آلودهایم
با تن های زهرآگین
در اوج عقده ها
با چشمان مملو از تنفر
همقدم با خیابانهای که بوی بیگانهگی میدهد
همانند پرندهی مهاجر
سرگردان به دنبال کوچه های خونین
تشنه،
تشنهای گریه های وطنی
انگار مسیر را گم کرده ام
جایی شبیه پل سرخ
در دو قدمی، شهرکتاب
با لبخندهای دخترانهی روبر میشوم
همه سیاه و سفید پوش
قهقه سر میدهند
با این قهقه ها همراه میشوم
که کسی از راه میرسد،
هی مهاجر
دیوانه شدی…!
و من یک بار دیگر سقوط می کنم.
مژده احمدی
No comments:
Post a Comment