ariana

ariana

Sunday, June 2, 2013

نظری برعمق وهمنوایی نوشتۀ جناب «پرتو نادری» وشعر(جنازۀ سخن) ازبانو«صالحه وهاب واصل»‏

نوشته:ازحسین آقاریاض
بیاتا گل برافشانیم ومی درساغراندازیم
فلک راسقف بشکافیم وطرح نودراندازیم
 
 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
از چلچله ها دیگر اثری نیست پرواز دسته جمعیِ خفاشان از فرارسیدن شب خبر میدهد ابرسیاهی بر فراز آآسمان  فرهنگ ما در شکل گرفتن است و بازار جهل وخود پرستی رونق تازه ای یافته و هر شیاد و بی دانشی  بدون مجوز و مدرکی برای جامعه ای فرهنگی دستور سواد ودانش میدهد، مسؤلین فرهنگ باید به دستگاه حاکم ثابت کنند که هیچ رنگ وبویی از فرهنگ و معرفت یک جامعۀ انسانی، نصیب شان نخواهد شد تا شایسته گی خود را من حیث مسئول فرهنگ و مسایل فرهنگی کشور به عهده نگیرند و این خود کامه گی وحشیانه و بیداد در صحنۀ فرهنگ مسئولین و حامیان اصیل فرهنگ باستانی مارا خشمگین ساخته و به احتجاج در مقابل این نا بسامانیها وا میدارد و نویسندگان، ادبا، شعرا و اربابان ذوق را در داخل و خارج کشور به فریاد و فراخوانی به همبستگی عاشقان فرهنگ و حامیان شعر وادب میکشاند تا با یکدستی و هم پیوستگی دژ مستکحمی برضد این بیداد فرهنگی این دژخیمان بی بند و بار و بی دانش و عاری از سواد و غرور ملی، بسازند و مانع چور وچپاول فرهنگی این وحشیان ظلمت گرا و غارتگر شوند . درداخل افغانستان میهن عزیزما شخصیت فرهیخته و ادیب وشاعر سر شناس کشور آقای استاد پرتو نادری خشم و غضبش را فریاد زده وبه جامعۀ فرهنگی هُشدارمیدهد. او با تعجب و درد آنچه را می بیند وباور کرده نمیتواند به دسترس ما میگذارد و ما را به مسئولیت فرهنگی ای که داریم متوجه میسازد، همزمان با این مطلب جالب و دلچسپ استاد نادری تازه ترین شعر هشدار دهندۀ  بزرگ بانوی شیرین سخن و شاعرۀ توانای کشورعزیز ما بانو صالحه جان  وهاب واصل را زیر نام «جنازۀ سخن» که با درد و تأسف عمیق سروده شده در صفحۀ شان متوجه شدم که نتوانستم دست از تبصرۀ کوتاهی برنوشته و شعر این دو دوست گرانمایه ام بر گیرم و خاموش نشینم. استاد نادری میگوید
«امشب یکی از بی مزه ترین برنامه های به« روایت دیگر» را دیدم، برایم بسیار شگفتی انگیز بود که یکی ازبانوان پارلمانی که گویا رییس یکی از کمسیون های مجلس نماینده‌گان نیز است، با تبحری!!! که در زبان شناسی داشت سرانجام کشف بزرگ خود را به مردم افغانستان و همه فارسی زبانان جهان آفتابی ساخت که واژۀ دانشگاه : « اسم خاص» است ، در ایران و ما نباید آن را به کار بریم!!!
چقدر دردناک است کسی که هنوز مفهوم اسم خاص را تا اسم عام نمی داند بر می خیزد و برای گوینده گان یک زبان بزرگ ، با این همه غنای بزرگ فرهنگی، علمی و ادبی دستور صادر می کند که چنین بگویید و چنان نه»
بانو «واهِب» این نکته را  به شکل منظوم و به زیبایی خاصی چنین تأیید و بیان میدارد
دست ستم بریده سر و گردن ادب
معنی به زیر تیغ جهالت به تاب و تب
هر واژه در اسارت و هر جمله در قفس
مرگ سخن اگر بشنیدی مکن عجب
بلی ! واستاد نادری عاجزانه و صمیمانه خطاب به  آن بانوی پارلمانی میگوید : «میخواهم به این بانوی بزرگواربه این دایۀ مهربان تر از مادر بگویم که ، بزرگوارا , برو همت کن و سوادت را در زبان خود به اثبات برسان !..............
تعجب استاد پرتو نادری درینست که میفرماید:
چه دشوار روزگاری است، آنانی که حتا نمی توانند سواد خود را در زبان خود ثابت سازند بر خاسته و خود را برای دیگران « ترافیک زبان » می سازند و در چهار راهی زبان های این سرزمین ایستاده و با اشپلاق تعصب هی چُور می زنند، که زینهار دانشگاه مگویی که این واژه وحدت ملی را تخریب می کند ! من نمی دانم این حق را برای این آقایون و خانم چه کسی داده است که حتا می خواهند بر سخن گفتن مردم به زبان مادری شان نیز خط قرمز بکشند!!!............»
بانو  «واهِب» با آه و افسوس «نادری را تسلی داده میگوید
دانش به دست  واژه فروشان بیسواد
زخمی به حال مرگ، کند زندگی طلب
امروز قتل و غارت و دزدی و خون و مرگ
جای سواد و دانش و علم است منتخب
استاد پرتو نادری شعله های سوزندۀ قلبش را از زبان  با کلمات چنین بیرون میکشد....
«وقتی این بانوی بزرگوار!!! دستور تبعید واژه دانشگاه را بیان می داشت من به واژگان دیگری می اندیشیدم که نکند پارلمان افغانستان حکم اخراح آن ها را به گناه خویشاوندی با واژۀ دانشگاه صادر کند:
گذرگاه، لشکرگاه، نظرگاه، آوردگاه، خوابگاه، پرورشگاه، زایشگاه، نمایشگاه، درگاه، بارگاه، آرامگاه، نیایشگاه، آن گاه،ایستگاه، پیشگاه، شبانگاه، شامگاه، ادبگاه، گلوگاه، نمازگاه، ناگاه، سحرگاه، پروازگاه، خرمن گاه، جلوه گاه،حرمگاه، قربانگاه، سحرگاه، خلوتگاه، پرتگاه، جلوه گاه، آموزشگاه، اندیشه‌گاه، جایگاه، پناهگاه، دستگاه، نحرگاه..... دانشگاه....
صد ها واژۀ دیگر،آن چه که پرسش بر انگیز است، این است که در میان این همه واژگان چرا تنها واژۀ « دانشگاه» می شود ایرانی . این بیشتر از یک بهانۀ مُضحِک چیز دیگری نیست که می خواهند یک سیاست سیاه تفوق طلبانۀ زبانی را در پشت سر آن پنهان کنند!
از مدت زمانی متوجه شده ام که شماری بخش های از تاریخ و فرهنگ و زبان این سرزمین را به ایران می بخشند! خیلی سخاوتمندانه!!!»
     بانو واهب که قلب زخمی تر از استاد نادری دارد دردش را در همنوایی با «نادری» چنین قالب میکند
هر واژه پاره ، پاره و هر حرف خون چکان
از بس کتاب ها شده بر آتش از غضب
از بی ثباتی هرکی  دهد نخبه های ما
بر اصل مُلک و قوم و تبار خودش نسب
پرتونادری گفته های خانم «واهِب» را با دل و جان می پذیرد و ابراز نظر میکند:
«من تصور نمی کنم که کسی مخالف کاربرد واژۀ پوهنتون باشد، این یک حق همگانی است! به همین گونه هیچ کسی حق ندارد که تا کسی را ناگزیر سازد که نتواند واژگان زبان مادری خود را به کار برد، و نتواند بنویسد و بگوید و بنویسد « دانشگاه» . من زمانی که به پشتو سخن می گویم ، ان گاه می گویم « پوهنتون» ؛ ولی ان گاه که به فارسی دری می نویسم و یا سخن می گویم ، وازۀ دانشگاه را به کار می برم و در این پیوند هیچ گونه ممانعتی را به رسمیت نمی شناسم!!!
زبان بشقابک اشک نیست که کسی به ما تعارف کرده باشد که اگر بخواهد دوباره باز ستاند!!! به گمانم سیاست بیرون سازی واژگان اصیل یک زبان که عمدتاً هم اکنون فارسی دری با آ ن در کشور رو به رو است، خود یک خشونت فرهنگی و یک خشونت ساختاری فرهنگی است!!! در برابر چنین خشونتی باید استوار ایستاد و مبارزه کرد!!!!»
  بانو «واهِب» که خودش را در برابر این تهاجمات فرهنگی و خشونت های نامبرده از زبان استاد نادری در اقلیت احساس میکند غزلش را با این مصارع جمع بندی نموده فردای فرهنگ و ادب کشورش را چنین تصویر میکند .
ترکیب واژه های ز معنا تهی به شعر
فریاد و اشک اهل قلم را شود سبب
بر دوش میکشد جسد هر کتاب خویش
اهل قلم که خون دلش خورده روز و شب
میرد به ذهن گور، سخن های بی کفن
«واهِب» بخوان جنازۀ دانش به زیر لب
با جنازه خواندن زیر لب میخواهد سراینده  " واهِب " جامعۀ فرهنگی راتکانی داده و از خواب غفلت بیدار سازد که تا پیش از اینکه دیر شده بجنبید و دست به کار شوید و یک سد محکمی جلو این سیل وحشت بنا کنید وگر نه بنای خانۀ فرهنگ ما خرا ب خواهد شد
 حال میدانم منظور حافظ عاشق وعارف اهل حال  چه بوده وقتی فریاد می کشیده که  :  
طوق زرین همه بر گردن خَر می بینم
      دوستان عزیز ومحترم این مسأله، مسألۀ شخصیِ کسی نیست این یک مشکل اجتماعی است که دامن گیر همۀ مااست . بزرگان جهان فرهنگ، اربابان ذوق و عاشقان فرهنگ غنی و باستانی کشور و نویسندگان وشعرای مسئول و مبارز همیشه
وقتی چهرۀ زشت و کثیف جهل را دیدند که با چنگال خونین وبیرحمش بر گلوی فرهنگ کشور می فشارد، فوراً بنا بر مسئولیت فرهنگی و اجتماعی ای که دارند زنگ خطر زدند و به مردم و اجتماع  خود هُشدار داده اند که از خواب غفلت بر خیزید و به حساب این تفرقه اندازان سیاه اندیش برسید.  زیرا این گروه نارس و هیچدان برای حفظ  جاه وقدرت خود حتی ازقربانی فرهنگ با ستانی وارزشهای معنوی ما هم شرم و هراسی ندارند. شعر خانم وهاب واصل را یکبار بطور مکمل میگذارم تا عمق شعر با ادای کامل مصارع  برخواننده واضح گردد.
جنازۀ سخن
دست ستم بریده سر و گردن ادب
معنی به زیر تیغ جهالت به تاب و تب
هر واژه در اسارت و هر جمله در قفس
مرگ سخن اگر بشنیدی مکن عجب
ترکیب واژه های ز معنا تهی به شعر
فریاد و اشک اهل قلم را شود سبب
دانش به دست  واژه فروشان بیسواد
زخمی به حال مرگ، کند زندگی طلب
امروز قتل و غارت و دزدی و خون و مرگ
جای سواد و دانش و علم است منتخب
بر دوش میکشد جسد هر کتاب خویش
اهل قلم که خون دلش خورده روز و شب
از بی ثباتی هرکی  دهد نخبه های ما
بر اصل مُلک و قوم و تبار خودش نسب
هر واژه پاره ، پاره و هر حرف خون چکان
از بس کتاب ها شده بر آتش از غضب
میرد به ذهن گورسخن های بی کفن
«واهِب» بخوان جنازۀ دانش به زیر لب
25- 05-2013
شعر " جنازۀ سخن " تنها یک پارچه شعر زیبا یی نیست، بلکه از نبوغ خدا داد شعری وقریحۀ توانا و قلب گرم وروح حساس واحساس مسؤلیت سرایندۀ آن نسبت به جهان شعر وادب فرهنگ پُربارومیراث کهن اجداد ونیاکان ما صحبت میکند. وی همزمان با احساس تأثر عمیقش میخواهد، از انحطاط و ازهم پاشیدگیِ و فرو ریختن این کاخ فاخر و با شکوه شعروادب، به همه صاحبان ذوق، قلم بدستان مسؤل و تشنه گان زلال حیات بخش شعرناب وزیبا پرستان، هُشدار دهد . که برای نجات وحفظ و توسعۀ این میراث کهن اجداد ونیا کان خود همه با هم کمرهمت بندند و قدری با این گوهر پُربها و میراث ارزشمند خود مسؤلانه برخوردنمایند . تا هر جُغد و خَفاشِی را توانایی این نباشد که در لانه ومنزلگه عقابان جویندۀ جا گردند. خالصانه تمنا میکنم تا عاشقان شعروادب درمقابل تشعشع ونُورانیت این شعر خورشید گُونۀ با نو" واهِب " جادوگرِ میدان زیبا آفرینی، چشمان شان را نه بسته، پیام زیبا و پر مفهومی نهفته در آن را درک کرده , و به  " دست ستم اجازه ندهند که سر و گردن ادب را بِبُرد" زیرا این تخیلیست که سرایندۀ شعر " واهِب " را به وحشت می اندازد. وی با انتهای تأثرو چشم باز می بیند که  " معنا در زیر تیغ جهالت می تَپَد، واژه ها در اسارت و جملات در قفس در بند اند ". روی این اساس به قلم بدستان، عاشقان شعر وادب، صاحبان ذوق و زیبا پرستان هُشدار میدهد که اگر امروز، با این رَوَند فعلی درجهان فرهنگ به شکل عام و در بخش شعر وادب به شکل خاص آن بر خورد مسؤ لانه صورت نگیرد و مسؤلین امر که هیچکسی به جز از اهل شعر وادب و دست اندر کاران راستین فرهنگ و نویسندگان صادق ومتعهد نیستند، نجنبند . و در مقابل این همه بی مسؤلیتیِ فرهنگی دست به کار نشوند، خدای نخواسته  به زودی شاهد مرگ «سخن» وشهادت واژه ها خواهیم بود. آیا حیف نیست  که پاسداران واقعی فرهنگ وحامیان شعر وادب در اثر غفلت و سهل انگاری های نا مسئولانۀ شان، این باغ زیبا ومعطر شعر وادب را دستخوش بی بند باری های همچو کرگسان بی ذوق و هیچدان نموده وجود شان را ازین جهان پر غنا پاک نسازند؟ 
بلی؛ حیف است!!
زیرا درین باغ خوش عطر و بُو، به جای این کرگسان و هیچدانان، به بلبلان خوشنوایی ضرورت است تا با چهچه زدنهای روحنواز شان روح خستۀ ما را نوازش دهند و ما را به زندگی وعاشق پیشه گی تشویق و آماده نمایند . سراینده این شعر " واهِب " کوشیده است با تمام دلهره گی ها وانزجاری که نسبت به این خود کامه گی ها و تاخت وتازهای بی نسب وبی مورد و تاراج وویرانی که درجهان شعر وادب، بر فرهنگ باستان و تاریخی ما وارد میشود، باز هم دروازۀ امید را بر روی کسی نه بندد و میگوید " زخمی به حال مرگ، کند زندگی طلب " یعنی این فرهنگ با عظمت وقوی هنوز نمرده است بلکه از طرف عدۀ بی بند وبار، خود پرست و بی مسؤ لیتی مورد حمله و تاخت وتاز های جاهلانۀ قرار گرفته است، مجروح شده است، که این خود یک ـ هُشدار ـ خیلی جدی ومهم است  برای فرهنگیان و عاشقان زبان و ادب . خوشبختانه هنوز چانس نجات برای فرهنگ کُهَن وبزرگ ما هست . باید متحدانه کمر همت بست و دست به کار شد ومُشت محکمی بر دهان همه شیادان و دکانداران فرهنگ  فروش زد و به هیچ بیسواد و نادانی اجازۀ داد تا با بی حرمتی و تجاوز بر ارزش های با عظمت فرهنگی و ادبی ما بر خوردی داشته باشد. و به پاس لحظات زیبا و پُر کیف ولذتی که بزرگ بانوی عاشق پیشۀ ما  " واهِب " با زلال حیات بخش و روحنواز اشعار زیبایش به ما همیشه با لطف ومهربانی بخشیده , نباید برایش اجازه بدهیم که ـ جنازۀ دانش را زیر لب بخواند ـ