نام دیگر افغانستان،
زندان زنان است. زندانی با سی و چهار سلول که از هزار جهت شکنجه و رنج را تحویل زنان
میدهد. ما در بزرگترین
زندان جهان زندهگی میکنیم، در کنار آدمهایی که جنایتکار و زنستیز اند.
قبل از به دنیا آمدن برای ما زنان پرونده باز میشود
و بقیه وظیفه دارند که مرتب سه وعده ما را ارشاد کنند و برای ما خط و نشان بکشند.
پدر، سردبیر ارشادکنندهگان است که با لحن تندتر و تیزتر میگوید: دخترم صدایت از
صدای بچهها پایینتر و گامهایت از گامهای بچهها آهستهتر باشد. از بچهگی یاد
میدهند که کار ما کمسرعت و آهسته باشد؛ حالا که عمری از من گذشته است، هر چه با
سرعت راه بروم، مردان از من جلوتر اند. به ما یاد دادهاند که سرعت ما همیشه کمتر
از مردان است. برادر، معاون سردبیر ارشادکنندهگان است، فکر میکند که خواهر بهصورت
طبیعی یک موجود ضعیف و همیشه در معرض آلودهشدن به گناه است، فکر میکند که خواهر
باید هر لحظه به فرمان او خم و راست شود. پسران کاکا و ماما هر کدام به سهمشان
به خود حق میدهند که فرمانروایی کنند و نشان دهند که پسرها شایستهتر و دخترها
فرودستتر اند. اعضای خانواده در کنار اینکه دوستدار و خیرخواه ما هستند، از
جهتی باعث عقبماندهگی و بدبختی ما میشوند. ما از کودکی اعتماد به نفس خود را از
دست میدهیم، از نوجوانی سرکوب میشویم که حرف نزنیم و صدایمان بلند نشود، بسیار
مرتب به ما درس میدهند که ما اختیار ذهن و تن خود را نداریم و هر وقت خواستند،
دست ما را در دست مردی میدهند. آقای مرد هم که خود را مالک ما فکر میکند، هر طور
دلش خواست با ما رفتار میکند. انگار جامعه و کُل کائنات دست در دست هم دادهاند
تا از ما انتقام بگیرند و ما را شکنجه کنند. انگار ما مادرزاد متهم و گناهکار به
دنیا میآیم.
وقتی پای ما به مکتب و دانشگاه باز میشود، فصل دیگری از زندهگی با رنجهای جدید روبهروی ما سبز میشود. فقط نوع اذیت و آزار فرق میکند. زن که باشی انگار همه طلبکار اند و عالم و آدم میخواهند، تلنگری بزنند و سوءاستفاده کنند. استاد هم که عمری درس خوانده و مدعی آگاهی و روشنفکری است، سعی میکند با کلمات اکادمیک و غیراکادمیک برای دختران دام ببافد و شکارشان کند. اینکه استاد به هدف خود میرسد یا نه، مسألهی دیگر است؛ اما نباید فراموش کرد که از صد دختر، یکی از سر ضعف و ناتوانی و یا هر دلیل منطقی و غیرمنطقی دیگری، تن به خواست استاد میدهد. قصه به این راحتی تمام نمیشود. وقتی زنان در موقعیت بد و دشوار قرار میگیرند و یا با برخورد غیرانسانی مواجه میشوند، به زمین میخورند و آسیبهای جدی روحی میبینند. در این میان با دریغ و درد، آنچه از بین میرود اعتماد است. وقتی یک دانشجو اعتماد خود را از دست داد، به هیچ استاد دیگری نمیتواند باور کند و اینجا است که از یک فرایند یادگیری صمیمانه محروم میشود. وقتی میان دانشجو و استاد نفرت ایجاد شود، درس و کلاس و کتاب هم در چشم دانشجو رنگ میبازد. این همه زمانی اتفاق میافتد که زن باشی و دیگران شجاعت پیدا کنند و ناانسانیترین توقعات را از تو داشته باشند.
شاغلشدن، فصل دیگری از رنج زنان است. مردها شاید وقتی پشت میز کار در اثر فعالیت مغزی سر درد و کمر درد میشوند، قدم میزنند، سیگار روشن میکنند و یا چای تلخ مینوشند. ما زنان اما درد مضاعف داریم؛ در کنار سر درد و کلافهگی از کار دماغی، نگاه آزاردهندهی مردان بر خستهگی ما میافزاید. چقدر باید سکوت کنی در برابر حرفهای نیشدار و جنسیتی؟ تنها هنگامی این اتفاقات رخ میدهند که زن باشی و یک مدیر، رییس و هر کس دیگری به خودشان اجازه دهند، حق و ناحق بالای شما فریاد بزنند و خواستهای کثیف و فرومایهی شان را در زیر این سر و صداها پنهان کنند. گاهی از ظرفیت آدمی خارج است، اما زن که باشی مجبوری فشارهای حداکثری را در سرزمینی که نام دیگرش زندان زنان و دختران است، تحمل کنی. با دریغ که در جای بدی به دنیا آمدهایم و همهروزه تاوان پس میدهیم.
فصل تاریک دیگر برای ما زنان، خانهی شوهر است. چون جامعه در یک کلیت مریض است، خانهها نیز تهی از خنجر و شمشیر نیست. هرچه کامل و منظم باشی، پدر اولادها راضی نیست. انگار همیشه یک جایی کار از نظر حضرت شوهر مشکل دارد. باید به او یک به یک حساب پس بدهی، ولی خودش هر کار اشتباهی را که مرتکب شود، به رویش نمیآورد. خلاف و عیب خویش را نمیبیند و بیدلیل به زن میتازد و با کلمات سخیف به ذهن و قلب زن شلیک میکند. گاهی کلمات مثل گلوله آدمی را نابود میکند. من بهعنوان یک زن که شب و روز تلاش میکنم و همهی فکرم روی موفقیتم متمرکز است، با سدها و چالشهایی مواجه میشویم که گاهی تحمل آنرا ندارم و از درون میشکنم و فرو میریزم. زنان از خانواده تا محل تحصیل و از محل کار تا خانهی همسر شکنجه میشوند. هر طبقه اساب شکنجهی ما را دارند و به نوبت ما را آزار میدهند. پایداری و مبارزه برای یک زن در این جغرافیا دشوارتر از آن چیزی است که تصور میکنیم. زن که باشی و بخواهی تحصیل و کار کنی، پا به پای مردان مبارزه کنی و به استقلال سیاسی و اقتصادی برسی، باید بدانی که وارد یک جنگ دایمی و همهروزه شدهای. باید آماده شده باشی برای جنگ؛ جنگی که با پدر و برادر شروع میشود و با همکار و همسر ادامه پیدا میکند
لیلا موسوی
No comments:
Post a Comment