درآریانای باستان زنان همچون مردان می توانستند فنون نظامی بی آموزند و حتا فرماندهی سپاهیان را برعهده بگیرند.(مانند:آرتمیس که فرمانده سپاهیان آریانادربرابریونانیان بود و گَردآفرید مرزدارآریانا که دربرابر سهراب صف آرایی کرد.)
زیبایی تمدن کهن وفرهنگ بی نظیرسرزمین ما دراینجا بیشترآشکار می شود که زنِ در آن زمان دارای شخصیت حقوقی و برابربا مردان بوده است.
گردآفرید درشاهنامه،دختر جنگاور گژدَهَم از پهلوانان دژ سپید است که در زمان لشکرکشی سهراب به ایران، درلباس مردانه به جنگ با سهراب رفت.
در دژسفید، امید سپاهیان وخدمتگاران دژ به گُردآفرید بود. دختر دلیربرای پاسداری از دژسفید باید به جنگ سهراب می رفت.
سهراب از دور جوان رعنایی بدید. او؛گُردآفرید بود، زره پوشیده وگیسوی بلندش را زیر کلاه خود پنهان کرده بود.
زنی بود برسان گُردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گُرد آفرید
زمانه ز مادر چنین نآورید
یکی بوستان بُد اندر بهشت
به بالای او سرو، دهقان نکشت
دو چشمش گوزن و دو ابروکمان
تو گفتی همی بشکفد هرزمان
گردآفرید تیری به سمت سهراب پرتاب کرد وسهراب با نیزه اش به گُردآفرید حمله برد. رد خون جاری شده بود و هر دو زخمی شده بودند.
سهراب سعی کرد بانیزه گردآفرید را ازاسب بیندازد. دختردلاور به تندی شمشیرکشید و نیزه سهراب را به دو نیم کرد.
سهراب خشمگین شد و حمله کرد.درگیری شدت گرفت. گردآفرید خنجرکشید. سهراب گرزبه دست گرفت.
نبرد بالا گرفته بود. سهراب دست خود را خشم گینانه به سمت گردآفرید برد، کلاه او را گرفت وازسرش بیرون کشید. آبشارسیاه رنگ موهای دخترازسرش پایین ریخت و درباد بیابان وزیدن گرفت. چشمان سیاه وبراقی گُرد آفرید خنجری برقلب سهراب کشید.
همه چیزبه یکباره متوقف شد.همهمه ها فروافتاد وآنچه باقی ماندسکوت بود درمیان چهره های مبهوت... سکوت سنگین،سراسردشت را فرا گرفت. سهراب به خود آمد.کمند به دست گرفت وبه سوی گردآفرید پرتاب کرد. گردآفرید اینک دراسارت سهراب بود. سهراب بازهم در چشمان سیاه دختر زیبا نگاه کرد.
گردآفرید گفت:سهراب! به سپاهیانت نگاه کن که چگونه به ما نگاه می کنند. جنگیدن با دختر گژدهم برای توافتخارنخواهد بود.پس عاقل باش وکاررا به مصالحه وگفتگو بگذار!
سهراب چیزی نگفت. فقط گُردآفرید را نگاه کرد. درمیان نبرد چون سهراب به زن بودن او آگاه شد، گردآفرید تدبیری کرد و توانست با اندیشه ازدست سهراب برهد وبرق آسا به سوی دژسفید بشتابد.
گژدهم با نگاهی آمیخته به ترس گفت: دژ درتصرف توست پهلوان جوان!اگرمی خواهی قتل عام کن واگرنمی خواهی امان بده. اماآگاه باش که از دست رستم داستان امان نخواهی یافت.
سهراب چیزی نگفت.فقط گردآفرید را نگاه کرد ولبخند زد.گرد آفرید گفت:چرا ناراحت شدی؟
سهراب که منتظر دعوت گردآفرید بود.
ازشنیدن این پاسخ بسیارمتاثرشد وسوگند یاد کرد:
«به تاج و به تخت و به ماه وبه مهر:»
که این باره با خاک پست آورم
ترا ای ستمگر بدست آورم
لحظه بعد گرد آفرید سهراب را در پای دژ بدید لبخندی زد و به او گفت: باهمه شهامت و شجاعت که ای نو جوان داری. برخود غره مباش که شما باتهمتن ندارید پای"تهمتن به معنی تنومند ولقب رستم پهلوان" و « ندانم چه آید ز بد برسرت
جواب گرد آفرید که باغرور و نیشخند آمیخته بود،
احساسات سهراب را بیشتر تحریک کرد. ولی از آنجایی که آفتاب برسر کوه بود. به گردآفرید حالی نمود که فردا در دژسفید منتظرحمله او باشد وبعدجلو اسبش را به عقب زد و از پای دژ به سوی لشکرگاهش تاخت. سهراب آن شب رادراندیشه زیبایی و دلیری گردآفرید و چگونه گی دژسفید به سپیدی آورد و چون خورشید روی زمین را سپید کرد
سواران او بر دژ یورش بردند، پس ازفتح دژسهراب درجستجوی گردآفرید برآمد،ولی جزهمان خدمتگاران و سپاهیانی که دراول به اوتسلیم شده بودند، اثری ازگردآفرید و پدر و برادراو نیافت. زیرا گردآفرید با پدر و نزدیکان خود همان شب از راه زیر زمینی دژ که سر به بیابان در می آورد، سالم بدررفته بودند.بدین ترتیب سهراب از شنیدن چنین حرفی خلاف انتظاربسیار ناراحت شد. ولی خاطره نبرد این دختر با شهامت را هیچ گاهی فراموش نکرد و حتا بعضی وقت ها باعث ملال خاطر او نیز می شد
منبع: جلد اول حقوق زن درگذرتاریخ،اثر شیرین نظیری
No comments:
Post a Comment