ariana

ariana

Tuesday, May 14, 2013

میهن و مسالهء شهروندی

دستګیر نایل
تذکر: این مطلب چند سال پیش در سایت آریایی نشر شده بود. اکنون با اندکی تغیرات به این مناسبت که تنش ها میان دولت های افغانستان و پاکستان در مناسبات ارضی و استراتژی های امنیتی افزایش یافته است، بدست نشر سپرده شد.


 
 
 
سقراط گفته بود: « من نه یک شهروند آتن و یونان، بلکه شهروند جهانم » این سخنان حکیمانه و فیلسوفانهء این حکیم فرزانه، ابعاد گوناگونی دارد که هم در زمینهء جامعه شناسی و هم در زمینه های فلسفه و عرفان مصداق دارد. ‎‎‎که وسعت نظر و دیدگاه جهانی این فیلسوف دنیای کهن را بیان میکند. تاثیر این اندیشه بر روان و افکار متفکران و سخن وران زبان پارسی ــ دری هم عمیق است. مولانا، سده ها پس از سقراط در بُعد عرفانی اش تقریباً همین اندیشه را بار ملکوتی داد و گفت:
چه تدبیر ای مسلمانان، که من خود را نمیدانم
نه ترسا، نه یهودم من، نه گبرم، نه مسلمانم
نه از خاکم نه از بادم، نه از آبم، نه از آتش
نه از عرشم، نه از فرشم، نه از کَونم، نه از کانم
سعدی و بیدل و بسیاری از سخنوران و عارفان ما، جهانی بودن انسان و فارغ شدن از قید زمان و مکان و دین و مذهب و رنگ و پوست و«کامل» شدن انسان را با همین نوع پندار ها و اندیشه ها بما القاء کرده اند. از همین جاست که مولانا از دیو و دد ملول است و « انسان » را آرزو میکند:
ــ دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر
کز دیو و دد ملولم و، انسانم آرزوست »
سعدی هم گوید:
ـ به جهان خرم از آنم که، جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست
ــ عبرت انجمن جاییست، مامنی که من دارم
غیر من کجا دارد، مسکنی که من دارم ( بیدل )
چرا سعدی نه گفت عاشق شیراز یا ایران استم که زادگاهش آنجا بود و گفت عاشق همه عالم استم که در این عالم، گبر و ترسا و زردشتی و مجوسی بت پرست و گاوپرست سیاه پوست، سفید پوست و عرب و عجم هم، زنده گی می کنند. چون همه به یک منزل مقصود،ره می برند. چرا که خالق همه عالم (او) است اما بقول مولانا فقط « نظرگاه ها» مختلف است. و مولوی، مبلغ اندیشه فرهنگ مدار و انسان مدار است. و مسکنی را که بیدل هم دارد،غیر از آنچه هست که ما وابستگان دنیای تعلق و اسیران جغرافیای تاریخ، فکر می کنیم. از اصل مطلب چندان دور نه رفته ایم. با این هم برای روشن شدن اندیشه ی میهن دوستی و حق شهروندی، کمی بحث را واضح تر می سازم.
هویت هر انسان از طریق نشانه ها، فرهنگ، تاریخ، محل، شهر، ولایت مذهب، قوم، زبان و دیگر لایه ها و از آنچه که «زادبوم» نامیده می شوند، شکل می گیرد؛ و نیز از طریق ملت و دولتی که شهروند آن هستیم و آن دایرهء وسیع تمدنی که از طریق ریشه های تاریخی به آن خود را متعلق می دانیم، و در نهایت از شهروندی کرهء زمین، پدید می آید. امروزه وقتی ما از «میهن» و زادگاه سخن به میان می آوریم، در واقع همین مسالهء پیوند انسان با سرزمین و با مردمی که در آن زنده گی می کنند، با دولتی که بوجود آورده ایم، مدنظر می گیریم. به عبارت دیگر: ما، میهن را همان ساختار و چارچوب کاملاً بسته و ثابت و غیر قابل تغییری میدانیم که به آن،حدود و ثغور جغرافیایی معینی قایل شده ایم بنا بر همین تعریف، میدانیم که یک افغانی و ایرانی و پاکستانی و هندی چگونه از هم فرق کرده می شوند و حدود جغرافیایی افغانستان از کجا شروع شده و به کجا ختم می گردد. تعریف و تعبیر های متداولی که امروز از زاد بوم و میهن داده شده، همین هاست.
« آیا براستی این چار چوب بسته و مرز بندی شده که در طول تاریخ ده ها و صد ها بار دچار تغییر و دیگرگونی ها شده و خورد و بزرگ گردیده است، جهان ما و دنیای شناخته شدهء ماهست؟ و یا اینکه مفهوم کلی تر و وسیع تری از این را هم داریم که به آن، واژهء میهن را به کار ببریم؟ و آیا ما جهان مان را فراخ تر و بزرگ تر از این هم شناخته می توانیم؟ جهان ما به مفهوم فلسفی آن، کل جهان و کاینات و عالم هستی است و میهن ما نیز، جلوه روشن و تصویری درونی آن جهانی است که برای مان شناخته شده، آشنا، ملموس و قابل درک است که تمامی کاینات را شامل می شود. واژهء میهن، نه یک ساختار بسته، بلکه آن ساختاری است که انسان را با کاینات پیوند می دهد. از آشنا،به نا آشنا پی می بریم، از پیدا، به ناپیدا می رویم، و این همان زمینی است که در زیرپای ما قرار دارد که نگاهش به آسمان دوخته شده است.»(۱)
انسان، میهن را به خاطر انسان هایش دوست میدارد. به خاطر عشقی که از او، و انسان در دل دارد؛ به این دلیل جهان را و میهن خود را دوست بداریم که در آن، تخم دوستی و محبت و همزیستی مسالمت آمیز، بذر کنیم و تلاش و مبارزه برای نزدیک شدن انسان ها به همدیگر و پل وصل بستن میان فرهنگ ها و مذاهب و تمدن ها، انجام دهیم. میهن دوستی، یک ارزش معنوی و عشق ورزیدن به زادبوم، محل، شهر و ولایت و به انسان ها است. انسان بدون معنویت نمی تواند زنده گی با ارزشی داشته باشد. اگر انسانی به این ارزش ها احترام نگذارد، وطن فروش شدنش کار ساده ای است.
ما مردم افغانستان زیر نام سرزمین،بیش از یک قرن است که با همسایگان خود مشکل سیاسی و تنش های قومی و زبانی داریم و پیوسته به خصوص در این پنجاه ـ شصت سال اخیر، قربانی های فراوان به خاطر بدست آوردن دوبارهء «سر زمین های از دست رفته!» داده ایم که بالنتیجه مورد تجاوز و مداخلهء مستقیم همسایه ها و قدرت های بزرګ جهان نیز قرار گرفته ایم؛ و هنوز هم دستخوش تجاوز هستیم. مشکلات مرزی میان ما و پاکستان، بر سر قضیهء خط (دیورند) به یک زخم خونین بدل شده است. پاکستان، خاک خود را بیشرمانه‎ لانهء تروریست ها و بنیادگرایی اسلامی، برای ناآرام ساختن افغانستان و منطقه ساخته است و با بهانه مبارزه با تروریزم، از دولت های بزرگ و غرب، باج گیری می نماید. معلوم است که در این معادلات، خون های بیشتری هر روز در این راه ریخته می شود. کودکان و زنان کشور ما را به قربانی می گیرند، بی حرمتی به خانواده ها و نوامیس مردم صورت می گیرد. دولت نا کارآمد و پوشالی افغانستان این کشتار مردم بی گناه را نا دیده گرفته با مداخله گران و تروریست های داخلی و منطقه از راه معامله و سازش، عمل می کند. متاسفانه بسا از ملت ها در سر زمین های دیگر نیز، همین درد مشترک با ما را دارند. آیا این جنگ و خون ریزی و تجاوز به سرزمین ها که هم اکنون بنام های مختلف از جمله در افغانستان جریان دارد، کار متمدنانه است؟ اگر واقعاً ما انسان ها، جهان را خانهء مشترک و جای امن برای خود ندانیم و با جنگ و خون ریزی وداع نه گوییم و خانهء یک دیگر را ویران نه کنیم و برای حل مشکلات مرزی و منطقوی و تامین منافع ملی یک دیگر، زبان مشترک پیدا نه نمایم تشنج و فاجعه کماکان ادامه خواهد داشت؛ و خون های بیشتری از انسان ها ریخته خواهد شد. خواجهء شیراز می گوید:
_ مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟
با دریغ که آدمی با همان رگهء احساسی از شیطانی که دارد، بگفتهء ویکتور هوگو: همیشه از همه خوبی ها و زیبایی های جهان، زنده گی و طبیعت فقط جنگ و خونریزی را برای بقای حیات و جلب منفعت خود انتخاب کرده است. انسان ها در گذشته چنین بوده اند اکنون هم چنین اند و در آینده نیز چنین خواهند بود.
وقتی انسان هایی مانند سقراط و مولانا را در تاریخ بشریت داریم که خود را متعلق به همه سر زمین ها و همه انسان ها بدون تعلق رنگ و پوست و مذهب و ملیت می دانند، آیا سیاست مداری هم بوجود خواهد امد که خود را و جهان را متعلق به همه انسان های روی زمین، بدون در نظر داشت تعلق رنگ و بو، مذهب، جنس و تعلقات دیگر بداند و نه گوید که مثلاً اسراییل و یا فلسطین و کره شمالی یا ایران را از روی کرهء زمین باید نابود کرد؟!
لذا ما اگر میهن خود را همین چارچوبی که خودمان اطرافش را خط کشی کرده ایم، بدانیم و خود را متعلق به آن دانسته و برتر از دیگران بدانیم، و با افکار و اندیشه های نژادپرستی زنده گی کنیم، یقیناً راه ما به بیراهه خواهد بود. چنانکه تجربه های تلخ تاریخ، گواه آنست. و چنین شیوهء تفکری در حد افراطی آن امکان دارد در نهایت ما را به شیونیزم، منطقه گرایی و نژاد پرستی بکشاند. آلمان نازی، ناسیونالیزم طالبان و لشکرکشی های امریکا و متحدانش در عراق، افغانستان و مداخله در خاور میانه، نمونه های برجستهء آن در قرن ما است و دیدیم که کار به تصفیهء نژادی و قومی و مذهبی و غارت کشور ها کشید و از انسان ها، اردوگاه های شکنجه ها ایجاد شد، «   .درک میهن از چنین شیوهء تفکری این پیامد ها را با خود به همراه دارد که بجای آنکه تختهء خیزی برای شگوفانی انسان ها گردد، به صورت حفرهء تنگی برای حفاظت خود در می آید؛ و به جای آنکه فضایی برای تماس انسان ها با جهان پیرامونش گردد، نقش تنگنایی را بازی می کند که آدمی را از خطرات بیرونی محافظت می کند و بجای آنکه دروازه ای به سوی دیگران به کشاید، ابزار جدا سازی انسان، از دیگران می شود.» (۲)
چه به تر است جهان مان را و انسان ها را از دید این عارف و فرهیخته مرد زمانه ها (سنایی) بشناسیم که گوید:
ــ « سخن کز بهر حق گویی، چه سریانی، چه عبرانی
مکان کز بهر دین جویی، چه جابلسا، چه جابلقا »
یاد داشتها:
1 ـ از سخنرانی واسلاوهاول،رییس جمهوری چک، در پارلمان آلمان، کیهان لندن ــ سال ۱۹۹۹
۲ ـ همانجا، کیهان لندن.