی، دینی و علمی وجود داشته است و وجود دارد.
حدود چهار هزار سال پیش؛ سومری ها، آشوری ها و مردم بین النهرین، سرچشمه حیات را در کبد(جگر) می دانستند. در زمان فراعنه، مصری ها معتقد بودند که همراه با مرگ انسان روح یا «با» از بدن پرواز می کند. آنها باور داشتند که روح انسان در قلب و احشاء او می باشد.
در زمان تمدن طلائی یونان قدیم، حدود چهار صد سال قبل از میلاد؛ افلاطون، به دلیل این که ستارگان و عالم به صورت کروی بودند و مغز نیز گرد بود، وجود روح را در سر می پنداشت.
ارسطو که خود شاگرد افلاطون بود، برعکس، می پنداشت که حیات انسان در قلب اوست و محتملاً برهانی که این طرز فکر از آن نشأت گرفت عبارت بود از مُردن حیوان با از دست رفتن گردش خون بدن.
با شروع مسیحیت و ابتدای تمدن روم، در حدود دوصد سال بعد از میلاد، به اعتقاد ابن سینا، جالینوس با کالبد شکافی های خود به وجود بطن های مغزی پی برد (دو بطن در طرفین؛ یکی در وسط و یکی در پشت ساقه مغز).
همچنین، او که پزشک گلادیاتورهای رومی بود شدیداً با گفته های ارسطو، مبنی بر اینکه محسوسات و حیات در قلب جای دارند، مخالفت داشت. وی با بررسی های آزمایشگاهی مشاهده کرد که هرگاه بر روی مغز حیوانی فشار آورده شود بلافاصله بدن او فلج می گردد؛ در حالی که فشار بر روی قلب این حالت را بوجود نمی آورد. متأسفانه شدت نفوذ عقاید افلاطونی و ارسطوئی آن چنان زیاد بود که افکار جالینوس مورد قبول عام واقع نشد.
اصول طرز تفکر قرون وسطائی را در ادغام افکار جالینوس و افلاطون می توان دانست. پس از گذشت زمان اعتقاد بر این قرار گرفت که بطن های طرفین مغز مرکز دریافت محسوسات بوده که بتدریج در بطن سوم تبدیل به منطق شده و نهایتاً در بطن چهارم به صورت حافظه باقی می مانند. این روند فکری بیش از یکهزار و سه صد سال دوام آورد.
از جمله پژوهشگرانی که در تغییر طرز فکر آن دوران نقش مهمی را بازی کردند؛ لئوناردو داوینچی بود. او با کالبدشکافی های خود دریافت که محسوسات به تالاموس میروند و هم او بود که قالب مومی بطن های مغز گاو را ساخت. حتی داوینچی نیز در سده پانزدهم تحت تأثیر شدید افکار «جالینوس ، افلاطون» قرار داشته و مصّر بود که بطن سوم، و نه بطن های طرفین، مرکز حواس پنجگانه می باشد. مخالفت داوینچی با پاره ای از اصول سنتی و حاکمه در مورد فرضیات علمی و سعی او در رواج کالبد شکافی باعث شد که کلیسا با او سخت مخالفت کند به طوری که درسال 1515 حکم اخراج او از روم توسط پاپ امضاء شد.
بت شکن بعدی، در مورد تفحص در علوم، 
دکارت بود . برخلاف داوینچی، دکارت علاقه ای به کالبد شکافی نداشت و ظنّ او در مورد امکان اشتباه حواس پنجگانه باعث شد اصول تفکر را در پژوهش بنیان گذارد .
در قرون شانزدهم و هفدهم افکار راجع به نحوه عملکرد مغز در مورد حیات انسان هنوز از آنچه در قرون گذشته رواج داشت نشأت می گرفت. در نموداری که دکارت وصف می کرد طرح کلی این بود: حیات انسان در کبد بوجود آمده و به قلب می رود. از قلب به قاعده مغز رفته پس از مخلوط شدن با هوای تنفسی از طریق غده کاجی به بطن های مغز می ریزد. سپس روان از طریق روزنه های متعدد وارد مجاری باریکی شده و از آنجا به اعضاء مختلف حرکتی، مخصوصاً ماهیچه ها، می رود.
نا گفته نماند که پیشرفت علوم و فلسفه در مشرق زمین بین قرون هشتم و یازدهم پر رونق  بوده و اغلب پژوهشگران "دوران طلائی تمدن اسلام" در نشان دادن تشریح (اناتومی) انسان از نمودار های هندسی استفاده می کردند. چنانکه شهرت پژوهشگران و اطبائی همانند «رازی» در سده دهم و «ابن سینا» با کتاب قانون وی در سده یازدهم هجری خیلی ها بالا گرفت.
بالاخره رسالت بزرگانی در علوم مانند داوینچی و ابوعلی سینا بدست کالبد شکافانی مانند «وسالیوس» و «توماس ویلیس» افتاد. بتدریج تشریح؛ دقیق تر و بهتر شد به طوری که دقت «وسالیوس» در ثبت جزئیات تشریح مغز کاملاً آشکار است.
گرچه از قرون شانزدهم و هفدهم بر همه دانشمندان آشکار شده بود که مرکز حیات و منطق و مشاعر در مغز می باشد ولی این که مشخصاً کدام نقطه از مغز چه چیزی را کنترل می کند هنوز مشخص نبود. معهذا تصوراتی که گاهی اوقات نیز منجر به استفاده های نامشروع از علم بشود؛ رواج داشت.
یکی از پدیده های بسیار جالب سده هجدهم که شبیه به «کف شناسی» بود به نام «فرنولوژی» خوانده می شد. بانی فرنولوژی شخصی بود به اسم «ژوزف گال». این فرد زرنگ در پی آن بود تا روشی را پیدا کند که توسط آن بتواند شخصیت فکری و شعوری شخص را بیان نماید.
«گال» متوجه شده بود دانش آموزانی که چشم های مشخص و برجسته ای دارند دارای ضریب هوشی بالائی می باشند. به همین دلیل او به زندانها، دبیرستانها و دیوانه خانه ها رفت تا بتواند فرمولی پیدا کند که بتوان به وسیله آن از وضع ظاهری سر یک نفر به ذات او پی برد.
آقای گال سطح سر را به مناطقی تقسیم کرد که هر کدام گویا برحسب برآمدگی و فرورفتگی بخصوصی که داشتند بیانگر یک صفت خاص فرد بودند. فرنولوژی در قرون هجدهم و نوزدهم در بیشتر جاهای اروپا رواج کامل داشت.
کلینیک های مخصوص فرنولوژی در اروپا تأسیس شده و به آمریکا نیز سرایت کرد. به این ترتیب در می یابیم که حتی تا سده هجدهم و اوایل سده نوزدهم نیز در بررسی کارکرد مغز در مجامع علمی از هم گسیختگی کلی وجود داشته است.
ضربه اصلی به فرنولوژی زمانی وارد شد که در اواسط سده نوزدهم حادثه غیر منتظره ای در آمریکا اتفاق افتاد و نیز چشم های تیزبین طبیبی در اروپا اساس آن را در هم ریختند.
داستان از این قرار بود که در فرانسه جراحی به اسم «پیربروکا» بیماری را با ضعف طرف راس و گنگی پیگیری می کرد. درمانهای معمولی تأثیری نبخشیده و بیمار مزبور نهایتاً فوت کرد. خوشبختانه «بروکا» در اندیشه بود و بلافاصله بیمار را کالبد شکافی کرده و در مغز او ناحیه ای را پیدا کرد که بر اثر سکته مغزی از بین رفته بود. « بروکا» برای اولین بار رازی را که در قرون گذشته بر بشر نهفته بود برملا کرد که آن اختصاص مناطق مختلف مغز به وظایف مشخص و ویژه ای بود. او مبنای پژوهش هائی را گذاشت که بعداً ما را قادر کردند تا سطح مغز را بر حسب کار ویژه ای که انجام می دهد تقسیم بندی کنیم.
در همان ایام در منطقه صخره ای ایالت «ورمانت» آمریکا حادثه مشابهی رخ داد. کارگران به شدت مشغول نصب ریل های آهن بودند. سرکارگر «گِیج» در حال بررسی علت عمل نکردن انفجار باروت بود که جرقه ناشی از برخورد دیلم با سنگ موجب انفجار و پرتاب آن به بیرون و مجروح شدن پیشانی او گردید.
جراحت مغز آقای گِیج بتدریج در بیمارستان التیام یافت ولی اثرات آن بر روی شخصیت او غیرقابل باور و انکار بود. این حادثه آقای گِیج را از فردی جدی و وقت شناس و با ادب تبدیل به شخصی انفعالی، بی ادب و لاابالی کرد. در حالی که قبل از سانحه او به فکر خانواده و آینده خود بود، بعد از آن دربدر شد و به دور از خانواده آس و پاس و گمنام درگذشت.
دو حادثه بالا تاکنون مبنای تشخیص تشریحی امراض مختلف توسط طبابت اعصاب داخلی می باشد. کشف جنبه دیگر کارکرد مغز (فیزیولوژی) مستلزم آزمایش های بسیار ساده «گالوانی» در ایتالیا بود.
گالوانی برای اولین بار ثابت کرد که در مغز حیوانات الکتریسیته وجود دارد. از جمله تفریحات او این بود که در شب های توفانی سر برقگیری را به مغز قورباغه و پای قورباغه را توسط سیمی به زمین وصل می کرد. سپس او با کمال تعجب مشاهده می کرد که هنگام رعد و برق بدن قورباغه به تشنج در می آید. «گالوانی» پیش بینی کرد که در مغز انسان و حیوانات چیزی به اسم «الکتریسیته حیوانی» وجود دارد. ایده وجود «الکتریسیته حیوانی» اختراع «گالوانومتر» را در سال 1820 موجب شد.
کشف الکتریسیته و تحریک پذیری مغز توسط آن به وسیله «فریش و هیتزیک» دو دانشمند آلمانی در اواخر سده نوزدهم به انجام رسید. این دو دانشمند مشاهده کردند که تحریک سطح مغز باعث تحریک و حرکت ناگهانی اندامهای مربوط به آنها می شود.
مجموعه مشاهدات کلینیکی بیماران صرعی توسط «جاکسون» در انگلیس به همراه نتایج حاصل از آسیب های وارده به سطح مغز توسط «فلورنس» فرانسوی، «گولتز» و «مانک» آلمانی مقدمه ای شد برای بسیج همگانی به منظور یافتن نقاط ویژه ای از سطح مغز که مسئول وظیفه ای بخصوص می باشند.
این کوشش ها تا زمان «پنفیلد» کانادائی تا اوایل سده بیستم طول کشید تا بتوان نقشه سطح مغز را کشیده و نقاطی را که وظایف مشخصی دارند ردیابی کرد. «پنفیلد» توانست با تحریک الکتریکی سطح مغز در بیمارانی که با بی حسی موضعی عمل می شدند و تحلیل پاسخ آنها به تحریک، نقاط مختلف قشر خاکستری را از نظر وظیفه ای که انجام می دهند دقیقاً طبقه بندی کند.
طبق یافته های او "لوب پیشانی" مخصوص اعمال حرکتی و مشاعر عالی فرد، دو طرف "آهیانه" ویژه اعمال حسی و "لوبهای پس سری" مختص حس باصره استند. طبق همین پژوهش ها، نیمکره چپ مغز اختصاص به تکلم داشته و نیمکره راست، ارتباطات فضائی را برای انسان به وجود می آورد.
شروع عملی درک فیزیولوژی مستلزم ثبت امواج مغزی توسط «برگر» آلمانی بود که در اواخر سده نوزدهم انجام شد و نواز مغزی را به ما معرفی کرد.
سرعت پیشرفت فیزیولوژی سلولی زمانی به اوج خود رسید که «رامون کاخال» اسپانیائی تئوری سلولی را در مغز به اثبات رساند و سپس پژوهش های مداوم توسط «هاجکینز» و «هاکسلی» که اختلاف سطح الکتریکی را در یاخته های مغزی اندازه گرفتند و سپس انجام تحقیقات توسط «جان اکلز» در انگلیس و «هوبل» و «ویسل» در آمریکا از پیشرفت های به یاد ماندنی درین راستا می باشد.
 
********
هم اکنون نیز پرسش های کلیدی وجود دارد. چگونه اطلاعات محیطی توسط حواس پنجگانه گرفته شده و در نقاط مختلف ذخیره می شود؟ حافظه فعال چگونه بوجود می آید؟ ارتباطات مغز چگونه است؟ زبان الکتریکی و شیمیایی مغز چیست؟...
در این موارد بایستی از کارهای با ارزش «اریک کاندل» و « ورنون مانت کاسل» در آمریکا صحبت به میان آید که یک بار دیگر فیزیولوژی مغز را ورق زده و به جنبه نوین و ملکولی آن پرداخته اند.(4)
رویهرفته درحال حاضر برای اقشار با دانش بشر ثابت گشته که همه چیز ما مغز ماست:
تحرک، زبان و خط، سرازیر شدن در ورطه عصیان، عشق و دلدادگی، خشم و ترس و کنترل تمام کارهای حیاتی بدن مثل گردش خون و تنفس و از همه مهمتر آگاهی و دانش و فن و نیز چیز هایی مانند دین و عرفان و فلسفه و سفسطه و جهل مرکب و باور های زیبا و نیکو و هم عجیب و مسخره.
 
                                                           (دوام دارد؛ بردوام باشید!)
 
++++++++++
رویکرد: