پرستویِ مهاجرم، اسیر این سفرم
نه بام مانده به یادم، نه سایهای به سرم
وطن! به نامِ تو هر شب گریستهست دلم
که بیتو خستهترین واژهٔ های بحر و برم
غبارِ حسرتِ دیدارِ کوچههایِ تو باز
نشسته در نفسِ خستهٔ دلِ و جگرم
نه آسمانِ تو دارم، نه این دیار مراست
میانِ بود و نبودن، چو شام بی سحرم
به هر کجا که روم، ردِّ پایِ غربتِِ من
گمان مبر که ز اندوهِ خویش بیخبرم
دلم پر است ز شبهایِ سردِ تنهایی
چو شمعِ سوخته میسوزم و چنین گذرم
کجاست لحظهٔ برگشت؟ ای امیدِ بعید
که سالهاست در این انتظارِ دربدرم
بشد پرندهٔ بیآشیان «سهیلا»یی
که از تمامِ جهان مانده یک نفس به برم
شعر و تصوير از بانو سهیلا ضیایی
No comments:
Post a Comment