بهارسعید شاعر نامداری است که آوازه شهرتش نه تنها داخل مرزافغانستان؛ بلکه ازمرزها فرا تر رفته وکشورهای همزبان را نیزفرا گرفته و ازاین رو، به بانوان میهنش افتخار آفریده است.
من درحالیکه به وجود چنین بانوی پرافتخارکشورمان ارج می گذارم وکارکرد های او را بدیده قدرمی نگرم. گفت وشنید با ایشان ترتیب داده ام و اینک تقدیم شما فرهنگ دوستان عزیزمی نمایم.امیدوارم طرف توجه تان قرارگیرد.
پرسش؛ ادبیات پارسی جایگاه زنان را چگونه در خود پذیرفته است و زنان؛ چه فعالیت ها ودرایشِ درادب پارسی داشته و دارند؟ همچونان ازمیان سرایند گان سنتی وکهن ما چکامه ی کدام؛سخنوررا بیشترمی خوانید ومی پسندید؟
پاسخ: اگر از زمان رابعه ی بلخی تا اکنون بنگریم ارج و ارزش زن در چپیره ی (جامعه) ما در هر میدان و پهنه در زیرلگد های زن ستیزی لِه شده زیرا زن در جایگاه جنسیت دوم نشسته است البته این درد بر میگردد به زمانی که مالکیت در بین آدمی به میان آمد و به همه زنان گیتی ستم شد.
تاریخ ها، دین ها، باور ها و نوشته ها برای بی ارزش بودن و بد نشان دادن زن از همان آغاز کوشیده وبهترین گواه همانا افسانه ی پیدایش زن از قبورغه ی مرد است و هم فریب دادن « آدم » به دست « حوا » که آوند(دلیل) راندن آنها و همه آدمیان از بهشت گردید. مگر هیچ کس نگفت که دراین افسانه اگر « آدم » به جای فرمان خداوند به « حوا » گوش داد؛ پس گنهکار خودش می باشد.
در کشور ما که دست کم از ۱۴۰۰ سال به این سو زن پایان تر از جنس دوم افتاده ، در جایگاه مواشی، شَی ومال با او رفتار می شود بیگمان که او در خودش مرده است و اگر نفسی هم میکشد باید در چهارچوب قانون جنگل « غلبه ی قوی بر ضعیف » زنده بماند در زیر لگد های سالاری های گوناگون گره در گلوه زده، در خودش ترکیده و پاشان شود پس با یک روان تیکه تیکه چه می تواند بکند؟ این منگنه در همه پهنه های زندگی او را در مشت گرفته، زمینه ی گسترش را برایش تنگ می سازد برای نمونه می توان به سراغ رابعه ی بلخی ها و نادیا انجمن ها رفت وگرنه سرزمینی که حنظله بادغیسی، شهید بلخی ، دقیقی، ناصر خسرو، سنایی ، انوری، مولوی، ووو تا استاد واصف باختری را در خود پروریده است.
بی گمان که چنین زنان سخنور را هم می توانست داشته باشد
ادبیات ما هم بی گمان مردانه بوده است، اگر زنی دهان باز کرده باید مردگونه بسراید وگرنه در زیر لگد های مرد سالاری، ننگ و ناموس سالاری، غیرت سالاری، دین سالاری، عنعنه سالاری ، خود خواهی سالاری،جنسیت سالاری وهمه سالاری های دیگر و ای بسا رابعه ها که ناسروده رفته اند. پس از دید من زن های میهن ما را مانند میدان های دیگر نگذاشته اند که در ادبیات بهره ی خود را آن گونه که باید برسانند.
شوربختانه در دهه های کنونی هنوز هم زن در میهن ما زیر لگد سالاری ها در منگنه زنده اند؛ مگرمی توانم بگویم که از دید من زنان ما، در برون مرزی خوب می درخشند.
درپاسخ بخش دوم پرسش تان باید گفت که سخن سرایان پیشین و دیرین همه استادان دوستداشتنی ما استند
مگرازسرایند گان امروزی هرچکامه ی زیبای یک سخنور و هر بیت زیبای یک سروده را بیرون کشیده دوست می دارم.
پرسش؛ تأثیرزنان در پایه گذاری, پیشرفت و تحول چکامه پارسی ، این مهم ترین جلوه ی ادبی زبان پارسی چگونه بوده و از نظرشما چکامه ماندگار چگونه چکامه ی است؟
پاسخ: درپایه گذاری چکامه ی پارسی رابعه ی بلخی یا مادر چکامه ی پارسی در زمان خویش هم از نگاه ادبی وهم ازنگاه رستاخیز زنانه سرایی بسیار چشم گیر و ستودنیست مگر پس از او که سد ها رابعه ی دیگر توانایی و احساس خود را درستم سالاری ها فروکش نموده یا در گور بیسوادی یا در گور زن ستیزی زیر خاک نموده اند، پس به ادبیات پارسی درین راستا بیداد زیادی شده است ( بخش دیگر این پرسش را در لابلای پرسش یکم پاسخ گفته ام)
چکامه ی ماندگار آن است که راهنمایی و بهره مندی برای مردم به ارمغان داشته باشد.
پرسش: می دانیم زبان عربی بربرخی از زبان های جهان تاثیر گذاربوده، این تاثیر بیشتر بر زبان هایی بوده است که زمانی درحوزه ی کشور گشایی های عرب کار برداشته است ،همچنین این واژه ها درزبان پارسی هم بسیارآمده است.
ازدید شما؛ آیا لازم است که ما این واژه های عربی را به زبان پارسی بازگردانی نمایم و یا به همین حالت بگذاریم؟
پاسخ: همان گونه که همه می دانیم زبان پایه و تهداب فرهنگ یک کشور است زیرا با آن افزون بر پیوند اندیشه می توان داشته ها و ارزش های یک دودمان را به دودمان آینده رسانید. شوربختانه در زبان پارسی دست کم ۶۰ درصد واژه های عربی کار برد دارد و این از زمانی بود که عرب ها می خواستند زبان ما را نابود کرده زبان خود را جانشین نمایند البته عرب ها بسیار فرهنگ ستیز بودند ( در هر کشوری که رفتند همه ی فرهنگ شان را از دین گرفته تا زبان و، تاریخ، جشن ها ووو... نابود کردند مانند مصر، عراق و همه کشور های که اکنون زبان عربی دارند زیرا در آغاز تنها عربستان سعودی و یمن عربی زبان بودند و بس).
زمانی که در یک کشور زبانش از بین میرود بیگمان که همه کتاب ها از تاریخ گرفته تا ادب و سر انجام همه داشته های نوشتاری فرهنگی اش نابود میگردد. کشور ما هم در آغاز به همین سرنگونی نزدیک شده بود مگر یعقوب لیث صفار، سپس فردوسی و دربار غزنه رهایی بخش این زبان شد، گر چه ابن سینای بلخی و ابو ریحان بیرونی هم برای دوباره آوردن واژه های پارسی بسا کوشش ها نمودند با آن هم زبان پارسی از گزند زبان عربی بر کنار نماند.
برای این که سخن به درازا نکشد من دید خویش را درین باره این گونه می گویم که خودم سخت در پی آنم که تا می توانم تنهای تنها واژه های پارسی را جانشین هر واژه ی دیگر نمایم گرچه بسا واژه ها آنگونه نابود شده اند که ناگزیرانه واژه ی بیرونی را باید بجایش گذاشت مگر ای بسا واژه های پارسی که باداشتن آن،بازهم عربی راجانشین می نماییم.من خودم در گذشته به سخن های استادان گوش میدادم که می گفتند واژه های عربی بخشی از زبان ماشده ودیگر نمی شود بیرون شان راند.
مگر اکنون هیج سخن هیچ استادی برایم پذیرفتنی تر و دوستداشتنی تر از واژه های ناب پارسی نیست از همین رو در سروده های پیشین من واژه های عربی به اندازه ی سروده های دیگران دیده می شود مگر در چکامه های پسین و تازه ام توانسته ام با کمتر از کاربرد سه چهارواژه ی عربی غزلی را بسرایم گرچه در هنگام سرودن به دشواری هایی روبرو هستم که گاهی بیت ها را ویران نموده به گونه ی دیگر می سازم مگر اکنون سرودن برای من دو آماج دارد یکی این که پیام داشته باشد و دیگر این که« پارسی »باشد نه « پاربی» ( پارسی + عربی + پاربی ) یا« دربی » ( دری+ عربی = دربی)
بیگمان باورمند به این راستا هم استم که هیچ زبانی سد در سد سره و ناب نبوده واژه های بیرونی در خود دارد از دیدگاه زبان شناسی هم تا ۱۲ درصد واژه ی بیرونی زبان را از سره بودن نمی کشد که من هم این را می پذیرم مگر تازش بیشتر از ۶۰ درصد هرگز برایم پذیرفتنی نیست. نا گفته نباید گذاشت که به کار دیگران هم درین باره کاری ندارم اگر تنها هم شده این روش را دنبال می نمایم گرچه خامه به دستان به من می گویند که « با یک گل بهار نمی شود» مگر پاسخ من این است که : « من با همبن یک گل به پیشواز بهار می روم، شاید گیاهی در اندیشه ی رُستن باشد »
نا گفته نماند که من هنوز درین راه شاگرد نو آموزی بیش نیستم.
کسانی هم بر این باورند که زبان عربی زبان آسمانی و زبان بسیار غنی بوده و به گفته ی خود شان « به غنای زبان ما افزوده است» مگر برای من هیچ زبانی آسمانی تر از زبان پارسی نیست و من درین زبان توانایی، زیبایی و گسترش های زیادی را به گواهی نشسته ام از سوی دیگر از دید زبان شناسی زبان هرچه سره تر باشد توانا تر (غنی تر)است و هرچه واژه های بیرونی در یک زبان بیشتر باشد به همان اندازه بیمار تر خواهد بود اگر من این همه واژه های عربی را از زبانم بکشم بیگمان که زبان من توانا یی گفتن همه سخن ها را خواهد داشت برای استواری این گفته « شاهنامه ی فردوسی » را نمونه می آورم. ( اگر کاربرد زبان دیگری به « غنای زبان ما می افزاید » پس من توانایی این را دارم که درهرسروده ام چند واژه ی انگلیسی راهم راه دهم و زبانم را «غنی تر» سازم)
این را هم شنیده ام که می کویند « کاربرد زبان عربی است که مولانا را به آن پایه رسانده است» مگر من به این باورم که مولانای بلخی را واژه های عربی نه بلکه اندیشه اش بدان پایه رسانیده است که سخن سرای دیروز، امروز و فرایش میدانند وگر نه همه و همه سخن سرایان عربی زبان از آغاز تا امروز باید مولانا تر از « مولانای بلخی » باشند.
پرسش؛ یک مشکلی که همه روزه با آن رو برو استیم. آنست که ما در نبشته خود، ایران تباررا،ایرانی ،امریکا تباررا، امریکایی ،چین تباررا، چینایی می نویسیم. اما اگربخواهیم این واژه را به افغانستان تبار، افغانستانی بنویسم مورد خرده گیری شدیدی قرار
می گیریم وتعبیرهای نا درستی که حتا،بوی تجزیه افغانستان ازآن برمی خیزد، به مشام می رسد. ازنظردستورزبان پارسی کدامین این واژه ها " افغان ویا افغانستانی " درست وصحیح است نظربه کدام دلیل؟ هم چنین درروزنامه ها وسایت ها همه روزه
می خوانم که می نویسند زنان افغان ، جوانان افغان؛ ازنظر املایی یا نوشتاری چه اشکالی درآن دیده می شود.
پاسخ: شما درست می فرمایید از نگر دستور زبان باید بنویسیم « افغانستانی » « ی» نسبت در پایان نام کشور باید افزون شود بدین گونه است که همه ی باشندگان افغانستان را در بر می گیرد ولی اگر بگوییم « افغانی » تنها یک تبار را در بر میگیرد هر افغانی می تواند افغانستانی باشد مگر هر افغانستانی نمی تواند افغان باشدهمانگونه که یک تن فرانسوی زاده وباشنده ی افغانستان میتواند که افغانستانی باشد مگرنمی تواند که افغان باشد یا یک تن« اهل هنود» را می توانیم افغانستانی بگوییم مگر نمی توانیم افغان بنامیم.
کشور ما که دربر گیرنده ی تیره و تبار های چندگانه است و هرکدام نام جداگانه ی خود را دارد مانند تاجیک، ازبیک، افغان یا پشتون، هزاره ووو...که این ها همه از نگر دستور زبان می توانند افغانستانی باشند مگر تنها یک تبار میتواند افغانی باشد.
اگر نام میهن ما « افغان » می بود آنگاه از نگر دستوری همه ی باشندگان آن را با « ی » نسبت« افغانی» گفته
میتوانستیم. «این که کسی را افغانستانی بگوییم بوی تجزیه از آن می آید» برای من پذیرفتنی نیست هستند کشور هایی که مانند هند از ده ها تیره و تبار، مذهب، زبان و آیین های جداگانه ساخته شده مگر مردم با ارجگزاری به ارزش های یکدیگر در آرامش زندگی می نمایند و هیچ بوی تجزیه خواهی هم از آنجا بلند نشده ،این مردم ماست که با زورگویی ارزش های همدیگر را زیرپا گذاشته خود پرستی، زبان پرستی وتبار پرستی می نمایند وگرنه در دامن کشور برای همه تبار ها،زبان ها وآیین ها به اندازه ی بسنده جا داریم .
پرسش؛ اگرتفاوت میان زبان پارسی و دری، تاجیکی و پارسی را بصورت بسیار فشرده بیان دارید و این که چرا درین سه کشور؛ درتحت سه نام جدا گانه یاد می شود؟
پاسخ: زبان دری، پارسی و تاجیکی یک زبان است مگر بسیاری از مردم یا از روی نا آگاهی با پیدایش این زبان آن را سه زبان جداگانه می پندارند، یا گویش(لهجه) را با زبان اشتباه گرفته اند یا دربسترستیز خود را به خواب زده اند ( خواب رفته را
می توان بیدار نمود مگر به خواب زده را نمی توان)
این زبان که پیشینه اش تا زمان اشکانیان می رسد و در سه زمان جدا گانه به نام های «پارسی باستان » یا پهلوی اشکانی،« پارسی میانه » یا پهلوی ساسانی و « پارسی نو » یا پارسی دری زیسته است برای این که سخن را کوتاه کرده باشم با پارسی نو یا «پارسی دری» بسنده می نمایم.
خاستگاه این زبان همانا « دهار » که پس از آمدن عرب ها « تخار » نامیده شد، بوده و نخست به نام « دهاری » و با گذشت زمان « دهری- دری » یاد گردید هنگامی که از دهار در پهنه ی « پارت » ( نام پیشین خراسان ) گسترش یافت به نام « پارتیک » سپس « پارسیک- پارسی » یاد شد. پس از تازش عرب ها چون وات( حرف) «پ » را ندارند آن را« فارسی» گفتند این نام هیچ گونه پیوندی به استان «پارس » ایران امروزی ندارد و از خراسان به ایران رفته است.
زبان پارسی که در ایران و تاجیکستان با گویش ( لهجه ) های جداگانه سخن زده می شود بدین مانا نیست که سه زبان جداگانه است اگر این گونه داوری نماییم همین زبان در کشور خود ما هم گویش های جداگانه دارد مانند گویش های هراتی، کابلی، بدخشانی ووو
همچنان در ایران هم گویش های جداگانه دارد مانند تهرانی، مشهدی، رشتی ووو
اگر زبان پارسی افغانستان، ایران و تاجیکستان را سه زبان جداگانه بشماریم درست به این می ماند که بگوییم انگلیسی انگلستانی، انگلیسی امریکایی، انگلیسی کانادایی وانگلیسی آسترلیایی.
درکشورما یا از نا آگاهی یا از« خویش را به خواب زده گی » بسیاری واژه های « پارسی » را ایرانی
می پندارند و برای همین است که بر سر واژه های دانشگاه، دانشکده، دانشجو وهمچنان از فروردین تا اسفند چه نا آرامی هایی که بر پا نیست ؟ زیرا واژه ی « دانش » و « گاه » ، « جو » و « کده » در همه دیوان های چکامه سرایان سده ی چهارم بلخ و پس از آن آمده است. اگر برای این که در ایران کاربرد دارد، ایرانی پنداشته می شود پس چرا این همه واژه های دیگر« پارسی» که در سروده های سخن سرایان ایرانی آمده است به این ستیز روبرو نیست؟ مانند:
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند (حافظ شیرازی)
ودیگر واژه های پارسی در سخن حافظ
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود
آن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود ( سعدی شیرازی )
آیا کسی به گناه کاربرد یکی از این واژه های این دو بیت سرزنش شده است؟
ستیز تا اندازه ی است که نمیگذارند در پهلوی لوحه ی پشتو و انگلیسی ، در دانشگاه کابل لوحه ی پارسی آن هم گذاشته شود. برای این کار هیچ کسی هم نگفته که لوحه ی پشتو یا انگلیسی برداشته شود بلکه پارسی هم باید افزوده شود آیا زبان « پارسی » که برای سده ها و سده ها زبان رسمی کشوربوده و همه تبار های میهن این زبان را سخن زده اند و از آن دانش آموخته اند بیگانه تر و بیرونی تر از زبان انگلیسی است؟ چرا با واژه ی دانش این گونه با بی دانشی رفتار می شود؟ این کنش از دید من در گام نخست زورسالاری و در گام دوم هم داشته ها و افتخارات فرهنگی ما را به کشور دیگر بخشیدن میباشد وبس. آن هم یکی از زبان های رسمی کشورکه بیشترین باشندگانش با آن سخن می زنند.
پرسشی که همیشه، ازسوی جوانان به آن مواجه می شوم. اینست که بسیاری ازسخن سرایان و شخصیت های برجسته ی فرهنگی ما را کشورِ همسایه ما ایران، بنام خود قلم زده اند؛ حتا نامی ازکشورما نمی برند. " نه ازآریانای بزرگ، نه ازخراسان و نه ازافغانستان امروز" آیا این یک سرقت ادبی و غیرمنصفانه نیست.؟
پاسخ: درست می فرمایید بسیاری از سخن سرایان و منش های فرهنگی ما را ایران امروزی از خود میشمارد ومن هم به این راستا بار بار برخورده ام زمانی که دانشجوی دانشگاه تهران بودم برخی ازاستادان می گفتند: ناصرخسرو بلخی ایرانی ووو...
که من به آن ها خرده میگرفتم مگر اکنون آوند آن را بخوبی میدانم زیرا در نشست های ایرانی که مهمان می شوم به همین رویداد بر می خورم.
از آن جایی که کشور ما روزی به نام ایران بزرگ یاد می شد که دربرگیرنده ی افغانستان امروزی، ایران امروزی و بخش های بزرگ و کوچک دیگر بود، این منش های فرهنگی ما هم به نام ایرانی یاد می شدند. پس از آن که این ایران بزرگ بخش بخش شده و در پهنه ی کشور های کوچک نام های دیگر بخود گرفت ایران بزرگ و نام ایران از گیتا شناسی (جغرافیا)ی جهان رفت. ایران امروزی که یک بر پنجم ایران بزرگ است درسال ۱۹۳۵نام خود را ایران گذاشت و سپس بر آن شد که گویا این ایران همان ایران بزرگ است و دیگر پهنه هایش از آن گرفته شده است از این رو هرچه نازش ها و بالش های ایران بزرگ بود از خود شمرده و به همین آوند (دلیل ) میگویند که « افغانستان مال ایران بود » مگر این درست نیست بلکه ما همه یک کشور بودیم و جایی مال جایی نبود.( این را من در همایش ۴۰۰ تنی ایرانی با بلند گو در دست گفتم و همه هم پذیرفتند. آگاهان ایران امروزی بر همین باورند.
ازسوی دیگر به باور من این کوتاهی از دولت خود ما است که می گذارد ایران «جشن نوروز و دانشمندان مارا درملل متحد به نام خود بایگانی نماید و ای بسا که دولت امروزی ما برای پشتونی نمودن کشور( اگر بتواند) همه ی این نازش های فرهنگی پارسی را به آنها خواهد بخشید مانند واژه های « دانش »با هرپسوندی..
با سپاس از شما وهمه خواننده گان گرامی
No comments:
Post a Comment