نويسنده: سپوژمى زرياب
به شبنم كوچكم….
شام بود. شامها همیشه اندوهی را در دل من بیدار میکنند. مخصوصأ اگر بیرون از خانه باشم و ببینم که آفتاب آرام آرام با یک نوع درد و دریغ جایش را به تاریکی و شهر آرام و سر به زیر با همان درد و دریغ در تاریکی و سیاهی غرق میشود.