ariana

ariana

Saturday, October 12, 2013

ابراهیم ورسجی وتعمیم تئوری ابن خلدون برحاکمان وانتخابات

محمد عالم افتخار
بدین مناسبت از تمامی مردم افغانستان و صفوف پاکنهاد و پاکباز این حزب شهیدان و یکی از محدود احزابی که بهترین هایش اسیر "عقل معاش" و غرایز شکمی و زیر شکمی نبودند و نیستند؛ ولی منجمله به گناه شماری از رهبران و هل دهندگان توتالیتر شان به عقل جهانبین تر و کارساز تری هم مجهز نشدند؛ با شرمندگی و جدیت تمام پوزش می طلبم و اگر زنده گی بود؛ کاستی ها و ناراستی ها را به هر قیمتی شده؛ جبران خواهم کرد!


     ـ با مصطلحات جا افتاده و مقبول نباید بازی کرد!
 
ـ فرهنگیان و روشنفکران چه باید بکنند؟
 
ـ "بسیار محتاط باید بود" که چی بشود؟
 
ـ باید دموکراسی را تمرین و از به قدرت رسیدن بدترین جلوگیری کرد!
 
عرض حاشیه ای:
چنانکه خیلی از عزیزان اطلاع دارند؛ 2 هفته قبل؛ اینجانب به سلسله" چرا اندیشه های ح.د.خ .ا نیازمند نقد است؟" شمه ای از مبحثی را بیرون دادم که عنوان داشت: «48 ساعت با استاد میر اکبر خیبر».
و این؛ مقدمه ملاقات ها و مباحثاتی بود که به گونه اضطراری و غیر مترقبه در 20 ساله گی من با این شخصیت شخیص دست داده است. لهذا مطلب جنبه تاریخی دارد و نیازمند احساس مسئولیت و رعایت وجدان تاریخی میباشد.
این مطلب در ویبسایت های فراوانی به بهترین جا ها و تحت بهترین کلیشه ها نشر گردید. در ویبسایت هایی که سیستم ثبت "بازدیدکنندگان" دارند؛ به ملاحظه رسید که شمار بازدیدکنندگان آن 4 تا 5 برابر سایر مقالات و آثار بنده میباشد.
به همین گونه ایمیل ها و تلیفون هایی دریافت داشتم که احساسات عجیبی را در مورد منعکس میساخت تا جاییکه آدم را به گریه می انداخت. عزیزانی در الطاف خود غلو و اغراق نموده حتی آنرا یک شهکار و در هر حال یک اثر بی نظیر خواندند.
اما اخیراً تعدادی از عزیزان اروپا نشین؛ توسط دوستی که معمولاً هفته وار با من تماس تلیفونی دارد؛ پیام پر مغز و با عظمتی فرستادند که: «نباید؛ این مطلب بدینگونه آغاز میشد!»
دوست یاد شده اضافه کرد که من بنابر اصرار؛ متعهد شدم که پیام شان را برایت (برای من ـ نویسنده) میرسانم. هم به خاطریکه خودش؛ نظر قبلاً ابراز شده دیگری داشت و هم به خاطر ایما ها و اشارات گفته و ناگفته؛ غیر ضروری یافتم که از وی بخواهم:
اگر نه چنین؛ پس مثلاً چگونه باید آغاز یا ارائه میشد و من چگونه و چرا و با کدام وجدان و شرف و نیاز...ی در واقعیتی تاریخی دستکاری و تراش و برش میکردم؟
در عین حال؛ پیش نظرم مجسم شد که اِنگار ما و خاصه اروپا نشینان ما؛ مثلاً در سرزمین بد آب و هوای بدوی و بی ارتباطات مکه 1500 سال پیش قرار داریم تا منتظر بمانیم که کاروان بسته شود تا منجمله خط و نامه و مراسله ما را؛ هی میدان و طی میدان در پی ماه ها راهپیمایی؛ به جایی و به کسی مثلاً در عراق و شام و فلسطین ... برساند. اِنگار ایمیل و تلیفون و پیامگیر ویبسایت ها و دریچه های رسانه های اجتماعی و اینهمه ارتباطات برقی 3-4 ثانیه ای؛ در دنیای امروز؛ برای رفقا و عزیزان و بزرگان ما یا کشک و پشم است و یا کارگیری از آنها و خاصتاً تماس به طریق آنها با شوده و پوده ای مانند عالم افتخار؛ کسر شأن و خلل جلال و جبروت و کبریا میباشد!
پس از ختم تماس؛ حالات عجیبی بر من مسلط گردید حتی تا سرحد وضعیتی که مردم ما «میرگی»اش؛ میخوانند. هی با خود کلنجار میرفتم که عیب و ایراد کارم چیست؟
ولی بیش از پیش کوفته و ذله میشدم؛ یادم آمد که عزیزان پیغام دهنده؛ ویبسایت نزدیکی دارند و آن هم در لیست ایمیل آدرس هایی که مقالات من؛ ارسال میشود جایگاه دوم یا سوم را داراست. اینجا بود که ویبسایت متذکره را گشودم؛ دیدم تنها ویبسایتی از جمع رسانه ها که معمولاً مقالات مرا نشر میکنند؛ همین است که آنرا در باطله دانی انداخته است!
این یعنی اینکه؛ پیام فوق الذکر؛ پیام چند شخص منفرد نیست؛ پیام زعامت یک تشکیلات در هرحال قابل محاسبه است. از تبصره بیشتر معذورم دارید!
ولی یک حقیقت را میخواهم تا دیر نشده اعتراف کنم که من تاکنون کم و بیش در باره سازمانها و شخصیت های منسوب به ح.د.خ.ا هرچند کم و ناچیز ولی به هرحال با مقداری ملاحظه کاری و اغماض ـ و چه میدانم: عاطفی ـ برخورد نموده و نوشته ام؛ بدین مناسبت از تمامی مردم افغانستان و صفوف پاکنهاد و پاکباز این حزب شهیدان و یکی از محدود احزابی که بهترین هایش اسیر "عقل معاش" و غرایز شکمی و زیر شکمی نبودند و نیستند؛ ولی منجمله به گناه شماری از رهبران و هل دهندگان توتالیتر شان به عقل جهانبین تر و کارساز تری هم مجهز نشدند؛ با شرمندگی و جدیت تمام پوزش می طلبم و اگر زنده گی بود؛ کاستی ها و ناراستی ها را به هر قیمتی شده؛ جبران خواهم کرد!
 
****
درین هفته دست کم 3 مطلب جذاب و پر ارزش در رسانه های برقی کشور خواندم. نخستین؛"نامه ی سرکشاده به آقای بارک اوباما، رئیس جمهورِ امریکا"(1) بود، دومین؛ "اعتراض قلمبدستان جمعیت اسلامی به نامزدی عبدالله عبدالله"(2) که البته به مراتب از حوزه این نامزدی فراتر و پر دامنه تر است؛ و سومین هم مقاله بسیار وزین جناب ابراهیم ورسجی با فرنام "داشتن عقل معاش؛ انتخاباتِ ریاست جمهوری و بیرون کردنِ افغانستان از بحران".(3)
نامه سرکشاده به رئیس جمهور امریکا را که در ستون اخبار آریایی خوانده و ضبط کرده بودم در ویبسایت خورشید و شاید جاهای دیگر می یابید؛ اگر از من خواسته میشد؛ این نامه بسیار رسا و پر مغز و پرتوان را بیدرنگ امضا میکردم و یقین دارم کسانی که مایل و مشتاق اند؛ این نامه را توسط امضای خود مؤکد سازند در میان فرهنگیان و روشنفکران و جواندختران و جوانپسران افغانستان کم از کم یک میلیون نفر ـ یعنی دنیا پسندانه ترین کمیت ـ میباشد.
و اما "اعتراض قلمبدستان جمعیت اسلامی به نامزدی عبدالله عبدالله" که در پای آن 23 تن از شخصیت های به راستی قلمدار و نامدار امضا کرده اند؛(4) و عنوان توضیحی آن عبارت است از: "چه کسانی جوابگوی نا بسامانیهای کنونی جمعیت اسلامی افغانستان هستند؟" در نوع خود بسیار جالب، گویا و تأمل بر انگیز میباشد.
به نظر من؛ مهمترین هم این است که اگر علامات معرفه راجع به جمعیت اسلامی را درین متن؛ نکره بگردانید یعنی خاص ها را عام بفرمائید؛ مندرجات آن شامل حال تمامی باصطلاح احزاب سیاسی موجود و پارین و پیرارین میشود. منجمله چنانکه سایت های متعلق به شدت گواه است؛ عین اعتراضات و درد ها و شکایات و سرخوردگی ها را از دیکتاتوران و تفتین گران حزبی؛ اعضای حزب سابق دموکراتیک خلق افغانستان ـ جناح پرچم ـ دارند؛ و در مورد؛ خیلی ها پیشتر از هموندان شان در حزب جمعیت اسلامی بانگ و فریاد بلند کرده اند.
این تذکر و مقایسه را به خاطری ضروری دانستم که همچو استبداد های تیپ استالینینی... صرف به شگم گُنده های جمعیت یا دموکراتیک خلق محدود نبوده آنقدر ها از خوی و خواص اشخاص استثنایی ناشی نمیشود بلکه ریشه های عمیق جامعه شناسانه و روانشناسانه دارد.
ریشه هایی که به نحوی از انحا و قسماً به مهمترین نحو؛ در مقاله جناب ابراهیم ورسجی خاک تکانی گردیده و به هوا و آفتاب انداخته شده است.
محترم ورسجی مینگارند:  "اگر کمی به پیشینه ی مقوله ی"عقل معاش و دارندگان آن"پرداخته شود. بیاد دارم که نخستین بار این مقوله را در"مقدمه ابن خلدون"، ازعبدالرحمن ابن خلدون، نویسنده و دانشمند تونسی دیده بودم؛ اما فرصت کنجکاوی درباره ی آن برایم دست نداد. تا این که، فضای سیاسی- انتخاباتی- تبلیغاتی ای کنونی افغانستان و چهره های کاندید شده برایم انگیزه داد که به سراغ سخن ابن خلدون رفته" در آن کنجکاوی نمایم.
خود جناب ورسجی ماحصل این کنجکاوی و اندیشه و صغرا و کبرا کردن را؛ با چنین زیبایی و رسایی به بیان کشیده اند:
"این نوشته در دو بخش تهیه شده است:
نخست،عقل معاش در جامعه ی اسلامی.
و منظور ازعقل معاش،عقلی می باشد که جز پیدا کردن پول و تامین فایده ی شخصی- گروهی، به هیچ ارزشی پایبند نیست. از این رو، برخی نویسندگان از آن به حیث واقع بینی منحط  نام برده اند. 
دوم،عقل معاش در افغانستان.
از یاد آوری از جامعه ی اسلامی، منظور این است که، در دوره ی پیامبر و دو خلیفه ی پس از دوره ی رسالت، به دارندگان عقل معاش، یعنی کسانی که به شیوه ی غیر اخلاقی- سود جویانه و به قیمت لاغرکردن دیگران در جهت فربه کردن خود زراندوزی می کردند، اجازه داده نشد.
اما در دوره ی خلیفه ی سوم، این سنجه به سود دارندگان عقل معاش زیر پا شد که نتیجه ی آن کشمکش، کشته شدن خلیفه (سوم) و رخدادهای ناخوشگوار پسین می باشد که خلیفه ی چهارم را هم قربانی و زمینه برای سلطنت و برآمدن کامل دارندگان عقل معاش در سیاست، اقتصاد و اجتماع اسلامی مساعد شد.
اما، در رابطه به دارندگان عقل معاش در افغانستان، شایان یادآوری می باشد که بیشتر از هر جامعه ی مسلمان دیگری،عقل معاش داران  بر مردم این مرزوبوم ستم روا داشته اند و بدترین نمونه هم؛ عقل معاش داران پساطالبی می باشند که در12 سال گذشته بخش بزرگ کمک های بیرونی و درآمدهای درونی را غارت کرده اند. طرفه این که، این روزها بخاطر مبارزه ی انتخاباتی برای انتخاباتِ ریاست جمهوریی سال آینده شماری از همین غارتگران هم خود را برای رئیس جمهور شدن کاندید کرده اند."(ختم نقل قول)
 
تصور میکنم نه تنها معنا و مصداق " بدترین نمونه هم؛ عقل معاش داران پسا طالبی میباشند" را تمامی مردم حداقل با شعور افغانستان میدانند و مانند انگشتان دست و پای خویش میتوانند آنها را نشان دهند و محاسبه کنند بلکه زیاد ترین مردمان جهان نیز به روشنی کامل برآن وقوف دارند. لذا نفس این واقعیت؛ کشف جناب ورسجی نیست ولی تبیین آن کار ارزشمندی میباشد.
پس کشف جناب ورسجی در پرتوی تئوری "عقل معاش" ابن خلدون که با غور در " فضای سیاسی- انتخاباتی- تبلیغاتی ای کنونی افغانستان و چهره های کاندید شده" انگیزه یافته به سراغ آن رفته و بالاخره آنرا طی این مقاله به ما ارمغان کرده اند؛ چیست؟
شاید اینکه دنیا و بشر و عقل و عقل معاشش؛ با اسلام آغاز گردیده است؟
ولی چه بخواهیم و چه ؛ نه؛ اینهم نیست!
چرا که در دوره پیامبر و دو خلیفه اول (ابوبکر و عمر که شیخین هم خوانده میشوند) تنها؛ به بروز مخرب "عقل معاش یعنی به دارندگان عقل معاش، کسانی که به شیوه ی غیر اخلاقی- سود جویانه و به قیمت لاغرکردن دیگران در جهت فربه کردن خود زراندوزی می کردند، اجازه داده نشد." لذا هم دنیا و هم بشر و هم عقل معاش و هم دارندگان آن قبل از اسلام تشریف داشته اند. خاصه که تشریح میگردد:
 
"درجهان پیش مدرن، دو گروه یا قبیله ی زیر، اقتصاد- سیاست و جنگ را در دست داشتند:
نخست، زورمدارانِ تفنگ دارِ اغلب بیابان گرد.
دوم، ملایان، کاهنان و جادوگران.
از واژه ی بیابان گرد، به این خاطر نام بردم که اکثریت امپراتوری های کهنه شده و فاسد تاریخ را این دسته نابود کرده اند، اما کامیاب در امر دولت- تمدن- فرهنگ- و اقتصاد سازی نشدند.
ازاین رو، فرانسیس فوکویاما، دانشمند امریکایی و نویسنده ی کتاب"پایان تاریخ"، در نوشته ی دیگر خود "آغازنظم سیاسی" می گوید که "بیابان گردان، فتوحات کرده می توانند اما اداره ساخته نمی توانند." بطورنمونه، بربرها، امپراتوریی روم را فتح کردند، اما اداره ساخته نتوانستند. طرفه  اینکه، ناتوانی آن ها در امر اداره سازی، سبب شد که کلیسا و پاپ بالا آمده، امپراتوریی مقدس روم را شکل بدهند که هزار سال دوره ی تاریک سده های میانه (قرون وسطی) را رقم زد.
بهرحال، اروپایی ها با دست زدن به رنسانس / نوزایی، اصلاح مذهبی و نهضت روشنگری، به سده های میانه پایان داده عصرنو را آغاز کردند که جهان کنونی میوه ی آن می باشد.
بدبختانه، مسلمان ها نتوانستند از تجربه ی اروپایی ها بهره برداری و وارد عصرنو شوند . بنابراین، ایجاب می کند که نقش عقل معاش در سیاست، چه درغرب و چه در جهان اسلام ریشه یابی شود تا روشن گردد که چرا مسلمان ها پس مانده اند وغربی ها پیش رفت کرده اند؟
برخی دانشمندان غربی باور دارند که پس ماندگی مسلمان ها پیوستگی به دین شان دارد و برخی دیگر به این باورند که عامل های غیردینی در زمینه  بیشتر دخیل می باشند. بطورنمونه، اشترائوس، دانشمند امریکایی می گوید که"اسلام درآغاز به یک انقلاب دست زد؛ از این که انقلاب در بخش پس مانده ی جهان، یعنی جزیره نمای عربستان صورت گرفته بود، در واقع شبهه ایجاد نموده عقل و خرد را نازا کرد."(ختم نقل قول)
 
من؛ اینجا از سخن آغا شتراوس؛ واقعاً هیچ معنایی نمی گیرم؛ شاید اِشکال در ترجمه باشد؛ ولی این داعیه محترم ورسجی بسیار وسوسه کننده است که نقش عقل معاش در سیاست، چه درغرب و چه در جهان اسلام ریشه یابی شود تا روشن گردد که چرا مسلمان ها پس مانده اند وغربی ها پیش رفت کرده اند؟
 
 
با مصطلحات جا افتاده و مقبول نباید بازیگوشی کرد!
 
میگویند: ولتر فیلسوف نابغه عصر روشنگری؛ با کسانی وارد صحبت میشد که حد اقل در استعمال مقولات و لغات مهم؛ یک همسوییی قرار دادی با خودش را در می یافت و الا ضیاع وقت نمیکرد.
با ناخرسندی عرض میدارم که من قصد مقایسه خود با ولتر را ندارم ولی استعمال واژهء "قبیله" درین مقاله محترم ورسجی با نظر داشت قلم توانا و پردازش های والایشان؛ خیلی ها ناراحتم میکند.
قبیله در زبان های نوشتاری و گفتاری افغانستان و ایران و پاکستان و هند و پهنای حوزه فرهنگی ما و میتوانم بگویم همه جهان؛ یکی از جا فتاده ترین و بی غل و غش ترین واژه جامعه شناسی و تاریخ تکاملی است و هدف از آن یک واحد اتنیکی کاملاً شناخته شده و تعریف شده میباشد. لذا حتی در جهان پیش مدرن نه که در جهان پیش سنگ (حجر) هم درست نیست که جملاتی این چنین سرهم بندی شود:
"دوگروه یا قبیله ی زیر، اقتصاد- سیاست و جنگ را در دست داشتند:
نخست، زورمدارانِ تفنگ دارِ اغلب بیابان گرد.
دوم، ملایان، کاهنان و جادوگران."
جناب ورسجی ولو که ترس پیمایش ناپذیری هم از متهم شدن به کمونیست و یا مارکسیست بودن داشته باشند؛ اینجا ناگزیر اند؛ طبقه یا قشر بگویند و نه قبیله؛ میتواند بدیل های دار و دسته و بخش و جماعت و باند وغیره هم کم و بیش کارایی  حقیرانه  داشته باشد!
البته این عرایض تا جایی معتبر است که استعمال نادقیق واژه «قبیله» از روی تعمد صورت نگرفته باشد.
با کمال تأسف چنانکه در نقل قول های بعدی؛ و حین مطالعه کامل مقاله جناب ورسجی می بینید؛ جداً به نظر می آید که ایشان درین کار تعمد دارند و میخواهند مصطلحات بی نهایت جا افتاده جامعه شناسی، اتنوگرافی، تاریخ... را دگرگون ساخته جامعه بشری را به چیز هایی مانند قبیله عقل معاش دار و عقل معاش ندار وغیره تقسیم بندی نمایند و ظاهراً درینجا خویشتن را به موفقیت کامل میرسانند:
 
"ازاین رو، جهاد، شریعت، جنگ علیه ی تروریسم و دموکراسی مآبی وسیله ی شد برای زراندوزی اهل معاش، تا به قیمت پول و چوکی، خواست بیرونی ها را برخلاف منافع ملی افغان ها برآورده نمایند. کارنامه ی ننگینی که در شرایط پساطالبانی، قبیله عقل معاش را بدو صف بخش نمود:
نخست، بخش نرم- خسته و تنبل شده ی عقل داران معاشی به کمک سیاست افغانی غرب پس از11سیپتامبر، با پیوستن به جنگ علیه تروریسم  و حکومت کرزی بسیار پول کمایی کردند.
دوم، بخش خشن عقل معاش داران با کمک پاکستان و دست های پنهانی دیگر، در قالب طالبانِ بازسازی شده به دشمنی با امریکا، متحد بادار خود پرداخته وضع کنونی را در افغانستان ایجاد نمودند."
 
ملاحظه میفرمائید که ایشان علاوه بر "قبیله عقل معاش" از قبیله تفنگداران و ملایان و کاهنان و جادو گران؛ نیز گذشته از "قبیله فرهنگیان و روشنفکران" نیز سخن میگویند و طبعاً در ادامه چنین ترم سازی و اصطلاح بافی؛ مردم در چند قبیله من درآوردی دیگر قسمت و گم و گور میشوند.
این تعمد و حتی لج جناب ورسجی  بر قبیله عقل معاش و همانند ها فقط در یک جای مقاله؛ سهواً آشفته میشود و آن جایی است که می نویسند:
 
"واقعیت این است که عقل معاش و سلطه ی عاقلان معاشی، بخش بزرگ تاریخ، جامعه  و سیاست افغانستان را زیر پوشش خود می گیرد.عاقلان معاشی که در دو سده ی گذشته، در بیرون به نوکریی هند بریتانیا - اتحاد شوروی- پاکستان و اخیرا امریکا پرداخته در جهت نگهداری و ادامه ی قدرت خود در برابر مردم خشم گین، و در درون، به فئودال- بزرگ مالک سازیی قبیله ـ گی  پرداخته اند که نتیجه ی آن وضع نابسامان و تروریسم زده ی کنونی می باشد."
 
در رابطه به مصطلحات؛ اینهم گفتنی است که تفنگ و سایر سلاح های آتشین؛ عمدتاً سلاح های عصر مدرن میباشند؛ تفنگ ها و حتی توپ های قرون نزدیک به عصر مدرن؛ هنوز در برابر شمشیر و تیر و کمان و گرز و خنجر و منجنیق وغیره نا چیز بودند. این حقیقت را شما منجمله حتی در سریال بسیار جذاب و طویل تاریخی " حریم سلطان" یا دوران سلیمان شاه عثمانی؛ گام به گام دیده میتوانید که درست در آستانه عصر مدرن قرار دارد.
زورمندان اغلب بیانگرد قدیم اروپایی و آسیایی منجمله بربرها و تازی ها به هیچوجه در مفهوم امروزی "تفنگدار" گنجایش ندارند ولو که نتیجه کار و عمل و معنی و موجودیت شان دارای عین چیز باشد.
 
فرهنگیان و روشنفکران چه باید بکنند؟
 
گرچه درست و دقیق نیست که ما حین مباحت جدی مفهومی؛ به شعر شاعران و مثل ها و احکام شاعرانه پناه برده و مغشوشیت های جبران ناپذیر در بین علم و هنر(مفهوم و تصویر) ایجاد نمائیم معهذا باید در نظر داشت که بسی ادبیات علمی و فلسفی و عرفانی قدیم مان؛ در قالب نظم و شعرگونه ارائه شده است؛ منجمله این فرد منظوم مولانای بلخ اصلاً شعر نه بلکه یک تئوری فلسفی است:
 
آی برادر!  تو همان اندیشه ای       مابقیه استخوان و ریشه ای
 
جناب ورسجی نیز در پایان مقاله غرای شان به اینجا میرسند:
پرسش بنیادی این است که فرهنگیان و روشنفکران چه باید بکنند؟
و پاسخ میدهند:
"دررابطه به نقش روشنفکران و فرهنگیان در بیرون کردن کشور از بحران کنونی، واقعیت این است که در کوتاه مدت ازاین قبیله (قبیله روشنفکران و فرهنگیان؟؟) کار دیگرگونی آور ساخته نیست. اما، اگر به آگاهی رسانی به مردم و تشکل سازیی هد فمند وآرمان گرای همساز با آینده نگری دست بزنند، بدون شک،آینده ازآن ها می باشد."
 
آیا این آگاهی رسانی؛ تأکید بر تنها عنصر نجات از بحران نیست؟
پس خود این آگاهی (اندیشه) در کدام گدام و پستو و باتلاق یا کوه و صحرا وجود دارد که "قبیله روشنفکران و فرهنگیان؟؟" برای رسانیدن آن به مردم؛ همت گمارند و آنهم شاید مانند مورچه ها طی زمان های نامعلوم؛ مصدر خاشاک کشی (ببخشید: آگاهی کشی) بگردند؟
آیا این آگاهی؛ همان شناخت محیط  و منطقه و جهان و به ویژه مردمان و فرهنگ ها و روانیات و مطامع و منافع شان هم به طور افقی و هم به طور عمودی نیست که بیشتر در فلسفه و سیاست تبیین میشود؟
آیا این آگاهی؛ منجمله شناخت دقیق و درست و کامل همین عقل معاش و چرای  پیدایش، چگونگی تداوم، چند و چون نتایج و عواقب و بالاخره راه ها و وسایل مقابله با آن نمی باشد؟
آیا این آگاهی همان؛ تحقیق و کشف " نقش عقل معاش در سیاست، چه درغرب و چه در جهان اسلام " نیست " تا روشن گردد که چرا مسلمان ها پس مانده اند وغربی ها پیش رفت کرده اند؟"
آیا این آگاهی اصلاً تحقیق و شناخت خود دین و منجمله دین اسلام  و اساس مهم کتبی اش ـ قرآن ـ و سرگذشت و تاریخش با میتود ها و اصول علم تاریخ در پیوند با تاریخ همه ادیان به شمول بدوی ترین اعتقادات و جادو و طامات و شطحیات، در پیوند با تاریخ همه دنیا و همه حیات و همه بشر نیست؟
آیا با یک اشارت ابن خلدون؛ متفکر قرن ها پیش؛ میسر است از عهده کلیه این حتمیات بدر آمد؟
آیا با حفظ همه گونه احترام و قدر شناسی به ابن خلدون و شخصیت های گرانقدر دیگر تاریخ اندیشه و فرهنگ ما، مگر ایشان امکان داشتند تصور روشن داشته باشند از دستاورد های امروزه؛ چنانکه جریانات بیولوژیکی، فیزیولوژیکی ،  کنشها و واکنشهای غدد مترشحه داخلی، امواج و تصاویر بخش بخش مغز وغیره بشر با ابزار های سیانس و تکنولوژی تشخیص میشوند منجمله سلامت عقل، درجه هوش، صحت روان، صحت یا عدم صحت بخش اوتونوم و غریزی را اندازه گیری مینمایند؛ از تنوع و مراحل عقلانی فردی، خانواده گی، قومی ـ قبیلوی (قبیلوی نه به مفهوم ورسجی صاحب!)، و سقف عقل اجتماعی و ملی و مماثل ها میتوانند دقایق به دست دهند؟
آیا الزامی است که ما حق و ناحق؛ همچو ایده ها و تئوری ها را به اسلام سر راسته اول و به اسلام سرچپه بعدی پیوند و پینه کنیم؟
اسلام؛ چنانکه خود میفرماید؛ آخرین است نه اولین. پیش از محمد عربی قریشی؛ کم از کم  124000 پیامبر و امت و تجربه رسالت خدا و طاعت یا بی طاعتی بنده  وجود داشته است؛ کمترین زمان این ها قرار پنج کتاب موسی؛ شش هزار سال و قرار علم باستانشناسی و زمین شناسی و تاریخ و ژنتیک و بیونیک و بیولوژی مولیکولی 5 میلیون سال است!
تازه؛ نزد جناب ورسجی؛  این آگاهی رسانی همراه است با " تشکل سازیی هد فمند و آرمان گرای همساز با آینده نگری"؛ کاریکه ظاهراً خدا و 124000 پیغمبرش با کمال تأسف؛ طی هزاران سال سپری گشته؛ قادر به آن نشده اند و افتاده است به دوش من و ورسجی و چند کل و کور بی هیچ معجزه و چاره و توانایی و گشایشگری و "عقل معاش" و حتی ممر معیشتی!
 
ضرب المثل است که:
شتر را گفتند: مشغله و مصروفیتت چیست؟
گفت: ابریشم بافی!
گفتند: الحق که راست میگویی؛ چونکه همه اش از دست و پایت؛ آشکار است!
 
نخست چنانکه احتراماً عرض کردم این آگاهی چیست، چگونه است، کجاست، در صورت عدم موجودیت ( یا کم از کم عدم موجودیت کاربردی)؛ چگونه و از طریق کدامین راه ها و وسایل و بودجه ها و امکانات... ؛ همراه با کی ها، در احتراز از کی ها، در کدامین جایها و جایگاه ها... ایجاد و کاربردی اش نمائیم؟
باری؛ پارادوکس و الترناتیف "عقل معاش" با آنهمه پیامد های شوم و بد اخلاقانه و بدبختی آورش؛ نزد جناب ورسجی؛ آگاهی رسانی همراه با " تشکل سازیی هد فمند و آرمان گرای همساز با آینده نگری" است و این حتی میتواند همان "کشف" جناب ورسجی باشد که ما به دنبالش استیم!
این، واقعاً کشف به مفهوم معاصر کلمه است و الا جناب ورسجی؛ ممکن بود " عقل معاش" ابن خلدون را همانند یک بیماری وبا گونه و یا یک ناهنجاری اسطوره ای ـ  ژنتیکی؛ چون "ماردوش" بودن مارشال فهیم و حامد کرزی و "قبیله" شان بر ما معرفی میداشتند و می قبولاندند و نسخه هایی تجویز میفرمودند که به مراتب صعب تر ازعملی ساختن  نسخه آگاهی رسانی همراه با " تشکل سازیی هد فمند و آرمان گرای همساز با آینده نگری" شان می بود.
 
 
"بسیار محتاط باید بود" که چی بشود؟
 
جناب ورسجی ادامه میدهند:
"در پسین بخش نوشته، می خواهم به صراحت بگویم که در پیوند به بیرون کردن کشور از بحران ژرفی که  درآن گیر افتاده است، آن هم توسط بازی گران میدان انتخاباتی- کنونی که همه شان از قبیله ی عقل معاش، یعنی کسانی که جز به فایده ی شخصی به چیزی دیگری نمی اندیشند، بسیار محتاط باید بود. البته، به این خاطر که، اکثریت مهره های دارای عقل معاش وغارتگر که خود را برای رئیس جمهورشدن کاندید کرده اند، سه دشواری دارند:
نخست این که، در همه ناپاکی های که در12 سال گذشته توسط حکومت کرزی صورت گرفته است، شریک قافله یا کاروان می باشند.
دوم این که، از نظر توان عقلی- تجربی- کارکردی، ناتوان ترازآن هستند که رئیس جمهورشوند و کشور را از بحرانی که خود در ایجاد آن نقش دارند بیرون نمایند.
سوم اینکه، فکر می کنند همان گونه که عقل معاش دارند و از این طریق سرمایدار شده اند، دارای تعقل سیاسی و تجربه ی اداری هم می باشند و باید رئیس جمهورهم شوند.
ازاین که به گمان غالب، انتخابات ریاست جمهوری درست و شفاف برگزار نخواهد شد، ممکن است شخصی از قبیله ی عقل معاش با دست کاری و تقلب انتخاباتی توسط کمیسیون انتخابات که اعضایش توسط کرزی گزینش شده اند، رئیس جمهور اعلام شود، اما بحران افغانستان چنان ژرف و پیچیده است که بیرون رفت ازآن توسط هرکدام از مهره های مدعی ریاست جمهوری، خیالی بیش نمی باشد."
 
باید دموکراسی را تمرین و از به قدرت رسیدن بدترین جلوگیری کرد!
                                                                                                                        
بنده؛ بیشتر از آنچه عرض کردم قضاوت را به اهل خبره می گذارم که جناب ورسجی؛ به درستی و طور صایب از مقوله یا تئوری ابن خلدون دایر بر "عقل معاش" استفاده نموده اند یا چطور؟
این کمترین را معلومات آفاقی در حدودی است که در آن؛ آدم حایز عقل معاش و فاقد عقل معاش گنجایش ندارد. من بیشتر از فرموده ابن خلدون در مورد "عقل معاش" همان غرایز و کشش های شکمی و زیر شکمی را درک میکنم البته به اضافه اینکه در بشر؛ اطفا و اقناع این غرایز صرفاً توسط اتوماتیسم غریزی که در حیوانات عمل میکند؛ انجام نمیشود و استعداد های هوشی و قسماً عقلی هم درین استقامت مورد بهره برداری قرار میگیرد.
اتفاقاً همین چندی قبل بود که طی مقاله «عصیانی علیه "حماقت بشر"» نظرات خود را منجمله با تحلیل و تجزیه مختصر هرم و تئوری ابراهام مازلو؛ درین راستا به  دست نشر سپردم و در آن منجمله برای چندین بار این کشف علمی عصر حاضر را خاطرنشان ساختم که زندگانی و تطور و تکامل پنج میلیون ساله بشر، آنقدر ها پر معضله بوده است که حتی در بهترین اعصار که عصر ما به مقیاس جهانی یکی از بهترین آنهاست؛ آدمی نتوانسته و نمیتواند جز در حدود 2 فیصد تکمیل شود و به مرحله کمال انسانی برسد. (5)
یعنی 98 فیصد مردم دنیا همین امروز؛ انسان کامل و سالم نیستند منجمله 60 درصد اصلاً چیزی به مصداق عقل ندارند و فقط غریزی و به مدد غریزه و تسهیلات عقلانی اجتماع زندگانی میکنند.
لذا افق های آرمانی برای بشر؛ بی نهایت گسترده است ولی در هر ساعت و دقیقه و تحت هر شرایط و اوضاع و احوال نمیتوان با آرمانها و احیاناً معتقدات و فضایل بلند نهایی؛ کنش و واکنش کرد. نه گاه گاهی که بسیار وقت ها ناگزیر میشویم میان بد و بدتر یکی را انتخاب کنیم حتی در غذا هاییکه میخوریم؛ مشروباتی که می نوشیم و لباس هایی که می پوشیم و همینطور در گزینش یا تن دادن به زوج یا زوجه یعنی شریک زندگی که می بایستی عشق کامل همه جانبه تعیین کننده آن باشد؛ که جز ندرتاً نمیتواند باشد.
بنده همه آنچه را که در مقاله زیبای جناب ورسجی راجع به انتقاد از وضع خصوصا 12 سال اخیر آمده، جز ملاحظات فرعی ابراز شده؛ تائید و تصدیق میکنم و 3 برهان را که در مورد ناتوانی کاندیدا های کنونی ریاست جمهوری مشخص فرموده اند؛ هنوز کم میدانم مگر با همه اینها؛ صرف با مجمل یا مجامله بسیار محتاط باید بود ؛ نمیتوانم جوانان و مردمان کشور را مایوس کنم و یا عقب نخود سیاه بفرستم.
حالا که دنیا و حاکمان اهل عقل معاش و غارتگر؛ اعتراف دارند؛ حاکمیت به مردم تعلق دارد و مردم حق انتخاب زمامداران خود را دارند؛ باید مردم و جوانان مان اعم از زن و مرد و دختر و پسر با مبارزات هوشیارانه و در صورت لزوم با جانفشانی های خویش؛ این حقوق و اصول را در کشور خود حراست، عمیق، نهادینه و برگشت ناپذیر سازند.
حالا که کاندیدا های آرمانی وجود ندارد؛ سعی کنند؛ بدترین انتخاب نشود. عدم انتخاب بدترین و ممانعت مردمی از آن؛ بزرگترین پیروزی ممکن امروزی است.
همه میدانیم که در کاندیدا های مطرح سال 1388 تیم کرزی ـ فهیم ـ خلیلی بدترین بودند و بخش بزرگ جامعه جهانی درگیر مسایل افغانستان هم نمیخواستند که این تیم دوباره به قدرت مسلط شود و معضلات کشف شده و تجربه شده شان ادامه یابد و حتی بدتر گردد.
هرگاه مردم و جوانان و زنان افغانستان میتوانستند؛ از پیروزی این تیم شوم جلوگیری کنند؛ افغانستان امروز کاملاً متحول میشد و حالا دستاورد های بزرگ مزید داشتیم منجمله وطن خوشنامتر و با اعتبارتر و بازتر و صلح آمیز تر! آری! بزرگترین پیروزی کنونی؛ ممانعت از به قدرت رسیدن بدترین هاست! همچنان تمرین دموکراسی و انتخابات!
برای هر دو امر؛ لطفا به حمایت بد و کمتر بد برخیزید، انتخابات و دموکراسی ـ این بهترین دستاورد انسانیت را با شرکت خردمندانه و پرشور و از دل و جان پیشواز گیرید . قرار نیست طی یک روز و حتی طی عمر یک نسل؛ معجزه اتفاق بیافتد. باید پی تغییرات و تحولات کمی و ممکن باشیم و به هر حال باید قدم برداریم تا راه طی شود و الا در جا می مانیم و می پوسیم.
 
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
رویکرد ها :
 
 
 
 
4 ـ عزیزان امضا کننده نامه سرگشاده:
سید محمد خیر خواه، اجرالدین اقبال، عبدالقیوم ملکزاد، مولانا نور الهدی، دکتر شمس الحق آرینفر، سلطان محمد اورنگ، سید احمد اشرفی، دکتر عنایت الله خلیل هدف، عبدالحفیظ منصور، محمد اکرام اندیشمند، خلیل مینوی، غلام رسول قرلق،صدیق الله توحیدی، عبدالناصر شفیق، داکتر مهدی، فیض الرحمن وثیق، میرزامحمد روستایی، جلال فرهیخته، معلم احمد، محمدالله افضلی، محمد هاشم سروری ، سیدعالم هاشمی ، محمدعارف عارف