شعاع دید کوتاه بود و باران و بخار همه جا را فرا گرفته بود. دختری با عصا، که چادر سیاه کتانی به سر داشت با پایی که در قالب گچ بود، در جادهای پر از گِلولای، تنها و بی یاور، به طرف خانه میرفت. باران، سرک خامه را در گِلولای غرق کرده بود. کفشهای دختر، پر از آب و گل بود و پایش در گچ. میافتاد. دوباره بالا میشد. باز میافتاد، باز بالا میشد. رعد و برق ادامه داشت. باران به سر و صورتش میزد و قطرات زلال آب از موهایش میچکید و با اشکهایش یکی میشد. چادر کتان، تر شده و رنگ داده بود. رنگی که حالا با باران در صورت دختر جریان یافته بود. نمیدانست بنشیند و با خود گریه کند، یا جیغ بزند و راه برود. راهی که رفتنش نیز آسان نبود و مسیری که گویا پایانی نداشت. او هر روز فاصلهای را که خواهرش در ۴۰ دقیقه به پایان میرساند، به دو ساعت طی میکرد. دو ساعت از این طرف، دو ساعت از آن طرف. این فاصله شاید، برای آدمهای دیگر، راه بسیاری نبود، اما برای دختری که دستش بر عصا بود، سفر دشوار و طاقتفرسایی بود. هر روز، در تمام سال. در گرما و سرما. چهار ساعت در راه مکتب. تنها و بی رفیق.
تولد در میان جنگ و بمباران
سال ۱۳۷۳، در دهکده، سال بمباران و مهاجرت بود. سال جنگ و هیاهو. دولتِ مجاهدین و حزب جمعیت، با مردم منطقه در افتاده بود. اسماعیل خان از هرات به غور لشکر کشیده بود و دولتیار، در آتش جنگ میسوخت. دهکدهها پر بود از بمباران و پر بود از صدای جتهای جنگی و پر بود از بوی باروت. در چنین فضا و شرایطی در یکی از صبحهای آفتابی دهکده، در خانهی غریبانهی مرتضا و مینا، دختری تولد شد که اسمش را «زرمینه» گذاشتند. مرتضا پدر زرمینه، از پدر و مادر یتیم مانده بود و مدتی با خواهر و داماد خود به سر برده بود. بعد از چند سالی، نعیمبای مامای مرتضا او را به خانه آورده بود و دخترش را به او داده بود. مرتضا شده بود، خانهداماد. رسمی که بسیاری اوقات عاقبت رضایتبخشی هم نداشته است. جنگهای منطقه سرانجام منجر به مهاجرت شده بود. مهاجرت عمومی و بزرگ با تمام اقوام و تمام خویشاوندان. صدها کیلومتر دورتر از دولتیار تا مزار شریف و تا کمپ مهاجرین دشتِ شور.
زرمینه، در مزار شریف کودک یک سالهای بود که خانوادهاش متوجه شد، پای چپش را مانند پای دیگر نیمتواند حرکت بدهد. هر چند او را به داکتر بردند، اما زیاد توجه نکردند و خیال کردند، به زودی بهبود خواهد یافت. اما بهبود نیافت. مردم حالا از بلخ، دوباره به غور آمده بودند. زرمینه هفت ساله شده بود. خانوادهاش، او را به هرات بردند، تا پایش را تداوی کنند، تداوی اما نتیجهی قناعتبخشی نداشت.
حالا در منطقه از جنگ و بمبارانِ روزهای تولد زرمینه خبری نبود. شاگردان، گروهگروه به مکتب میرفتند. تحصیل و تعلیم، آرزوی هر نوجوانی بود که در آن محله زندهگی میکرد. مکتب ابتدایی «تیلباینظر»، روستایی که زرمینه زندهگی میکرد، مورد توجه خاص متنفذان محل بود.
رییسِ منطقه، خانهی شخصیاش را به صنف درسی، بدل کرده بود و به دستور او برای معلمان، زمین خاصی تعلق گرفته بود که کشت میکردند و حاصلش را به معلمان میدادند. در همین مکتب حتا در دورهی طالبان، دختران نیز پنهانی درس میخواندند. روزی هیأتی از معارف طالبان، به این مکتب آمده و بود و در کتاب حاضری دیده بود که شاگردی به اسم راحله نیز در حاضری حضور دارد. پرسیده بود که این دختر در میان پسران چه میکند؟ رییس منطقه، به هیات گفته بود این شاگرد، دختر نیست، مردم ما کمسواد هستند، پدرش، پسر خود را نام دخترانه گذاشته است. راحله رحمانزاده این روزها، تربیهی معلم غور را ریاست میکند و از دانشگاه امریکایی افغانستان ماستری گرفته است.
در کانکور سرتاسری
سال ۱۳۹۳ زرمینه که سالها مسیر بازار تایمنی تا لیسهی تیلباینظر را با عصا پیاده آمده بود و اول نمرهی صنف خود بود، مکتب را به آخر رسانده بود.
پنج سال بود که مرتضا از جهان رفته بود و رمضان برادر زرمینه، مسوولیت خانواده را به عهده داشت. رمضانی که مکتب را از صنف نهم از ناگزیری ترک کرده بود و حالا صدها کیلومتر دورتر، در صف اردوی ملی میجنگید و در کنار امنیت ارزگان، نان خانواده خود را نیز تامین میکرد. در این سال، رمضان مقداری پول پسانداز کرده بود تا خواهرش را به پاکستان ببرد و پای او را عملیات کند. زرمینه صنف دوازدهم مکتب بود که به پشاور رفت و مهرههای کمرش عملیات شد تا شاید پایش بهبود پیدا کند. او دو ماه تمام در شفاخانهی پشاور بستری بود و لذا به درسهای مکتبش نرسیده بود و اول نمرهگی را نیز از دست داده بود. شش ماه بعد، قرار بود زرمینه دوباره به پاکستان برود، اما نرفته بود. خانواده، دیگر پولی در بساط نداشت که زرمینه را به پشاور برساند. هنوز هم عصا یاور زرمینه بود. عصایی که چند سال قبل شفاخانهی صلیب سرخ در کابل زمانی که زرمینه صنف ششم مکتب بود به او داده بود. عصایی که اگر زودتر به دستش میرسید، شاید اوضاع پایش بدتر نمیشد. زرمینه این سال در کانکور اشتراک کرد. به خاطر مشکل پای خود اما، ناامید بود. انتخابش هم دقیق نبود. وقتی نتایج کانکور اعلام شد، زرمینه به دانشگاه راه نیافته بود. دردی که روی دردهای دیگر قرار گرفته بود.
به سوی تحصیلات عالی
زرمینه اما، دختر محکم و با ارادهای بود. او تسلیم شرایط نشد. حالا او از ریاست معلولان ولایت غور، سالانه ۶۰ هزار افغانی حقوق معلولیت گرفته بود و شنیده بود که دانشگاههای خصوصی برای معلولان تخفیف مناسبی هم دارند. رمضان نبود که با او مشورت کند. یک روز تصمیم گرفت که حقوق معلولیتش را بردارد و به خاطر تحصیل به کابل برود. وقتی پلان خود را به مادر گفت، مادر با دلهره و سکوت به طرفش نگاه کرد. سرانجام گفت خودت بهتر میفهمی. اگر میتوانی در کابل زندهگی کنی و هزینههایش را تهیه کنی، خدا پشت و پناهت باشد.
زرمینه یکی از صبحهای سال ۱۳۹۵ در موتری سوار شد و با آیندهی نامعلومی به سوی کابل راه افتاد. وقتی کابل رسید و به دانشگاه خاتمالنیین در رشتهی حقوق ثبت نام کرد، به رمضان تماس گرفت. از اول، با او مشورت نکرده بود که مبادا مخالفت کند. رمضان اما، با زرمینه موافقت کرد و گفت، به هر حال سالانه ۲۰ هزار افغانی به تو داده میتوانم. زرمینه با حقوقی که از شهدا و معلولین میگرفت و کمکی که از برادرش دریافت میکرد، میتوانست، ادامهی تحصیل بدهد. نتایج سمستر اول دانشگاه که اعلام شد، زرمینه ۹۸ درصد نمره گرفته بود. نمرهای که او را مستحق امتیاز تحصیل رایگان میساخت. او این درجه را در چهار سال تحصیل، حفظ کرد و با توجه به امتیازی که برای معلولان در نظر بود، هیچ فیسی به دانشگاه نپرداخت. او با هشت دختر دیگر در لیلیهی دانشگاه خاتمالنبیین، اتاق گرفته بود و پولی که سالانه از برادرش و ریاست معلولین به او میرسید، مصارف لیلیه و رفتوآمدش را به غور به خوبی کفایت میکرد.
کارمند دادستانی کل
اوایل سال ۱۳۹۹ دادستانی کل ۱۰ بست را برای استخدام معلولین اعلان کرده بود. زرمینه عظیمی نیز در میان ۱۳۷ نفری بود که برای امتحان در این پستها رقابت میکردند. وقتی نتایج امتحان مشخص شد، زرمینه در میان ۱۰ نفری قرار داشت که به دادستانی کل راه یافته بود. بعد از امتحان، او به خاطر مشکل کرونا و تعطیلیها به دولتیار رفت. وقتی به کابل برگشت، مکتوبش را به صفت سارنوال منع خشونت به غور فرستاده بودند. زرمینه توقع داشت در کابل در دادستانی کل، توظیف شود تا بتواند خواهر و برادر کوچکترش را بیاورد و زمینهی تحصیلشان را فراهم سازد.
امیدهای آینده
زرمینه عظیمی میگوید: «وقتی طرف مشکلات جسمی و مالی و اوضاع زندهگیام میبینم، باور میکنم که انسان خیلی قوی و با ارادهای بودهام. معلولیت وضعیت سختی است. طعنههای که در کودکی میشنیدم و دلسوزیهایی که در بزرگسالی به خاطر معلولیت به من میشد هر دو ناراحت و ناامیدم میساخت. در خانواده و اطرافیان، کسی نبود که مرا تشویق کند. من در مکتب اول نمره بودم. اما هیچ کس مرا هیچ وقت تشویق نکرد. حالا اما، قویتر و امیدوارتر از گذشته هستم. بیشتر از هر چیز آرزو دارم پایم را تداوی کنم. بعد میخواهم ماستری بخوانم و در وظایف بهتر و بلندتری خدمت کنم. وقتی به گذشتهی خود و به وضع مالی خانواده و آن روز بارانی در میان آبوگل کنار قشلاق «چکاب» فکر میکنم، برای خودم هم غیرقابل باور معلوم میشود. انسان اگر بخواهد، کارهای بسیاری میتواند انجام بدهد. تصمیم قاطع و مبارزه، مهم است.»
نبی ساقی،8 صبح

No comments:
Post a Comment