ariana

ariana

Saturday, September 21, 2013

وقتی بانوثریا "سدید"ناگفته ها رامی گوید


سلیمان راوش
من صبورانه منتظر روزی استم که کسی درافغانستان بپاخیزد، زنجیرهای تعصب قوم، قبیله وزبان رابشکند وبه این حقیقت معتقد باشد که"اکثریت" عبارت ازاکثریت فکری یک جامعه است که آرمانهای مشترک دارند. من چشم انتظار کسی استم که دیگر به شعار(افغانستان گورستان امپراطوری هاست)افتخارنکند
 


چندی پیش بانو "ثریا سدید" کتاب ِ را زیر عنوان (درسهای ممنوع) برای خواندن و بازگشادن آن برایم فرستادند.
این کتاب در دوصد و سی و پنج برگه چاپ شده است. روی پوشینۀ آن می خوانیم که:
« این کتاب تاریخ زندۀ افغانستان در بیست سال گذشته (1993 – 2013 ) است.».
در آن روی پوشینه نویسندۀ کتاب ( بانوثریا سدید) می نویسد:« من صبورانه منتظر روزی استم که کسی در افغانستان بپاخیزد، زنجیر های تعصب قوم، قبیله و زبان را بشکند و به این حقیقت معتقد باشد که"اکثریت" عبارت از اکثریت فکری یک جامعه است که آرمانهای مشترک دارند. من چشم انتظار کسی استم که دیگر به شعار (افغانستان گورستان امپراطوری هاست) افتخار نکند چون واقعیت اینست که افغانستان گورستان امید های برباد رفته نسلهای خودش است.»
ثریا سدید را من از کودکی می شناسم، او در یک خانواده مرفه بزرگ شده، و هرگز فقر و گرسنگی را ندیده و با آن آشنا نبوده است چنانکه خود می نویسد: « من در خانوادۀ بزرگ شده بودم که گرسنگی را نمی شناختم ... من با موتر های شیک و قشنگ نا آشنا نبودم سالها موتر های لوکس امریکایی همراه با راننده، پدرم که والی کابل  و بعد ها به حیث رئیس امنیت که در آن زمان بنام ضبط احوالات یاد می شد کار می کرد به دفترش می برد، موتری که که من واقعاً دوست داشتم یک شورلیت 1957 بود با رنگ سیاه و بالهای بلند سفید رنگ که همه آنرا موتر بال سفید می گفتند، چوکی های چرمی و داخل آن از چوب صفا و بلش شده بود و کریم رانندۀ پدرم، با آن کلاه پیک دار و لباس و یونیفورم  با غرور بشت فرمان موتر بال سفید می نشستند...» .
بلی خانوادۀ ثریا سدید از جمله خانواده های اشرافی افغانستان به شمار میرفت.    . اما همین بانوی که در چنین یک خانوادۀ بزرگ گردیده، خلاف آنهاییکه ادعای خدمت به زحمتکشان و بیوه زنان را داشتند ، بدون در نظر تعلقیت تباری خویش، خود را در خدمت جامعۀ فقیر و بی پناه افغانستان قرار داده و در این راه از مرگ و درد نمی هراسد.
به هرحال وقتی کتاب را گشودم و خواندم، دیدم تاریخ افغانستان نیست، زیرا تاریخ تعریف دیگری دارد. بلکه گزارشی از سفر های کاری بانو سدید از افغانستان در مراحل بسیار دشوار آن است.
 اما شاید پرسش بر انگیز باشد که چرا من کوتاه خواستم درنگی روی زندگینامۀ نویسندۀ کتاب "درسهای ممنوع" نمایم. واقعیت اینست که تا یادم می آید هرگزارش، نوشته، خاطره و حتی شعر و داستان را که خوانده ام، یک جانبه، یک سویی، قومی، تنظیمی و سمتی بوده است؛ و نویسنده خواسته به نحو از انحا تفکر که به آن وابسته بوده ، آن را تحمیل نماید یا بگستراند. در اکثر از نوشته ها و گزارشها و خاطره ها در همان چند سطر اول خواننده میداند که با کدام جناح یا تفکری روبرو است. اما وقتی گزارش "بانو سدید" را خواندم، برای باری اول بود که به یک نوشتۀ غیر وابسته که  انعکاس  بیدریغانۀ از واقعیت ها و رویداد های عینی جامعه افغانستان هست برخوردم. راستش اینست که بعداً گفتم آری این کتاب را ( تاریخ زندۀ افغانستان ) نه، بلکه گزارش زنده و تاریخی  افغانستان با ید نام گذاشت . اضافه بر این حتا میتوان این کتاب بر پایۀ تعریف های که از داستان می شود، یک داستان بلند خواند، زیرا چنانکه فوستر  E.M.Forster در کتاب خود زیر عنوان "مشخصات قصه" می نویسد: «داستان، روایت سلسله حوادثی است که بر حسب ترتیب زمانی، تنظیم گردیده باشد» .  در اتکا به این تعریف ما در کتاب بانو "ثریا سدید " حوادث را بگونۀ مسلسل می خوانیم، در کتاب وی عناصر مهم یک داستان را چون (تم)  درومایه، شخصیت ها،، کشمکش ها، ساخت و پرداخت ها، صحنه ها و زاویه دید را به وضاحت در می یابیم هر چند که فاقد دیگر عناصر داستان هم باشد عناصر دست اول یک داستان در  آن نسج یافته است.  حادثه و حوادث بصورت مسلسل روایت می گردد.مثلاً ثریا سدید در جایی می نویسد:
«... بیادر جان شما ای منطقه را میشناسین؟ اینجا سروبی اس و یکی ازآدمهای گلبدین حکمتیار منطقه را اداره میکنه نامش زرداد اس و دار و ندار مسافران را  میگیره اگه کسی مقاومت کنه باز به سپی خود میگه که گوشهای مردم را دندان بگیره. سکوت سنگینی حکمفرما شد، بیادم آمد که سروبی همان جائیست که انگشتر  عروسی فاطمه را از او گرفته بودند و نقیب الله گفته بود که از سروبی کسی نجات  پیدا نمی کنه. سکندر با ناراحتی به راننده گفت مردم از کاه کوه میسازن، بعد رویش را دور داد و با تبسمی بمن گفت گپی نیس صایب ما همرای چند موتر دیگه یکجا میریم فرید با کنجکاوی سوال کرد بیادر  ای زرداد چند تا سگ داره؟ سگهایش کلان اس؟ نی جان بیادر  سگ نداره،  سپی نام یک آدم اس که مثل سگ دندان میگیره سگ  را به پشتو سپی میگن».
و در جایی دیگر می نویسد:
«... با سرعت از سرک گذشتیم و به یک چار راهی رسیدیم که در آنجا ده ها سگ یله گرد جمع شده بودندچند سگ بشدت با هم میجنگیدند و سگهای دیگر آنها را خاموشانه تماشا میکردندصحنه ای عجیبی بود راننده موتر را آهسته تر کرد تا با آنها تصادف نکند با ترس گفتم
درین شهری که آدمها نان بر خوردن ندارن ای سگها از کجا آمدن؟ باور آدم نمیایه که تمام منطقه پر از سگ باشه سکندر در حالیکه از صدایش تشنج و گرفتگی بخوبی احساس میشد گفت
ای خانه خرابها حتی بر مردم وخت نمیتن که مرده های خود را دفن کنن و سر
شان فیر میکنن خدا چطور غضب خود را سر ما نازل نکنه از مسلمانی برآمدیم  صایب بعد به راننده گفت که برگردد.
پرسیدم سکندر خان ! ای موضوع چه ارتباطی به ای سگهای که جمع شدن داره؟ اینها سر یکدیگرخود فیر میکنن تا که هیچ کس نتانه بیرون بره و مرده های خود را جمع کنه مرده ها سر سرکها افتاده.
قبل از اینکه سکندر سخنش را تمام کند ، زوزۀ سگ ها به شکل وحشتناکی بلند شد از شیشه موتر نگاه کردم و دیدم که در اطراف سگهای وحشی بوتها، لباس و کلاه ها بر روی سرک به هر طرف پراگنده بود.
فهمیدم که این لباس ها در حقیقت اجساد مردگان است و سگها وقتی آنرا پاره میکردند قوله  (زوزه) میکشیدند و بعد اجساد را میخوردند ناگهان سرم گیچ رفت.
با عجله سرم را از شیشه بیرون کردم تا استفراغ کنم.
سکندر با لحن عذرآمیزی گفت ببخشین که شما را اینجا آوردیم
بخدا مه فکر کدم که از دیگه جاهای شهر کده خوبتر اس...»
به همین گونه کتابی که در سه بخش و بیست فصل نوشته شده است، هر فصل آن نه تنها یگ گزارش بلکه یک داستان است، داستان پر از اندوه و غم، داستان کشتار ها و قساوتها، داستانها بی رحمی ها و شقاوتها، قصۀ توطیه های ملی و بین المللی.
ثریا از یک یتم خانه کابل در زمان طالبان چنین می گوید:
«... در طبقه بالا اتاقهای دخترها بودوقتی داخل اتاقشدم به مشکل میتوانستم
قیافه شان را ببینم زیرا دود غلیظی از بخاری چوبی پخش میشد دخترک ها با قیافه های معصوم بدور بخاری نشسته بودند تا گرم شوند از زن میانه سالی که مسوول  بخش دختران بود پرسیدم که سرگرمی دختر ها در طول روز چه است
با آرامی گفت که اکثر شان ساعتها در گوشه ای می نشینند و با همدیگر سرگوشی می کنند
بعد با دست اشاره به دختر خوردسالی کرد که نزدیک کلکین نشسته بود و از پشت شیشه اتاق به بیرون خیره شده بود وبا لحن غمگینی ادامه داد
یکی دو تای شان اصلا گپ نمی زنن مثل همی دخترک بدبخت بیچاره را همسایه هایش به اینجا آوردن
همسایه ها قصه کرده بودند که روزی که نفر ها  بخانه شان حمله کردند، دخترک از ترس در داخل الماری لباس پنهان شده بود و شاهد کشته شدن پدر و تجاوز نفر ها به مادرش بود
از همان زمان تا بحال حتی یک کلمه هم حرف نزده است بسویش رفتم و نوازشش کردم
با چشمان بی روح بسویم نگاهی کرد و دوباره به بیرون خیره شد از تصور رنجی که او میکشید اما نمی توانست اظهار کند، قلبم لرزید و بی اختیار گریستم...».
پیشتر گفتم ثریا از یک فامیل اشرافی بود ، وقتی حزب خلق و پرچم به قدرت رسید ، او وطن را ترک کرد، خودش می گوید:
«دستگیر (شوهرم)، مریم (دخترم) و من مثل دهها هزارفغان دیگر در بهار سال 1982 به امریکا آمدیم و حیات خود را بعنوان پناهنده از هیچ آغاز کردیم. زیرا زندگی دیگر در افغانستانی که من بزرگ شده بودم، امکان نداشت و شاید بخاطر اینکه پدرم یکی از ارکان برجسته دولت قبلی بودکشته میشدیم اگر کشته نمی شدیم حداقل در بندی خانه های کابل بنام خائن و یا عمال امپریالیست محبوس میشدیم لذا به امریکا به سرزمین فرصتها فرار کردیم تا زندگی جدیدی را برای خود فراهم
سازیم».
نویسنده با آنکه از شر به اصطلاح کمونیست ها فرار کرده و به امریکا کشور امپریالستی آمده، اما از توطیه ها و نیرنگ های امپریالزم انکار نمی کند و شجاعانه آن را به شلاق نقد و بررسی بسته می نویسد:
«حدود ده دقیقه بعد جورج بوش با لورا بوش وارد اتاق شدند و با همه دست دادند زن جوانی ما را به رئیس جمهور و بانوی اول معرفی کرد صحبت ها آغاز شد من که یک چوکی دور تر از آقای بوش نشسته بودم، امیدوار بودم که نفر آخر باشم اما وقتی سوال کرد که چند نفر از افغانستان است و تنها من دستم را بلند کردم، رویش را بطرفم کرد و با تبسم پرسید (از افغانستان استی)؟
جوابدادم
بلی از افغانستان استم
سرش را بعلامت تائید تکان داد و
باز سوال کرد: آرایشگر مرا میشناسی؟
من که فکر میکردم درست نشنیده ام، مکث کردم اما وقتی گفت که آرایشگرش هم از افغانستان است
فهمیدم که درست شنیده ام.حتی موضوع اطفال افغانستان هم مطرح نشد
حدود نیم ساعت بعد خبرنگاران آمدند تا جلسه آقای بوش با موسسات خیریه افغانستان و عراق را به رسانه ها
گزارش دهند.
آقای بوش در جواب یکی از خبرنگاران گفت:
بلی بسیار خوشحال استم که می شنوم اطفال افغانستان زندگی به مراتب بهتر نسبت به گذشته دارن
بدفتر برگشتم و همه بدورم جمع شدند تا بدانند سوالهای بوش چه بود.
تظاهربه عصبانیت کردم و گفتم:
شما چرا نگفتین که آرایشگر آقای بوش کیست؟
یکی سوال کرد:ثریا جان
ای موضوع چه ارتباطی به اطفال افغانستان داره؟
به خنده گفتم که میتواند از آقای بوش بپرسد
چند روز بعد یکی از دوستان که از موضوع خبر شده بود، گفت که آرایشگر آقای بوش خواهر یکی ازهنرمندان مشهور افغانستان است.
میدانستم که خبرگزاریها تلاشهائی را برای اعتبار از دست رفته بوش بین مردم امریکا، براه انداخته اند و فکر کردم که شاید دعوت از موسسات خیریه هم بهمین مناسبت صورت گرفته باشد مردم امریکا تازه فهمیده بودند که عراق اسلحه کیمیاوی نداشت و حمله امریکا فقط بخاطر ازبین بردن صدام حسین و دستیابی به ذخایر نفت بود.
حقیقت این بود که اگر جورج بوش اول قبل از جنگ گلف در سال1990  قانون جدید را وضع نمیکرد و رسانه ها میتوانستند مثل جنگهای ویتنام، تصاویراجساد عساکر امریکائی را پخش کنند.
مردم امریکا مقابل دولت بخاطر جنگهای فرساینده در افغانستان و عراق می ایستادند
و دولت را مجبور میکردند تا به جنگها خاتمه دهد.
اما در امریکا،  برخلاف آنچه که دیگران تصور میکنند، آزادی رسانه ها وجود ندارد و خبرگزاریهای معتبر توسط گروه های خاص و با مقاصد خاص اداره و تمویل میشوند»
در جایی دیگر این کتاب از سطح و سویه و برداشت های امریکایی و محافل و مجلس شان که در دفاع از مردم افغانستان برگزار می نمایند می نویسد:
«یکی ازین گردهمائی ها در شهر لاس انجلس بود که از طرف سازمان با نفوذ زنهای امریکا ترتیب شده بود و
در راس آن میفیس خانم جی لینو، گرداننده مشهور یکی از پروگرامهای تلویزیونی امریکا قرار داشت
درمجلس با شکوهی که در قلب لاس آنجلس بر پاشده بود، ستارگان معروف هالیود، خبرنگاران و عکاسان حضور داشتند قبل از ورود به سالون، مهمانداران پارچه  کوچک آبی رنگی را که از تکه چادری برقع بود، به علامت همبستگی زنان امریکا با زنان افغان به شانه مدعوین سنجاق میکردند...
متوجه شدم که رئیسه سازمان زنهای امریکا بمن اشاره میکند با  بی میلی بسویش رفتم
با صمیمیت دستم را فشرد و گفت"بمن گفتن که چند روز پیش از افغانستان آمدین شما واقعا یک قهرمان استین آهسته گفتم قهرمان آنهائی استن که در بدترین شرایط با کمترین وسیله زندگی خود و فرزندان شان را تامین میکنن، نه من
حرفم را نادیده گرفت و با هیجان گفت:
تصور کرده میتانین زنهای بیچاره افغانستان چطور ویتامین دی (  (D بگیرن وقتیکه چادری تمام وجود شانرا پوشانده
باشه چطور نور آفتاب به پوست شان برسه؟ از حماقتش خنده ام گرفت خانمی که خود را عقل کل میداند، چطور نمی فهمد که چادری را زنها در افغانستان وقتی بسر میکنند که از خانه بیرون بروند ویک زن میتواند با چند دقیقه نشستن درحویلی خانه خود ویتامین دی را که ضرورت دارد، بگیرد چون هر جا که آفتاب میتابد ویتامین دی هم موجود است
در جوابش گفتم که احتیاجات اولیه زنان کمبود موادغذائی، آب آشامیدنی جائی برای زندگی کردن و امنیت است
ویتامین دی را هر وقتیکه خواسته باشند، میتوانند بگیرند و پوشیدن چادری مانعی را ایجاد نمیکند با بر افروختگی گفت یعنی شما میگین که زنان باید چادری بپوشن؟ شما خود تان مثل یک زن غربی زندگی می کنین و ازهمه آزادی ها برخوردار استین چرا نمی خائین که زنها در افغانستان همی آزادی شما را داشته باشن؟
دیدم که بحث با او بی فایده است چون طرز دیدش از مسائل بسیار متفاوت از واقعیت ها در افغانستان بود با آنهم برای روشن شدن ذهنش گفتم که مشکل زن افغانستان پوشیدن چادری نیست بلکه زنان با مشکلات اقتصادی، صحی
و روانی روبرو هستند و تلاش زنان در جهان غرب برای دورانداختن چادری درد گرسنگی و محرومیت از نیازمندی های اولی ملیونها زن را در افغانستان دوا نمیکند».
جایی هم ازگفتگوی خود با آقای حامد کرزی رئیس جمهور افغانستان چنین می نویسد:
«  در پایان سال 2011 ، تصمیم گرفتم که یک کاپی ازمتن انگلیسی همین کتاب را که درامریکا اروپا و آسترالیا چاپ و توزیع شده بود، به زینت کرزی، بانوی اول افغانستان بدهم رئیس جمهور کرزی با مهربانی مرا پذیرفت و همانطوریکه کتاب را مرور میکرد و عکسهای آن را بدقت میدید، گفت که بسیار علاقه دارد تا کتاب را بخواندضمن تشکر گفتم که من میدانم او تا چه حد مصروف است و وقت برای خواندن ندارد بعد ادامه دادم که من میخواستم کتاب را برای خانمش زینت جان بدهم با تبسم گفت:
خواهر محترم
تشکر، اما خانم مه بیست و چار ساعت تلویزیون می بینه و فقط به دیدن فلمهای هندی علاقه داره کتاب تان ره خودم میخوانم با ناباوری به اطرافم نگاه کردم اما دیدم که حرف رئیس صاحب  جمهور برای دیگران تعجب آور نبود با تاثر قصر ریاست جمهوری را ترک کردم و  بیاد مقاله ای افتادم که سالها قبل، ...»
با نو ثریا سدید در "درسهای ممنوع" وقتی می خواهد ماهیت رژیم کودتایی هفت ثور را بیان نماید  به نقل ازیک نویسندۀ  مجلۀ تایمز می نویسد: « زمانی که روسها به افغانستان حمله کردند، در مجله تایمز امریکا نوشته شده بود،بلی افغانستان برای روسها ویتنام امریکاست اما با یک تفاوت بزرگ که ویتنام رهبری داشت بنام هوچی مین مردی که زندگی خود و خانواده اش را وقف کرد تا زخمهای ملتش را التیام بخشد و بیرق ویتنام آزاد را باز به اهتزاز درآورد...»   
نویسندۀ کتاب درسهای ممنوع در "سخن آخر" گفته که : « این کتاب سیاسی نیست اما من عقاید سیاسی خود را دارم». در حالیکه  خلاف ادعای نویسنده، سطر سطر کتابش سیاسی است. اما سیاستی که علیه سیاست های ستمگرانه، توطیه گرانه،  زورگویی و نیرنگ رقم خورده است ( ریالیزم سیاسی).
عقاید سیاسی نویسنده را در این خط به وضاحت میتوان پس از خوانش کتاب دریافت.  
  هر چند که نویسنده از جهان بینی خود چیزی ننوشته است، اما وقتی  فصل هشتم کتاب را  خواننده مطالعه فرماید، به روشنی آفتاب اندیشه و جهان بینی روشنگرانۀ بانو ثریا سدید را در می یابد. این فصل داستان شیرین از دوره ایست که ثریا سدید در رابعه بلخی درس می خواند. در این فصل ما با شخصیت و دید نویسنده کاملاً آشنا می شویم. برای اینکه نمونۀ آورده باشم جهت اثبات قول خویش بخشی از از این فصل  رانقل می کنم که چنین می نویسد:
«من در مکتب رابعه بلخی درس میخواندم که براستی هم به مقایسه بااکثر مکاتب کابل، همه چیر داشت، ساختمان های زیبا، لابراتوار ها، میدانهای والیبال و بسکتبال، کتابخانه بزرگ و حتی داکتر و دواخانه ، معلمان ما هم اکثرا از پوهنتون دانشگاه فارغ شده بودند اما من با سیستم تدریس و مواد درسی مشکل داشتم برای شاگردان زمینه سوال کردن وجود نداشت و باید هر چیزی را که در کتابها نوشته شده بود، می پذیرفتیم بیادم میاید که روزی درس تاریخ ما راجع به سلطان محمود غزنوی بود
که لشکر عظیمی را آماده ساخته  و برای فتح دهلی رفته بود لشکریان سلطان درآنجا مقادیر زیاد جواهرات و طلا را به غنیمت گرفتند وهر آنچه را که برای مردم هندوستان مقدس بود، از بین بردند
معابد را آتش زدند، بتها را ویران کردند و دهها هزار بیگناه را به قتل رسانیدند صفحات کتاب تاریخ ما پر از تعریف از سلطان محمود غزنوی فاتح سومنات بودو من که تازه با تاریخ افغانستان و منطقه آشنا میشدم میخواستم از معلم ما سوال کنم که چرا هفته قبل چنگیرخان مغول را بخاطر همین کارها، جانی و دشمن بشریت خواند چرا سلطان محمود فاتح است و چنگیر وحشیو غارتگربعد از درس معلم
تاریخ ما از شاگردان خواست که آنچه را که آموخته اند، تکرار کنند من با کنجکاوی دستم را بلند کردم و پرسیدم معلم صایب هم سلطان محمود و هم چنگیز به دیگه ممالک حمله کردن و همه چیز
را از بین بردن چرا سلطان محمود قهرمان اس و چنگیز جنایت کار؟ معلم با عجله گفتای چه سوال مزخرف اس که میکنی معلوم دار که سلطان محمود غزنوی قهرمان بود از خاطر که اسلام را به هندوستان برد اول فکرکو باز سوال کوهم صنفی هایم با تمسخر بسویم نگاه کردند مثل این که با این کار میخواستند به معلم بگویند که آنها دلیل حمله سلطان را خوب درک کرده اند و این من استم که
موضوع به این سادگی و وضاحت را نمی فهمم من بی اعتنا به شاگردان باز گفتم معلم صایب چنگیز
هم قهرمان  بعضی مردم دیگه اس و شاید مجسمه اش را هم ساخته باشن
باید از مردم هندوستان آدم سوال کنه که در قسمت سلطان محمود غزنوی چی فکر میکنن معلم ما از
خشم بر افروخته شد و گفت باز تو که معلم تاریخ شدی همی چیز ها را به شاگردای خود یاد بتی فامیدی؟چنین تبصره ئی به نظر او نزدیک به کفر بود اصلا تفکر آزاد و دگر اندیشی در آن زمان به اصطلاح دهه دموکراسی قابل تحمل نبود»
به هر حال، من کتاب "درسهای ممنوع" را یک رمان بلند که پرسوناژ آن بخش از ملت ماست به حساب می گیرم. و نویسنده را می ستایم که هرگز جز واقعیت ها را انعکاس نداده است.
خواندن این کتاب را به آنهایی که می خواهند درس های از تاریخ کشور ما را در چند دهۀ اخیر بیاد داشته باشند ضروری میدانم.