ariana

ariana

Thursday, September 12, 2013

عبورثانیه ها

تورپیکی قیوم
ابرکوچکی چهرۀ نورانی مهتاب را پوشانده بود، باد گاه بگاه درمیان برگهای زعفرانی درختان هیاهو برپا مینمود وسکوت وهم آلود شب را بهم میزد. مریم که اضطراب شدیدی دردلش سنگینی میکرد، بعد ازمکث کوتای ازپنجره روبرگردانید، اومیدانست که شوهرش زود میخوابد؛ ولی با آنهم آرام وبی صدا به اتاق خواب داخل شد و در روشنایی، کمرنگی، که چراغ خواب نثاراتاق مینمود، توانست یکی دو گامی به پیش برود .

 
اتاق بینظم بود، لباسهای شوهرش به هر طرف پراگنده به نظر میرسید ، دروازه های الماری باز بود، سکوت کسل کنندۀ اتاق را فرا گرفته بود، به جز ضربان آهنگ تند و شتابزدهٔ قلب مریم وصدای تیک تاک ساعت سر میزی، که یک شب را نشان میداد، دیگرصدای بگوش نمیرسید. فضا لبریزاز بوی چرس، شراب و دود سگرت بود وحالت انسان را بهم می‌زد، در همین اثنا وحشت نگران کنندۀ درذهن مریم جان گرفت؛ که اگریکباربوی نامطبوع اتاق او را به سرفه اندازد، شوهرش ازخواب بیدار شود و او را دراتاق ببیند، چه خواهد شد ؟! درحالیکه پیش ازین هم چند بار برایش گفته بود؛ که اگر کدام روزی بی اجازه داخل اتاقم شدی، باید بدانی که پا هایت را بیچون و چرا میشکنم ؛ولی مریم با وجودیکه صدای فرو ریختن دیوار های قلبش را با گوشهایش می شنید، وسوالهای زیادی برمغزش هجوم می آورد، با آنهم جرئت آنرا نکرده بود، که بپرسد چرا ؟! مریم همچنان غرق در اندیشه‌ های خود بود و لحظه ها به کندی میگذشتند، که ناگهان صدای شوهرش چون ناقوسی در گوشهایش طنین انداخته بود : او زن چرا نا فرمانی میکنی؟ ده بار گفتمت ، که خرچم زیاد است، پول کالاشویی تو، به تنهایی جای را نمیگیرد، یا برو خودت از هر راهی که میتوانی خرچم را پیدا کن و یا اینکه مرا بمان تا سر دخترت کمایی کنم، خورد نیست، نه ساله دختر است، مرد ها دخترهای نلغه را بسیارخوش دارند ، اولاد هر دوی ماست ، باید بفهمی ، که اختیار دار اصلیش من هستم ، هردوی تان مال من استید، با یکی در موردش گپ هم زدیم ، مجبورم نکن که باز از زورکار بگیرم و برهمیشه از پهلویت ببرمش ! مریم میدانست که شوهرش خلق و خوی درنده گان را دارد و بخوبی ازعهدۀ چنین کارهایی بر میآید؛ بی‌اختیارخشم و نفرت در چهره و حرکاتش نمایان گردید ، دیگر نتوانست جلو عصبآنیتش را بگیرد؛ نیروی مقاومت نا پذیری پا هایش را به حرکت در آورد وچشم بهم زدنی خود را در یک قدمی تخت خواب فلزی شوهرش یافت، دید با کمپل سیاه رنگی سرتا پایش را ییچانده ؛ ابتدا خاموش و برافروخته اندکی مکث کرد، سپس در حالیکه احساس میکرد سر تا به پای وجودش در آتش انتقام میسوزد؛ ناگهان تبرچه یی را که زیر چادرنیلی رنگش پنهان کرده بود، برق آسا به هوا بلند کرد و با نیروی هولناکی برسر شوهرش فرود آورد ، سپس بر چهره و دستهای او ضربه های پی همی وارد کرد ومجال حرکت کردن را برایش نداد .هر لحظه ضربه ها محکمتر و تندتر می شدند. سینه های برجسته مریم بالا و پایین میرفتند و مانند کسیکه در آب غوطه خورده باشد، لباسهایش برتنش چسپیده بود وعرق از نوک بینی اش میچکید، با هر ضربهٔ که وارد می کرد؛ انتقامجویانه میگفت : بگیر...! این بخاطر « سوسن» زن یازده ساله ات، که از فشار ظلم و ستمت خود را آتش زد، ولی مردم میگفتند ؛ تو او را سوختاندی ، اینهم برای زن دیگرت ، که او را درقمار باختی و به همه گفتی که ازخانه فرار کرده ، این دیگرش از« خماری » ، که براستی نتوانست ناروایی ها وخشونتهای بیش ازاندازهٔ ترا تحمل کند، مجبور ازچنگالهایت خود را نجات داد وازخانه ات فرار کرد، این دیگرش هم برای خودم که ده سال پیش مرا از راه مکتب گریختاندی ودرشهرخودت آوردی ،تا زندگیم را جهنم بسازی و ساختی . مریم آنقدر بر او ضربه وارد نمود تا وقتیکه احساس کرد دیگر نیروی برایش باقی نمانده ، بعد دندانهای صدف مانندش را بهم فشرد وبا صدای بغض آلودی گفت : تمام شد ، همه چیز تمام شد ، مثل پشک کشتمت . خود را بسیار قدرتمند و مرا‌ بسیارضعیف فکر میکردی، ولی نمیدانستی که چگونه عقده های که از تو دردلم گره میشود، روزی به بیرون راه پیدا خواهد کرد و نیست و نا بودت خواهد نمود، من که یک مورچه را کشته نمیتوانستم ، ولی تو مرا قاتل ساختی، گناه من بگردن توست ، گناه همه زنان بگردن مردانی مثل تو و امثالت است ! درین اثنا دلش لبریزاز سوز اشک شد، فریادی گلویش را پُر کرد و ناله کنان خواست تبر را یکبار دیگر بر مغزشوهرش بزند ، که ناگهان سکندری خورد و بشدت بیکطرف افتاد ؛ سینه هایش به وضع هیجان انگیزی تکان خورد و تاچشم بازکرد، خود را روی جسد شوهرش یافت ؛ ترس مدهشی او را فرا گرفت، صورتش ازناراحتی وهیجان درهم کشیده شد.درحالیکه اتاق دورسرش میچرخید ، از شوهرش با کینه و نفرت دور شد، وبا کنجکاوی به چار طرفش نظر انداخت ؛ چیز مظنونی بنظرش نخورد. چادرش پیش پاهایش، پایین تخت افتاده بود در همین هنگام چراغ خواب به علت نامعلومی خاموش گردید، همه چیزدرتاریکی فرو رفت ولی برای مریم رفتن برق تازگی نداشت ، زیرا در منطقۀ ، که زندگی میکردند، همسایه ها نیز با چنین چیزی روبرو بودند . دیری نگذشته بود، که مریم احساس کرد،غیراز خودش زنده جانی دیگری نیز دراتاق نفس میکشد ؛ چشمانش گردا گرد اتاق را دور زد؛ ناگهان در پرتو نورکمرنگ مهتاب ودر فاصلهٔ چند متری خود شبح بلند قامتی را دید، که رو برویش بحالت حمله ایستاد بود ؛ ترس کشندهٔ وجودش را پُرکرد و برق آسا دو لا شد ، تا تبر را از پیش پایش بردارد؛ اما شبح پیش دستی کرده خواست تبررا از دست او بقاپد؛ درهمین اثنا که تبر در میان انگشتان لرزان مریم قرار گرفت، جسم سنگینی روی دستش افتاد.مریم فریاد دلخراشی کشید ؛ انگار به اثر همین فریاد بود ، که چراغ خواب دوباره روشن شد و مریم به پیش پایش گربهٔ منگ و خواب آلودش را دید که بطورعجیبی بطرفش نگاه میکرد . احساس کرد تحمل این نگاه‌ ها را ندارد، به سرعت چشمان هراسان وشتابزدهٔ خود را بطرف شبح لغزاند و از تعجب دهانش بازماند ؛ نمیتوانست باور کند، زیرا شبح بجزعکس خودش در آیینه، کس دیگری نبود. با عصبانیت وبرافروختگی تبرچه را بدور انداخت و نجوا کنان گفت : مثلیکه مغزم در حال از کار ماندن است ، باید یک کمی .... هنوزگپش تمام نشده بود، که ناگهان ضربهٔ سنگینی به پشتش خورد. ازدرد بخود پیچید، نالۀ دردناکی از سینۀ اوبیرون شد و ترس چون آتش مذابی در قلبش ریخت ؛ با ناتوانی موی های سیاهش را که جلو جشمانش ریخته بود کنار زد وخوست از یخچاال رنگ و رو رفتۀ که در نزدیکش قرار داشت محکم بگیرد؛ ولی هنوز رویش را دور نداده بود، که نورخیره کنندۀ.چراغی که از سقف آویزان بود ،سراسر اتاق را روشن ساخت و بلافاصله ضربۀ محکمتری به کمرش فرود آمد. اینبار صدای جانکاه او با شدت بیشتر فضای اتاق را لرزاند؛ چشمانش سیاهی رفت وبه زمین افتاد . بعد ازگذشت چند لحظه نگاه وحشتزدۀ مریم از زیر مژگان بلندش پر کشید وبی اختیاربه شوهرش افتاد؛ ناگهان آه از نهادش بر آمد و ترس به جای درد و عذاب در وجودش دوید. زیرا شوهرش را دید، که با شکم برآمده ، پیروزمندانه و کینه توزانه به او چشم دوخته بود ؛ درحالیکه تبرچه ای را بدست داشت پشت سر هم فحش های غلیظی نثارش میکرد و بالحن خشم آلود و جنون آمیزی می‌گفت : بتو نگفته بودم به اتاقم نیایی؟ اما تو آمدی تا مرا بکشی! ولی چون زن استی خدا برایت عقل نداده، به عوض من یک انسان بیگناه را کشتی.احمق بکو چرا میخواستی مرا بکشی ؟ دیوانه وار موی ها و بازوی مریم را در میان چنگال هایش گرفت ، در حالیکه صورتش حالت عادی خودرا از دست داده بود، مریم را چون جسم بیجانی کشان کشان در کنار تخت برد و مجبور به ایستادن کرد سپس با دستهای پشم آلودش بی مهابا کمپل را از روی پیکرخونالود کنار زد ؛ ناگهان دل مریم از وحشت فرو ریخت، سرتا پایش چون بید به لرزه درآمد، فهمید که چه اشتباۀ بزرگی کرده او« خماری » را کشته بود، امباقش را ! باوجودیکه به اثر ضربۀ تبرچه چهرهٔ او کمی از شناخت برآمده بود، ولی مریم او را شناخت ؛چیغ زد، دستهای متشنجش را نقاب چهرۀ رنگ پریده اش کرد و ناگهان به حالت نیمه بیهوش به زمین افتاد؛ در همین حال خیال میکرد، درعالم رویا بسر میبرد؛ باورش نمیشد که در بیداری باشد. در همین اثنا شوهرش با بینی عقابی و شگفته وچشمانی که شعله های خشم در آن میدرخشید. در کنارش ایستاد بود، تا قدرت و تسلط خود را به او نشان بدهد؛ به مجردیکه چشمان مریم باز شد مرد خود را خم کرد انگشتان خشنش را درمیان موهای انبوه و درهم او فرو برد، بعد سرش را بلند کرد و با تمام نیروی که در بدن داشت چندین بار به دیوار کوبید، سپس او را به هوا بلند کرد وبه وضع هولناکی، بی رحمانه به زمین رهایش نمود. درحا لیکه تف هایش ازمیان دندانهای زردش به بیرون پراگنده میشدند، دستهایش را با تأسف بهم مالیده و با لحن هیبتنا کی فریاد زد : بگو... بگو او زن بی شرم و بی‌حیا چرا اینکار را کردی ،چرا میخواستی مرا بکشی ؟ افسوس،افسوس که من دیررسیدم ! به مجردی که داخل اتاق شدم فهمیدم که گپ از گپ تیر شده ،عاجل خود را پشت پرده پنهان کردم وبا تیلفون همراهم عکسهایت را گرفتم . تا حداقل یک ثبوت ازتو آدمکش داشته باشم مریم که چون پرستوی زخمی درکناردیوارافتاده بود و یارای حرکت کردن را نداشت، حال وحوصلۀ گپ زدن ازاو سلب شده بود ، سرش به اثر اصابت بدیوار ترکیده وخون از روی پیشانیش سرازیر میگردید و با اشکهای سوزانش یک‌ جا ازگونه های زعفرانی او گذشته ، به گریبانش میریختند.و نگا هایش از پشت پردۀ های اشک با ترس و نگرانی در جستجوی شوهرش سراسیمه به هر طرف میدویدند که ناگهان به خامکدوزی روی سینه مرد، که مانند نقره درلباس سفیدش برق میزد گره خورد و بی اختیارصدای ترسناک شوهرش را شنید : من نمیتوانم مار را در آستین خود نگاه کنم برای من دیگرهیچ راهی نمانده غیراز اینکه هردوی تانرا در یک گور بخوابانم! بعد از گفتن این جمله پشتش را بطرف مریم دور داد، تبسمی شیطانی لبهای گوشتالود را از هم گشود و در دل با خود گفت: چی یک تصادف خوبی! هم قتلی را، که من کرده بودم سرش افتاد وهم سند خوبی برای تهدید کردنش بدست آوردم . بعد ازین نا فرمانیم را نمیکند