ariana

ariana

Thursday, May 16, 2013

که «خار» ها همه گردن کشیده اند امروز

دستگیر نایل 
 خار،به معنای تیغ درخت که دارای سیخ های نوک تیزی است و در شاخه های برخی از درختان وگیاه ها می روید. خار، دارای بوتهً مستقلی هم است          

 
 
 
 
 
 
 
 
خار،به معنای تیغ درخت که دارای سیخ های نوک تیزی است و در شاخه های برخی از درختان وگیاه ها می روید. خار، دارای بوتهً مستقلی هم است که در صحرا می روید که بوتهً خار میگویند.اما این بوته ها نیز مانند دیگر بوته ها، گل میدهند. واژه ً خار در گفتار عام چندان مورد استعمال ندارد و بیشتر بارِ منفی از ان مستفاد میشود. مانند خارِ چشم، خارِ بغل،خارِ راه اما در زبان فارسی دری ازان ترکیب ها ومعانی مختلفی ساخته اند.بویژه درزبان شعر،کار برد جالبی دارد. بگونه ً مثال ترکیب های زیر از ان ساخته شده و در زبان شعر، بکار برده شده است.« خارِچشم، خارِ سرِ دیوار،گلِ بیخار، خارِ بغل، خارِ شکسته، آدم بیخار،دامنِ خار،سنگ خا را، شعلهً خار،خارِ پا، خار و آتش،خار وگل،خار زدن،خار وغنچه، خارپشت،خار وخس »، ودهها مثال دیگر را میتوان ذکر کرد. اگر این ترکیب های استعاری ووصفی بالا که ذکر شدند، موشگافی شوند، معانی دلپذیری از انها بدست می اید.بعنوان مثال:ِ« گُلِ بیخار» کنایه از آدم بی ضرَر، مصلح و نیکو کار وگُلی که خار نداشته باشد.حال انکه هیچ گلی در جهان بیخار نیست.
ــ گُلِ بیخار، میسر نشود  در بُستان
گل بیخار جهان، مردم نیکو سِیَر اند ( سعدی ) 
ــ در حریم باغ، خاری بی گل بیخار نیست
جوش خون لاله، تا مژگان دیوار آمدست ( صایب )
ــ حافظ از باد خزان،در چمن دهر مَرنج
فکر معقول بفرما، گل بیخار کجاست؟ ( حافظ )
 خار و گُل:  خار و ګل در طبیعت پیوسته یکجا باهم بوده اند.هرجا که گل بوده، خارهم با او بوده است.در زنده گی اجتماعی هم همین قاعده حکمفرماست.هرجا که زیبایی وخوبی ها، دانش وروشنی بوده، زشتی و پلیدی ها و جهل و تاریکی ها هم حضور فعال داشته اند.از انجا که قوانین تکامل جامعه وطبیعت ، مبارزه ً همین اضداد است لذا می توان گفت که گُل، استعارهً بالکنایه به همین ارزش هاست.وخار،عکس آن.یعنی همان دل آزاری ها، زشتیها وپلشتی ها. چند بیت درهمین مضمون، از چند شاعر:
ــ صبر بر جور رقیبت چه کنم، گر نکنم 
همه دانند که درصحبت گل، خاری است ( سعدی)
 ــ شرط است، جفا کشیدن از یار
خُمر است وخُمار و گلبُن وخار (سعدی)
ــ زادهً باغ و راغ را، از نفَسم طراوتی 
 درچمن تو زیستم،با گل وخار اینچنین ( اقبال لاهوری) 
 ــ خویش وبی خویشی به یکجا کی بود
 هر گُلی کز ما  بروید، خارِ  ماست» مولانا باورمند است این خاری که سبب اذیت و آزار ما انسان ها میشود، در دورن خود ما است.در نفس ما است واین عقل ناقص ما است که مارا به گمراهی وبیراهه میکشاند.واز فنا شدن درعشق، باز میدارد.باید عقل را کامل کرد واز خواسته های بهیمی نفس، پرهیز نمود 
 ــ عقل گوید: پا منه کاندر فنا جز خار، نیست 
عشق گوید:عقل را کاندر تو است آن خارها ( مولانا)  بیت های دیگر:
 ــ اګر عالم همه پرخار باشد    دل عاشق،همه گلزار باشد (مولانا) 
ــ ز گل خار ماندست و ازمی، خُمار 
 چه ها،از کیها، برزمین مانده است (صایب) 
امروز ما هم خارهای اندرونی خود را در جامعه ی فلک زده ومردم ستمدیده خود داریم.خارهای زهرآلودی که راههای دست یافتن به گلهای زنده گی وامید را بروی مان بسته اند.این خار ها کدام ها اند؟ خار تعصب مذهبی، قومی،زبانی، مافیای قدرت ، مواد مخدر و تروریزم که هر روز،جان دهها آدم بیگناه وطن مارا میگیرند.همسایه گانی که بد تر ودل آزار تر از خار های زهر آلود اند که اطراف جغرافیای سرزمین مارا سیمهای خاردار زهر آلود کشیده اند.و مانند خار چشم وخار سر راه ،هر روز مردم ما را نیش میزنند. جنگ سالاران،متولیان دینی،ناقضان حقوق بشر،«ناتو»،غرب وامریکا نیز کمتر از خارهای زهر آلود بجان مردم ما نیستند!  « درد ما، از ناله ی ما دور نیست++ لیک چشم و گوش را،این نور نیست»
خار و پا : چنانکه میگویند نیش خار همیشه نصیب پا میشود. ضرب المثلی هم هست که گویند:« هرجا خار است، در پای لنگ است».خار،کنایه از ستم پیشه گان روزگار است ولَنگ،مردم بینوا و مظلوم.بیت زیر از صایب، همین معنی را میرساند:   ــ می رسد هردم مرا از چرخ، آزاری چرا میخلد در دیدهً من، هر نفس خاری چرا ؟ 
 ــ کدام آبله پا، عزم این  بیابان  کرد؟ 
  که خارها،همه گردن کشیده اند امروز( صایب ) آری همین خارهای زهر آلود اند که امروز گردن کشیده وچاق وفربه شده اند تا پاهای برهنه وزخمی مردم مارا خونین ترکنند  ــ جرات خصم شود از سپرِ عَجز فزون  خار از افتاده گیِ آبله ً پاست ، بلند  ( صایب )
 ــ شمع را تا نَفَسی هست بجا، باید سوخت  سخت وا مانده ای از پای خود ای خار، برآ (بیدل)   
ــ گهی خاری کشم ازپا، گهی دستی زنم بر سر  به کوی دلفریبان این بود کاری که من دارم (رهی معیری) 
 ــ صایب این دامنِ پُر گُل که بهار آوردست
 مُزدِ خاریست که این طایفه، در پا دارند ( صایب) 
 خار و دست: دست نیز از جفای خار در امان نیست خار، همیشه مانع گل چیدن دست میشود.همانگونه که آدم های ستم پیشه وخود کامه، مانع دست یافتن مظلومان به خوشبختی ها میشوند.وآنچه زیبایی ها وخوشبختی هاست، منحصر بخود میدانند.:   ــ ز زخم خار بیش از گل، نگارین میشود دستش    بدست رعشه دار آنکس که از گلزار، گل چیند 
 فلک را داغ  دارد  بی نیازی های من صایب 
چه سازد باغبان،با دیده ای کز خار، گل چیند ( صایب) 
 خار وخس :  خار، همانست که گفتیم.خس، گیاه هرزه را گویند.اما ترکیب «خار وخس» کنایه از آدم فرومایه و ناکس و جنس کم وزن وضعیف وناتوان است.خار وخس در بیت زیر از رهی معیری بمعنی هست و بود و دار وندار معنی میدهد:
 ــ ما نقد عافیت، به می ناب داده ایم 
 خاروخس وجود، به سیلاب داده ایم »  زمانیکه سیلاب سرازیر شود، پیش از همه خار و خس را با خود می بَرَد چون وزن ندارند.اما در بیت دیگر ازرهی معیری،خار وخس بمعنی ناکس،بیمعرفت وفرومایه آمده است واین بیت،چه به روزگار ما میماند ــ در باغ مُلک تا خس وخار اند، باغبان 
 یکسان بود  همیشه  خزان  و بهار ما »بیت دیگر از رهی معیری:
ــ بر  خاطر آزاده ،غباری ز کسم  نیست
 سرو چمنم، شکوه ای ازخار وخسم نیست»
همانطورکه گفتم خس،گیاه هرزه وپیش پا افتاده را گویند.اما درفرهنگ وسنن مردم چنانست که وقتی چشم آدم به پَرِش آید،انرا شگون بد میگیرند ولذا بالای مژه ها «خَس » را میگذارند.بیدل گوید: 
ــ « گر دل بپرد،غیر نًفًس کیست رفیقش 
ورچشم پَرَد،جز مژه امید خسی نیست»  بیت دیگر از بیدل درهمین معنی: 
ــ خفتِ اهلِ شرم، بیباکیست     چون پَرَد چشم،پایمال خس است »
 سنگ خارا:  کنایه از سنگ سخت ونا شکننده در مورد آدمهای سختکوش ومقاوِم هم بکار برده میشود.حافظ گوید: 
ــ سرکش مشو که چون شمع،از غیرتت بسوزد 
 دلبر که  در کف او موم  است، سنګگ خا را »  دوبیت دیگر از سعدی : 
ــ بوی گل وبانگ مرغ،برخاست     ایام نشاط و روز صحراست 
هر آدمی  ای که  مُهر  مِهرت     دروی نگرفت،سنگ خاراست » 
بیدل، زبان دُرُشت (زبان سُرخ ) وبد را که از آن شرارهً آتش ودشمنی بلند میشود،به سنگ خارا تشبیه کرده است:
 ــ حدیث نرم نمی آید از زبان دُرُشت 
شرار خیز بود طبع، سنگ خارا را » دو بیت دیگر از حضرت مولانا و صایب تبریزی:
ــ یارب که چه داری تو،کز لطف ، بهاری تو 
در کار در آری تو، سنگ و کوه خا را را  »
ــ اگر غفلت نهان در سنگ خارا میکند ما را 
جوانمرد است دردِ عشق، پیدا میکند ما را »
 خارِ سرِ دیوار: برای مانع شدن از رفت وآمد مردم در باغها ،روی دیوار باغ را خار میگیرند.این خار از بوته ی گلها نه، بلکه ازخار دشت وصحرا استفاده میکنند.گاهی اطراف مزرعه های خورد ودرخت های میوه دار مانند توت را هم ازخار می پوشانند تا توتی که از درخت درمیان خارها می ریزد، خشک ګردد واز طرفی هم از دستبرد مردم در امان بماند. درعصر ما گویا برای تامین امنیت وزارت خانه ها وارگان های امنیتی، دیوارها را سیم های خار دار میگیرند  در واقع مردم را از رسیدن به مراجع قدرت دولتی وبردن شکایات،محروم میسازند:        
 ــ گل از خارِ سرِ دیوار، می چیند نگاهِ من
بهار خویش میدانم خزان خشکسالی را 
ــ دست من چون خار دیوار است ازگل بی نصیب 
ورنه  دارد  دامن  گل، هر سرِ خاری  جدا » 
ــ این بوستان  کیست  که  مژگان  آفتاب 
چون خار، گردن ازسرِ دیوار میکشد » 
 خارِ چشم: به معنی رقیب و دشمن کسیکه در پی آزار واذیت رقیب خود باشد.زخم زبان زدن طرف مقابل : بیدل گوید:
ــ دستگاه  زخم  محرومی  است سر تا  پای من 
  بسکه چون مژگان به چشم خویش خارم کرده اند» 
صایب میگوید که ما، دوست ورفیق کم آزاران هستیم یعنی هیچگاه به کسی آزار نمی رسانیم اما خار چشم ،دشمن وحریف مردم آزار ها میباشیم : ــ سازگاریم با کم آزاران 
خار چشمِ حریفِ نا سازیم»
ترکیب ها واستعاره های دیگری هم از واژه ی « خار» در ادب وفرهنگ فارسی دری هست که با چند نمونه خلاصه میکنم :
 شعلهِ خار:  همانطوری که خار،جسم خورد ونازک دارد، شعلهً آتش او هم کم عمر تر است صایب می گوید عمر ګل لاله هم کوتاه تر از شعله آتش خار است.یعنی هرچیزی که آټش میگیرد ودر آټش میسوزد، عُمرِ کوتاه دارد 
تا سر کشیده اند، به پایان رسیده اند 
 کم عُمر تر ز شعلهِ  خار اند، لاله ها  (صایب) 
خار خشک :  « خاطرِ بی آرزو، از رنج یار آسوده است  
خار خشک،از منت ابر بهار آسوده است »( رهی معیری) 
 یعنی دلی که آرزو نداشت،عشق نداشت، شور وشوق در او نبود،به خار خشکی میماند که باران ابر بهار هم او را دوباره زنده نمی کند. خار ناچیز: یعنی بوته ی بی ثمر، موجود پیش پا افتاده واز کار مانده: 
ــ خار ناچیزم، مرا دربوستان مقدار نیست 
اشک بیقدرم، ز چشم آشنا، افتاده ام » ز چشم آشنا افتادن، کنایه از اینکه آشنا ودوست، دیګر مرا از نظر انداخته است. 
 خار و آتش: « هرکه چون گل زآتش آب نشد 
 اندر آتش، چو خار خواهد بود» ( رهی معیری)
 ـ در کشور ما،این خار های قد کشیده اند که هر روز بخاطر تامین منفعت خود،آتش جنگ را شعله ور نگهداشته اند: 
ــ ما همچو خار،سلسله جنبان آتشیم 
 سنگ  فسانِ تیزی  مژگان   آتشیم (صایب)
  خار وصحرا:   جای خار، در دشت وصحرا هم است اما خارِ صحرا، جدا از خار های باغ و بوستان است که دارای بوته های خورد وبزرگ میباشد.هر کس در صحرا از کنار خار بگذرد، دامنش را میگیرد.یعنی سبب آزار او میشود.صایب میگوید: من، وابسته قید ها وعلایق نیستم؛ آزادم.عشق من، آزاده گی من، بال پرواز من است ومن چون گرد باد،خار وخس علایق را هم با خود میبرم .لذا خار صحرای علایق، دامن مرا نمیگیرد.:
ــ « خار صحرای علایق نیست، دامنگیر من 
ګِرد بادم،ریشه ًمن بالِ پرواز من است » 
بیخار: کنایه از اینکه یعنی قابل نگرانی نیست.بی ضرر است مایه تشویش نیست: 
ــ طُرف دامان تعلق، ز خراش ایمن نیست 
 مفت دیوانه که صحرای جنون، بیخار است (بیدل)ً 
 دسته ً خار:   همچنان که گل را دسته می بندند، که انرا گلدسته یا یکدسته گل گویند، خار نیز دسته میشود که دستهً خار گویند. ــ بیدل این گلشن زبس منظور حسن افتاده است 
ناز مژگان می دهد، تا دسته  بندی  خار را 
البته میان دسته خار ومژگان، ایهام تناسب وجود دارد. 
دامنِ خار :« اشک های بهار مشُفِق کو؟ 
تا زگل پُر کنند، دامن خار»
 خار زدن: کنایه از زخم زدن، زخم زبان زدن، ډل آزاری کردن . در بیت هایی از مولانا: 
ــ خار زدی در دل ودر دیده  شان 
 این دم شان، نوبت گلزاری است»
ــ کس چه داند که گلشن رخ او
بر دلِ بیدلم، چه  خار نهاد  » 
 خار و غنچه : در گلستان، هیچ غنچه گلی نیست که سرا پا خار نداشته باشد. 
 ــ چون غنچه هرکه ننشست درخار،تا بگردن 
از می  نشد  چو مینا  سرشار، تا بگردن » ( صایب ) 
خار سر راه: کنایه از شخص مزاحم،دشمن راه، چیزی که مانع رسیدن انسان به هدفی گردد: 
_ خاری که دررهء تو بخاطر شکسته بود 
 هر چند  بیش  کافتمش، شد   خلیده   تر (نظیری نیشاپوری) 
 ـــــــ می ۲۰۱۳ ، لندن ـ