داستان « دختری با پیراهن سفید » حدود چهار و یا پنج دهه قبل توسط داکتر اسدالله حبیب نوشته شده است. این داستان در زمانی که جریانهای سیاسی و ایدیولوژیک چپ و راست در جنگ و تضاد با هم قرار داشتهاند؛ هستی یافته است.
زبان در خلا نه، بلكه در بافتي از فرهنگهاي مختلف به منصه ظهور ميرسد. زبان ادبي نيز با تفاوتي كه با زبان روزمره دارد؛ در بافتي از مناسبات اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي است كه زمينه را براي جولان تفكر مؤلف مهيا ميسازد. چون تاريخ خير و شر در زندگي اجتماعي انسان مدرن به پايان رسيده است. به اين دليل ديگر ادبيات جايي براي درگيري خير و شر نميباشد. دغدغهي انسان مدرن جدال الله و شيطان، اهورامزدا و اهريمن نيست.
داستان به عنوان يك پديدهی مدرن نيز متأثر از اين وضعيت است. به اين اساس يكي از عناصر مهم داستان كه آن را از هر گونه ژانر ادبي جدا ميسازد؛ تم آن ميباشد. تم همان هدف غايي ) تفكر اصلي نويسنده براي خلق اثر( ميباشد. يك نقاد از طريق تم داستان ميتواند به افكار نويسنده پي ببرد. اما آيا داستان با راوياش عجين ميباشد؟ و يا بهتر است بگوييم كه عصر مرگ مؤلف است و بايد به مخاطب توجه كرد؟
تم داستان نقطه تقابل مؤلف و مخاطب است. داستاني ميتواند موفق باشد كه بتواند اين تقابل را به قويترين وجه به صحنه تفكر بكشد و بر ذهن مخاطب تلنگوري وارد كند. دانش و واقعیت فرا ساختار متن زمينه جولان تفكر را به مؤلف و مخاطب ميدهد و آنها را در تم داستان به جدال فراميخواند. به اين دليل بحث نتيجه نيست بلكه تأثيري متقابل ميباشد؛ تأثير متقابل همان پويايي روابط است و آن چيزي كه اين قدر در زندگي انسان مهم جلوه ميكند.
ژانر ادبي با چنين خصوصيتي در زمان امان الله خان با رماني تحت نام « جهاداكبر » پا به ميدان گذاشت؛ اما چون جامعه افغانستان هنوز با فرهنگ گذشته خودش در رابطه نزديك بود نتوانست اين ژانر در افغانستان رشد چشمگير داشته باشد.
پس تحولات اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي يك جامعه ميتواند بر افكار يك مؤلف در خلق يك اثر و در برداشت يك مخاطب تأثير داشته باشد. اما بعد از دهه پنجاه در افغانستان به دليل داغ بودن جريانهاي سياسي بر اثر وارد شدن تئوريهاي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي و همچنين ترجمه آثاري از نويسنده گان اروپايي توسط مترجمين، داستان نويسي توانست رشد چشم گيري داشته باشد.
در داستان « دختري با پيراهن سفيد» اثر داكتر اسدالله حبيب كه در جريانهاي گرم سياسي دهههاي پنجاه و شصت نوشته شده است؛ ميتوان رگههايي از معيارهاي داستاني را از لحاظ محتوا در آن ديد. گرچه موضوع اين داستان با تفاوتي كه در شخصيتهاي به وجود آمده همان جدال گذشته خير و شر ميباشد. اما اين خير و شر رهباني نيست بلكه انساني و ماديست كاملاً برواقعيت اجتماعي استوار است ( واقعيت راوي ) و از طرفي در فراي ساختار متن داستان، به مسايل اشاره شده كه مخاطب را مجبور ميسازد تا از دانش انساني و روزمره گي خويش استفاده نمايد.
درداستان، داكتر اسدالله حبيب با مطرح كردن نشانهها و تكيه بر دانش و تجربه مخاطب بدون اين كه در ساختار جملهها به چشم بخورد به موضوعاتي از قبيل ( موقعيت جغرافيايي حادثه، ارزشهاي جامعهيي كه حادثه در آن به وقوع پيوسته است، رفتار شينكي شخصيت اصلي به عنوان يك شخصيت ساختار شكن و متجدد، رفتار ولي زار به عنوان يك جهادي، ديد سكسي چمن لال و ولي زار به شينكي، شخصيت يك دهقان ( جمعه گل )، دخالت كشورهاي همسايه در مسايل افغانستان و رفتار قوماندان جهادي و بي ارزش بودن جان انسانها) اشاره كند كه ميتواند موافقت يا مخالفت مخاطب را برانگيزد.
اما در واقعیت متن و واقعیت فرای متن دو گفتوگو ( Discourse ) در جریان است. یکی تجدد و نوآوری در مقابل آن کهنه گرایی و دگم اندیشی. در مقابل تجدد و نوآوری، ارزشهای سنتی قد علم کرده است و اجازه ظهور را در سطح اجتماعی نمیدهد؛ اما در رفتارهای فردی نمایان هستند؛ مانند: رفتار شنیکی که در پایین به آن اشاره خواهیم کرد. دوم تضاد دو مفهوم دهقان و جهادی، دهقان به عنوان مفهومی اجتماعی و مادی و جهادی به عنوان مفهوم ذهنی و وارداتی.
كلمه هاي چمن لالا، مزرعه ني شكر، دستار سياه، چپلي رابري در زبان به عنوان نشانههايي كه دلالت ميكنند؛ بر شخص ومنطقه و همين نشانهها در فرهنگ افغانستان دلالتگر فرهنگ خاص در يك موقعيت جغرافيايي ميباشند.
به طور مثال چمن لالا گرچه در زبان نام خاص بوده و دلالت بر شخص ميكند؛ اما از لحاظ نشانهشناسي اين نشانه در هر فرهنگي معني نميدهد. به طور نمونه: اگر بگوييم چمن لالا رئيس جمهور ايران شد؛ تعجب و دو دلي را برميانگيزد. اما اگر بگوييم چمن لالا رئيس جمهوري پاكستان شد؛ جاي هيچگونه تعجب و دو دلي را باز نميگذارد. چرا چنين تصوري خلق ميشود؟ در صورتي كه چمن لالا در هر دو جمله دلالت به شخص خاصي ميكند. چون چنين نشانهيي فقط در فرهنگ استانهاي هممرز پاكستان و در پاكستان هست كه در تقابل و تفاوت قرار گرفته خصوصيت دلالتگري فرا ساختار جمله پيدا ميكند و با دانش مخاطب همخواني دارد.
بر اين اساس اگر مخاطب با استفاده از دانش خود نشانههاي چمن لالا، مزرعه ني شكر، دستار سياه و چپلي رابري را در كنار هم در ساختار متن بررسي كند؛ متوجه خواهد شد كه حادثه در مرز پاكستان به وقوع پيوسته است نه مرز ايران يا تاجيكستان.
راوي بدون اشاره به موقعيت جغرافيايي حادثه و آوردن نشانههاي فرهنگي همان منطقه مخاطب را مجبور ميكند كه بپذيرد حادثه در مرز پاكستان به وقوع پيوسته است.
راوي در جاي ديگر تلاش ميكند كه بيطرفي خود را حفظ كند و ارزشهاي جامعه را به چالش بكشد: « خشم او تنها به خاطر رويداد آن روز نبود. از زماني كه حس كرده بود دخترش بالغ شده و چشم اين و آن را به قد و بالاي خود ميكشد تشويشي او را ميآزارد. به ويژه وقتي كه زنش مرد و دختر در خانه تنها ماند.»
و يا دختر خود حماقتي كند و لنگي پدر را به زمين بزند»»
و يا « او هميش از سرنوشتش ناراضي بود كه يا دختر نميداشت و يا همراه آن سرمايه، زور و قدرت دفاع از آبروي خويش را ميداشت.»
در فراي اين جملات مخاطب متوجه نوع فرهنگ زن ستيز میشود. اما آن چيزي كه بيشتر از آن به چشم ميخورد؛ نوع ديد سكسي پدر نسبت به دختر است. جايي كه ميگويد:« از زمانيكه حس كرده بود دخترش بالغ شده.» بالغ شدن از لحاظ فيزيولوژيكي و رواني دو خصوصيت به زن ميدهد؛ اول آن را براي سكس آماده ميسازد و دوم باعث زايندگي آن ميشود.
زن زماني به كالاي سكسي در جامعه تبديل ميشود كه بالغ شود. غيرت و ناموس داري نوع ديد سكسي به زن است. چرا كه مالكيتي كه غيرت و ناموس داري به وجود مي آورد مالكيت سكسي است.
از لحاظ روانكاوي فرويد غيرت و ناموس داري پدر نوع حسادت به نر ديگر است. در پدر شينكي ( چمن لالا ) نيز اين حسادت ديده ميشود نسبت به كسي كه فردا شايد با دخترش عمل سكس داشته باشد؛ چون اشاره به بلوغ دختر شده است.
شينكي شخصيت اصلي داستان ظرفيت رشد و تكامل بيشتر را در متن داستان دارد. اما راوي از آن غافل ميشود گرچه بسيار سطحي شينكي را به عنوان يك ساختار شكن و زن قوي به تصوير ميكشد و مينويسد: « در آن روستا زنان جامه سياه ميپوشند اما او يگانه دختري بود كه هميش پيراهن سفيد به تن ميكرد.»
موضوع بعدي كه از لحاظ محتوايي در داستان مخاطب را درگير ميكند؛ هنر براي هنر و هنر براي انسان است. راوي داستان، هنر را براي انسان انتخاب كرده و در اين داستان تلاش در دفاع از نوعي ايديولوژي دارد. در آن زمان نوعي جنبشهاي ملي دموكراتيك در افغانستان در حال شكل گيري بود. اين جنبشها بيشتر از تحولات سريع منطقه متأثر بودند. راوي موافق نظام وقت ميباشد و از « ولي زار به عنوان يك شخصيت جهادي » چنين تصويري ارائه ميدهد: « چمن لالا: ولي زار را چه كسي در اين ده نميشناسد. تا خورد بود مرغهاي همسايهها را دزدي ميكرد؛ بعد زن بازي و تا كه آدم كشت آن سوي سرحد گم و نيست شد. حالا آمده است تفنگ زير كيشش و مردم را به مرگ تهديد ميكند و به پول و مال ناموس مردم چشم ميدوزد.»
ولي زار به پدر شنكي ميگويد:« ما در راه دين ميجنگيم و تو اين ماده سگت چيست؟ كه از ما دريغ ميكني. براي كي نگاهش كردهیی ؟ به كافر ميدهي؟»
در اين جملهها اشاره به آن طرف سرحد شده است. ولي زار به عنوان كسي كه از دين دفاع ميكند؛ سابقه خوبي ندارد و اشخاصي كه داراي افكار متفاوت خودش هستند كافر ميخواند. راوي به طور زيركانه به مخاطب ميرساند كه همه جهاديها از سروبر يك كرباس هستند و اگر از بین آنها كسي پيدا شود كه انسانتر باشد؛ آن جهادی نيست يك دهقان است: « من كه نپيوستم مرا به زور آورديد. دهقان بودم. بالاي خرمن كار ميكردم. خرمن را آتش زديد و مرا دست بسته آورديد. يك ماه در مغارهيي كه زندان بالا نام دارد؛ زنداني بودم. لت خوردم گرسنهگي كشيدم؛ تا كه به عمليات شريكم ساختيد. من دهقان هستم در زندگي جزء كشت و درو كاري نكردهام.»
در آخر داستان كه اوج داستان هم ميباشد؛ افكار راوي به صورت مطلق نمايان ميشود و تلاش ميكند كه از دختر يك قهرمان بسازد در مقابل كساني كه از طريق پاكستان تقويت ميشوند و نه تنها نسبت به جان ديگران بلكه نسبت به جان خودشان هم ارزشي قايل نيستند:« تكمه اش را اين چنين با دندان ميكني و بدين صورت مييندازي دشمن را پارچه پارچه ميكند.» و با غرور اضافه كرد:« ما تعليماش را گرفتهايم، در آن سوي سرحد. ماهها تمرين كرديم.»
و یا جایی که یکی از کسانی که نگهبان شینکی بودند؛ اصرار میکند و میگوید:« دستور قومندان است. اجراي دستور قومندان با زندگي آدم پيوند دارد.»
و در جاي ديگر راوي تلاش دارد به مخاطب بفهماند امنيت در نزد دولت و نظام است و نه در بين مجاهدين: « گويي همه همسايهها از ترس زير لحاف مرده بودند و در آن شب، بر آن دهكدهی كوچك و دور از مركز علاقهداري آن سه مرد بي رحم مسلح بودند كه فرمان ميراندند.» در اين جا راوي ميخواهد؛ نشان دهد که در آن ده به دليل دور بودن از علاقهداری، ناامنی است: « بر آن دهكده كوچك و دور از مركز علاقهداري آن سه مرد بي رحم مسلح بودند كه فرمان ميراندند.»
تأویلها و تفسیرهاي بالا نه از واقعیت متن نشأت میگیرند نه از واقعیت فرای متن. بلکه این تقابل واقعیتهاست که به متن خصوصیت دلالتگری را میبخشد و به مخاطب اجازه تفسیر و تأویل را میدهد. مخاطب نه تنها در این تقابل واقعیتها، متنی را تأویل و تفسیر میکند بلکه واقعیت اجتماعی خودش را نیز تفسیر و تأویل میکند. این زمانی به وقوع میپیوندد که مخاطب بتوانند با دانش، آگاهی و تجربه خود با متن ارتباط برقرار کند. واقعیت متن و واقعیت فرای متن مانند؛ دو روی یک سکه هستند که حذف هر کدام باعث از بین رفتن دلالتگری متن میشود.
اگر این تقابل واقعیتها در جامعه افغانستان تبدیل به تفاهم شود؛ باعث توهمزایی میگردد. چون جامعه و مناسبات اجتماعی افغانستان توهم زاست. متن پست مدرنیسم در جامعه افغانی به دلیل این که در تفاهم با واقعیت است؛ تولید توهم ميکند و چون ذات ارتباط دارای پیش شرط است؛ پس نمیتوان با متن پست مدرن ارتباط ایجاد کرد و استنباط معنا نمود.
ارتباط ادبی دارای پیش شرطهاست. پیش شرطهای ادبی، پیش شرطهای اجتماعی و مادی است؛ نه ذهنی و به این دلیل کلیت جهان را دربر میگیرد و ادبیت یک متن را از ایجاد ارتباط آن با واقعیت مخاطب میتوان سنجش کرد. هر چه ارتباط قوی تر باشد؛ ادبیت یک متن قویتر به منصه ظهور میرسد. به این دلیل است که متن پست مدرن به نوعی بی مخاطبی در جامعه افغانی روبهرو است.
برای مثال دوباره به متن داستان رجوع میکنیم؛ در داستان « دختری با پیراهن سفید » در گفتوگوی درون متنی در محور همنشینی مفهوم جهادی در کنار ارزشها و سنتهای پوسیده و توهم زای جامعه نشسته است و در محور جانشینی مفهوم دهقان با نوع رفتار ساختار شکن و متجددخواهانهی شینکی که تلاش ظهوراجتماعی است.اما چون گفتوگوی قالب مفهوم جهاد با ارزشهای اسلامی و سنتی افغانی میباشد باعث میشود دهقان و شینکی فدای این گفتوگو شوند و جان خود را از دست بدهند.
حال مخاطب با تأویلی که انجام میدهد متوجه خواهد شد که اگر مناسبات اجتماعی دهه پنجاه و شصت دهقان و نوعی دید و تفکرمتجددگرایانه جانشین مفاهیم کهنه و فرسوده و مفهوم جهادی میشد؟ افغانستان چنین وضعیتی نداشت.
مفهوم جهاد کاملن یک مفهوم ذهنی بدون هیچگونه پایه اجتماعی و مادی میباشد. به این دلیل این جریان در افغانستان نتیجه نداد و چون هستی آن در گرو حفظ این مناسبات بود تلاش برای حفظ این مناسبات توهمزا میکرد. از طرفی مناسبات اجتماعی بر ضد منافع دهقان بود اگر جریان دهقانی به عنوان گفتوگوی مسلط مطرح میشد؛ حتمن به تغییر اجتماعی منتهی میگردید.
به این دلایل ما نیاز به یک ادبیات کاربردی داریم که بر ضد گفتوگوی مسلط برای تغییر اجتماعی و ایجاد گفتوگوی جدید تلاش کند و این ادبیات حتماً خصوصیت اجتماعی و مادی خواهد داشت.
بی بی سی
No comments:
Post a Comment